jump to navigation

سلامی‌ چون بوی خوش آشنایی سه‌شنبه, اکتبر 5, 2010

Posted by saba in روزمرگي.
3 comments

سلام من بعد از مدت‌ها برگشتم… پسوردمو گم کرده بودم.

Advertisements

درك شنبه, مه 30, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
7 comments

هيچوقت نتونستم مامانمو درك كنم
هيچوقت مامانم منو درك نكرد!
سر يه موضوع خيلي كوچيك ديشب با مامانم دعواي مفصلي كرديم.

موضوع از اين قراره كه بهار! گفت تو تيرماه بريم مشهد، منم اومدم به مامانم گفتم كه نظرشو بگه كه يه دفه هرچي از دهنش دراومد بهم گفت.خب ديگه … اينم يه جورشه … كاريشم نميشه كرد.

پ.ن: ميدونم كه همتون فكر ميكنين من خيلي بي‌ادب و بي‌وفام…. ولي اصلا اينطور نيست. همتونو ميخونم.ولي نميتونم نظر بدم… خيلي دلشوره دارم … دوس دارم يه جهيزيه مناسب واسه خودم بخرم … مامانم هم كه چندوقت پيش آب پاكيو ريخت تو دستم كه بيشتر از سه و نيم ميليون نميتونه بهم بده! پس‌انداز خودم هم زياد نيست … چندجايي تقاضاي وام كردم … توكل به خدا … تازه اگه اين وامها درست بشه نميدونم چجوري بايد قسطشونو بدم؟؟؟!!!!
گاهي وقتا خيلي بدجنس ميشم … با خودم ميگم چي ميشد اگه بابام پولدار بود … بعد از مرگش وكيلش باهام تماس ميگرفت ميگفت بيا ارث باباتو بگير …
بابايي كه زنده بودنش هيچ فايده‌اي برام نداشت!
خيلي تنهام.

دوشنبه, مه 25, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
2 comments

همين الان حسام بهم زنگ زد.البته با يه شماره ناشناس.صداشو شناختم.ولي بروي خودم نياوردم.
گفت منو به جا آوردين؟ … نه
گفت من رضايي هستم … آهان
گفت من يه سفري در پيش داشتم زنگ زدم از شما حلاليت بطلبم … آهان
گفت متاهل شدين؟… نه
گفت چرا؟ (خنديد)
گفت مثل اينكه بد موقع مزاحم شدم … نميدونم
گفت زياد براتون خوشايند نبود …
گفت كاري نداري؟ … خدافظ
گفت فداتون بشم،خدافظ!

زندگي تلخ من دوشنبه, مه 25, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
6 comments

حدود 28 سال پيش يه دختر خيلي مهربون وخيلي بدشانس تو اين دنيا پيش پدر و مادرش و تنها خواهرش و به همراه شش برادرش زندگي ميكرد…اسم اين دختر فاطمه بود…پدرش مرد فقيري بود …سمسار بود…دختره بينهايت خجالتي و كمرو بود…حدود سه سال پيش وقتي تو خونشون مهموني گرفته بودن آب جوش ميريزه رو دست و صورتش و جزغاله ميشه …به خاطر بي پولي معالجه نميشه و جاي سوختگي تا حد زيادي رو گردنش ميمونه…باباش به شرطي گذاشته بوده ، درس بخونه كه تو كاراي خونه به مامانش كمك كنه …با هر بدبختي بوده ديپلمشو ميگيره و ميره سركار ..خواستگاراي خوبي نداشته ،بيشترشون يا زن طلاق داده بودن يا وضعشون خيلي بد بوده تا مجبور ميشه فقط بخاطر اينكه از اون خونه نجات پيدا كنه زن يه مرد عرب بشه …تو خونشون همه از مادره گرفته تا خواهر و برادراش بهش زور ميگفتن …مجبورش ميكردن تمام كاراي خونه رو خودش بتنهايي انجام بده …شبا وقتي برادراش از مهمونياي شبونشون برميگشتن خونه بيدارش ميكردن كه براشون غذا گرم كنه يا لباساشونو بشوره …وقتي كه ميخواسته زن محمد بشه هيچكدومشون نميرن تحقيق كنن ببينن طرف چجور آدميه …خيلي ساده عقد ميكنه …تو دوران عقد متوجه ميشه كه محمد تعادل رواني نداره …درست مثل پدرش ولي مادرش مرتب ميگفته بايد زندگي كنه و اينكه سرنوشتش اينجوري بوده و جلوي مردم بده كه بهم بزنه …فاطمه اجبارن با محمد عروسي ميكنه …تمام جهيزيشو خودش ميگيره و داداشاي نامردش يه شاهي هم براش خرج نميكنن.
زندگي فاطمه شروع ميشه …هر روز كه ميگذره بيشتر متوجه رفتار غيرعادي محمد ميشه ….محمد آدم بددهن و شكاكي بوده ..حتي اجازه نميداده فاطمه تنها بره خونه باباش …روزها همينطوري ميگذره و فاطمه پيش هركدوم از برادراش كه شكايت ميكنه …همشون ميگن بايد بسازه و نبايد طلاق بگيره…
تا اينكه خدا بهشون يه دختر ميده …يه دختر با وزن 5/4 كيلو با چشماي درشت سبزرنگ ،پوست گندمي ،اندام متوسط و موهاي بور فرفري…اسمشو ميذارن صبا…اومدن صبا هم نميتونه زندگي فاطمه رو گرم كنه …محمد هر روز بدخلقياش بيشتر ميشده و حتي به فاطمه تهمت ميزده كه تو پولاتو از راههاي خلاف بدست مياري و من نميخوام بري سركار …از طرفي هم به خاطر اخلاقش هيچ جا نميتونسته بيشتر از يك ماه دوام بياره و زود اخراج ميشده …4سال به همين منوال ميگذره …تو اين مدت فاطمه يكبار تا مرز طلاق هم پيش ميره كه با وساطت اطرافيان دوباره برميگشته سرخونه زندگيش …تو اين چند سال بيشتر خونه پدرش زندگي ميكرد تا خونه خودش….تا اينكه بچه دومشو هم حامله ميشه …بله …سارا به دنيا مياد …يه دختر خيلي كوچولو با وزن دو كيلو و سر كچل،با چشماي آبي آسموني وپوست سفيد …حدود دو ماه تو بيمارستان تو دستگاه ميمونه …فاطمه الان حدود يك ساله كه سيگار ميكشه …بعد از تولد سارا فاطمه لوله‌هاشو ميبنده تا بدبخت ديگري رو بدنيا نياره …سارا درعرض چندماه قد ميكشه وميشه خوشگلترين بچه فاميل …ولي چه فايده …آزارهاي محمد به بالاترين حدش ميرسه …مرتب فاطمه رو كتك ميزده وبراش چاقو ميكشيده ..خوشبختانه به بچه‌ها كاري نداشته …بچه‌ها تو همچين محيطي بزرگ ميشن و آرزوي همه چي بدلشون ميمونه …درست عين مامانشون …
آرزوي يه لباس قشنگ …يه خونه گرم و صميمي و اينكه فقط براي يكشب تو خونشون دعوا و كتك‌كاري نباشه …تو اين مدت فاطمه و دوتا بچه‌اش مرتب درحال رفت‌وآمد بين خونه پدربزرگ و خونه خودشون بودن …همش قهر و آشتي…
هرسال بايد از اين خونه به خونه ديگه اسباب‌كشي ميكردن…چندبار كار به طلاق كشيد ولي هربار با وساطت فاميل رجوع ميكردن …فاطمه خيلي عصبي شده بود و به هر بهانه‌اي دخترها رو كتك ميزد ….گذشت و گذشت تا نه سال بعد …
يادم مياد دم عيد بود و وضعيت خونه به نسبت بهتر شده بود …بابا با پولهاي مامان يه وانت نيسان خريده بود و روش كار ميكرد …خوشحال بودم كه بابا و مامان باهم خوب شدن تااينكه اونروز بابا اومد خونه و بعد از يه سري مقدمه‌چيني گفت وانتو فرخته و پولاشو داده به مامانش …مامانم آتيش گرفت!!
دوباره دعوا و بزن بزن شروع شد …من و سارا رفته بوديم تو اتاق و داشتيم نگاه ميكرديم …بابام مامانمو هل داد تو آشپزخونه …من دويدم ببينم ميخواد چيكار كنه كه يه دفه ديدم سر مامانمو كرده تو ابگرمكن و مامانم هم فقط داره دست و پا ميزنه …داشتم سكته ميكردم …فقط جيغ ميزدم …جيغ ميزدم …بابام ترسيد و مامانم ول كرد …مامانم افتاد رو زمين …تا چنددقيقه نفس نميكشيد تا بالاخره حالش جا اومد …من گريه ميكردم ولي بابا ميخنديد …از بابا ميترسيدم …با اينكه تاحالا رو من و سارا دست بلند نكرده بود ولي بيشتر شبا خواب ميديدم كه داره سر مامانم و سارا رو ميبرره …
ديده بودم چند بار براي مامانم چاقو كشيده بود…چندبار سرمامانمو كوبونده بود به ديوار يا جالباسي و همش بهش ميگفت ج… مامانم دست منو و سارا رو گرفت و برد تو اتاق و درو هم قفل كرد …صداي بابا ميومد كه ميگفت دروباز كن وگرنه ميشكنمش …بعد از چند دقيقه صداي در اومد و فهميديم بابام از خونه رفته بيرون …مامانم تمام وسايل خونه رو جمع كرد تو اتاق خواب …همه چيو از تلويزيون گرفته تا فرش و كمد و…
اول عيد سال 73 بود …سرسفره هفت‌سين فقط من و مامانم و سارا بوديم …مامانم گريه ميكرد …سارا خوابش برده بود …ولي من گريه ميكردم …
بابا نبود …رفته بود خونه مامانش …فرداش اومد …وسايلشو جمع كرد كه بره …همش ميخنديد …وسيله‌اي نداشت …آس و پاس بود …فقط يه دست رختخواب و چنددست لباس …آهان يادم اومد …تو يخچالو هم خالي كرد باخودش برد …از گوشت و مرغ گرفته تا ميوه و نون و…همه چي …مامانم گفت غذاها رو نبر …پس بچه‌ها چي …بازم خنديد و گفت مامانم اينا لازم دارن و بابا از خونه رفت…
بابا رفت و ما سه تا رو تو يه خونه مستاجري تنها گذاشت…

ترس یکشنبه, مه 17, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
6 comments

روزهاي خوب و بد ميان و ميرن … گاهي اوقات احساس خوشبختي ميكنم و زماني بخاطر انتخابم احساس سرخوردگي ميكنم.
دلشوره دارم كه خوشبخت ميشم يا نه؟ مرد زندگي من واقعا همينه؟ واقعا اينقدر كه خودش ميگه منو دوس داره؟
گاهي وقتا بشدت از يه موضوعي عصباني ميشه … تو اون حالت از من دوري ميكنه … ولي چند ساعت بعدش مياد پيشم و ازم عذرخواهي ميكنه … اين رفتاراش خيلي نگرانم ميكنه.
ديروز بعد از اداره با هم بوديم .خيلي خوش گذشت.دلش ميخواست شام بياد خونه ما.ولي چون مامانم نبود تعارفش نكردم بمونه.دلم براش سوخت.يه چيزي خيلي نگرانم ميكنه… نميتونم زياد دوسش داشته باشم. خيلي سعي كردم. ولي نميتونم!

بهار دوشنبه, مارس 16, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
5 comments

اوايل فكر ميكردم همه‌چي شوخيه!
يه بار تو مسنجر شماره موبايلشو بهم داد ، گفت اگه كاري داشتي تو اداره نبودم به موبايلم زنگ بزن.
اسمشو تو موبايلم گذاشتم «بهار».
دو سه روز بعدش كه نيومده بود سركار اس ام اس ‌زدم كجايي؟
ديگه اس ام اس بازي شروع شد …چون همكار بوديم خيلي رعايت ميكردم ولي اون ول نميكرد! شبا تا ساعت دو نصفه شب به هم اس‌ام‌اس ميداديم.يه روز كه تا ديروقت تو اداره مونده بودم اومد تو اتاقم گفت ميخوام امروز برسونمت. هنوز به دوست داشتنش شك داشتم.ولي گفتم باشه.
اولين بار تو فردوسي قرار گذاشتيم. ميخواستم از منوچهري موس نرم‌كننده مو بگيرم.
فرداش پنجشنبه رفتيم يه ديزي‌سرا تو خيابون ايرانشهر. با موبايلش ازم عكس گرفت كه با خانواده‌اش نشون بده.
هفته بعد پنجشنبه مامانش تنها اومد خونمون كه منو ببينه. اصلا باورم نميشد كسي كه زماني انقدر ازش متنفر بودم حالا مامانشو فرستاده خواستگاري.
روز عيد غدير با پدر و مادرش اومدن خونمون . بازم همه‌چي به خوبي و خوشي تموم شد. ولي من هنوزم به دوست داشتنش شك داشتم . همينطور به اينكه واقعا دوسش دارم هم شك دارم. بخاطر همين مهريه ‌رو بالا گرفتم .خودم خواستم. ولي باز قبول كرد. قرار شد قبل از محرم و صفر محرم بشيم. خيلي دلشوره گرفته بودم. با تمام شرايطم موافقت كرده بود. ولي من هنوز دو دل بودم . بخاطر همينم به مامانم گفتم بهشون زنگ بزنه بگه بعد از ماه صفر محرم بشيم كه تا اونموقع بيشتر همو بشناسيم.
خيلي امتحانش كردم . اذيتش كردم. باهاش بدرفتاري كردم. ولي جز خوبي و گذشت و مهربوني چيزي ازش نديدم. سر يه موضوعي باهم بحثمون شد… يه دفه كشيد كنار. من كه فكر ميكردم اصلا دوسش ندارم بعد از يك روز نميتونستم دوريشو تحمل كنم. خيلي باخودم كلنجار رفتم. ولي واقعا ميديدم كه دوسش دارم.بهش وابسته شدم. بهش نياز دارم.ازش عذرخواهي كردم.ولي خيلي آروم شده بودم.
فكر ميكردم مثل حسام همه حرفاش دروغه…. يه روز بهم ميگه ديگه نميخوامت.
ولي ثابت كرد كه اينطور نيست.
چهارده اسفند باهم محرم شديم.
ولي بازم باورم نميشه.خداجون ممنونم.

سلام دوباره شنبه, مارس 14, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
3 comments

همه‌چيز خيلي سريع اتفاق افتاد.
يادتونه از يكي از همكارام يه بار بدنوشتم؟
باهم نامزد كرديم!
خودمم باورم نميشه!
به همين راحتي!

شايد حرف آخر دوشنبه, دسامبر 1, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
7 comments

شايد زندگي جديدي رو بخوام شروع كنم
هنوز هيچي معلوم نيست
اين روزها خيلي به خدا فكر ميكنم

دوس دارم تو يه وبلاگ جديد بنويسم …

it s so sad… so beautifull چهارشنبه, نوامبر 12, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
5 comments

Over and over I look in your eyes
You are all I desire
You have captured me
I want to hold you
I want to be close to you
I never want to let go
I wish that this night would never end
I need to know

Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could i have this night to share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this kiss forever, forever

Over and over I’ve dreamed of this night
Now you’re here by my side
You are next to me
I want to hold you and touch you and taste you
And make you want no one but me
I wish that this kiss could never end
Oh baby please

Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to share this night together
Could I hold you close beside me
could I hole you for all time
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this kiss forever, forever

I don’t want any night to go by
Without you by my side
I just want all my days
Spend being next to you
Lived for just loving you
And baby, oh by the way

Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this kiss forever, forever

يه تغيير بسيار كوچك سه‌شنبه, اکتبر 7, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
15 comments

اگر فنجاني كوچك زيرباران نگاه‌داريد ، به اندازه همان فنجان به شما مي‌رسد.

اگر كاسه بزرگي نگاه‌داريد ، به همان اندازه در آن آب جمع مي‌شود.

چه ظرفي در زير باران رحمت الهي قرارداده‌ايد؟

«جان راجر»

توفيق اجباري یکشنبه, اکتبر 5, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
3 comments

اين هفته انقدر در جوار خاله‌جون بهم خوش گذشت كه همش تو آسمونا سير ميكردم و وقت نشد بيام يه تك پا اينجا چندخطي سياه كنم … خب البته اين دفعه به چيزايي خيلي بهتر تري گير ميفرمودن مثل اندازه ناخن و برق لب كه بشدت با دومي مخالف بودن و فكر ميكردن خيلي دارم تو اداره با برق ‌لب جلب توجه ميكنم و چندتا از همكاراش بهش گفتن مواظب خواهرزاده‌ات باش يه وقت ندزدنش!

بالاخره اتاقمون عوض شد و از دست همكاراي خوبم كه قد خداااااااا ادعا داشتن راحت شديم … نميدونين چه حس خوبيه وقتي ببيني كسي نيست كه هي تيكه بارت كنه و به همه كارت كار داشته باشه … ولي يه مشكل ديگه پيدا شده! يكي از آقايون محترمه اتاق قبلي كه قبلنا جواب سلامو هم به زور ميدادن دم به دقيقه ميان تو اتاق و حال و احوال ميكنه …ديگه اينكه تو كاميونيكيتر مدام كليپهاي خوشگل ميفرسته كه منم همش در جواب آيكون لبخند مليح براش ميفرستم و ازش تشكر ميكنم … فقط اگه يه روزي جرات كنم بهش ميگم كه چقدر ازش متنفرم و چقدر پيش من ذليله!

امروز با دوستم قرار گذاشته بوديم بريم دانشگاه نمره‌هامونو بگيريم ، شانس من صبح يه دل درد و كمردردي گرفتم كه تصميم گرفتم اداره نيام ولي اومدم …الان هم هرچي موبايلشو ميگيرم در دسترس نيست ، فكر كنم خيلي از دستم ناراحت بشه ..من اگه كسي اينجوري بدقولي كنه تا مدت خيلي زيادي نميبخشمش انقدر كه از سركار گذاشته شدن بدم مياد.

آخر هفته 30 تا مهمون داريم ، ميخوام سوپ شير بپزم و لازانيا و اگه بشه سمبوسه …. چيزاي ديگه با مامانمه. :))

پ.ن1: ديشب با سارا رفتيم خريد.
پ.ن2: يه چيزي ميخواستم بنويسم هرچي فكر كردم يادم نيومد!
پ.ن3: آرزوهايت را يادداشت كن، خداوند آنها را فراموش نمي‌كند، اما، تو از خاطرت مي‌رود، آنچه كه امروز داري، خواسته ديروزت بوده است.

ماه! سه‌شنبه, سپتامبر 30, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
7 comments

چشماتو ببند و منو تصور كن

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

عيد سعيد فطر مبارك
شما موفق به رويت ماه شديد.

هواي … یکشنبه, سپتامبر 28, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
2 comments

نبسته‌ام به كس دل ، نبسته كس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها ، رها من
زمن هر آنكه او دور،چو دل به سينه نزديك
زمن هر آنكه نزديك ، ازو جدا ، جدا من
نه چشم دل به سويي ، نه باده در سبويي
كه تر كنم گلويي ، به ياد آشنا من
ستاره ها نهفتم در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست ، هواي گريه با من
نبسته‌ام به كس دل ، نبسته كس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها ، رها من

همينجام! شنبه, سپتامبر 27, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
3 comments

جوابهاي كنكور اومد و ما قبول نشديم .يعني هيچكدوم از بچه‌هاي كلاسمون قبول نشدن. متاسفانه نتيجه اونطور كه فكر ميكردم نبود!

پ.ن: فراموش‌شدگان ، فراموش‌كنندگان را هرگز فراموش نمي‌كنند.

دلسوزيهاي زجردهنده چهارشنبه, سپتامبر 17, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
13 comments

افطاري دعوتشون كرده بودن … جاشون مشخص شده بود … سمت راست مال مهمونا و خيرين … سمت چپ مال بچه‌هاي بي‌سرپرست … براشون خيلي تدارك ديده بودن … مراسم افطار و شام و مولودي همراه با دف و فلوت

يه لحظه همه نگاهها رفت به سمت در ورودي … بچه‌‌‌ها وارد سالن شدن … همه سرها پايين … همشون خجالت ميكشيدن ديده بشن … صورتاشون تا بناگوش سرخ شده بود … بعضياشون بغض كرده بودن … براشون دست زدن …. هورا كشيدن … رو سرشون شكلات ريختن … خب طفلكيا بايد به همه معرفي ميشدن كه بچه يتيمن … كه پدر مادرشون يا از دنيا رفتند … يا انقدر بيغيرت بودن كه رهاشون كرده بودن … خيلي آروم رفتن نشستن سرجاشون … ولي جمعيت هنوز داشت نگاهشون ميكرد … بعضيا سرشونو تكون ميدادن … دل ميسوزوندن … بچه‌ها با اينكه بعد از اذان رسيده بودن و احتمالا روزه بودن و گرسنه ، زير سنگيني نگاه آدم خوبا نميتونست هيچي بخورن … بالاخره راضي شدن دست از سر اين بنده‌هاي خدا بردارن و مشغول كار خودشون شدن … بچه‌ها اما خيلي آروم شروع كردن به خوردن افطار … با چشماي پر از اشك

كاش آدم خوبا ميفهميدن كه بچه‌ها نيازي به دلسوزي اونا ندارن … اونا هم انسانن … اونا فقط حقشون پايمال شده … فقط همين
به اميد روزي كه ديگه هيچ انسان نيازمند و لايق ترحمي تو دنيا وجود نداشته باشه … و همه بتونن از تمامي امكانات بطور يكسان بهره ببرن.

الهم عجل لوليك‌الفرج
آمين

خاله جون یکشنبه, سپتامبر 14, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
9 comments

نميشه تو يه مهموني من و خاله‌ام باشيم، من حرص نخورم … تو همه‌چي جر ميكنه … مثلا صحبت از انتخاب واحد سارا شد …سارا ميگه من بيست و سوم انتخاب واحد دارم ،اونوقت خاله‌ام جر ميكنه امكان نداره … كلاساي دانشگاه بيستم شهريور شروع ميشه … بابا آخه مگه تو دانشجويي … ديوونم كردي تو!!!!!
يا مثلا ميگه من هيچكي رو نديدم بدون سحري روزه بگيره … همه همسايه‌هاي من سحر بيدار ميشن دعا ميخونن …شما فكر ميكنين روزه‌تون خيلي درسته فقط پاميشين نماز ميخونين ميخوابين! … شما الان كه جوونيد اصلا بايد سه وقته بريد مسجد واسه نماز … ميگم آخه ما كه سه تاييمون فرداش ميخوايم بريم سركار ، اگه سحر پاشيم ديگه خوابمون نميبره …آخر سر حرصم گرفت ، گفتم اصلا دوست داريم !
يا مثلا ميخواستيم سريال «روز حسرت» رو نيگا كنيم ،هنوز بازي پرسپوليس تموم نشده بود … كنترلو گرفته بود دستش ميگفت بايد بازي تموم شه … حالا خوبه باختن و انقدر مشتاق بود دقايق آخر بازي رو ببينه !
گير داده بود به سارا تو چرا انقدر سياه شدي … چرا انقدر لاغر شدي … فكر كردي خوشگل ميشي غذا نخوري … اصلا چه كرمي ميزني ؟ از قصد ميخواي پوستت برنزه بشه … چرا؟ هان ؟ چرا؟ ديگه حق نداري كرم برنزه بزني … من و سارا هم هي تو دلمون ميگفتيم به توچه! به توچه!… اصلا از فردا ذغال ميماليم به صورتمون كه چشات … استغفراله!
برداشته مرغ درست كرده بودن سس … يه غذاي بي‌نمك …بيرنگ …حالا هي تعريف ميكنه من دستپختم تو كل فاميل تكه … ما هم الكي ميگيم دستت درد نكنه خاله‌جون … يه دفعه برداشته ميگه اگه اين دفعه بيام خونتون به مرغتون رب بزنين يا آبدار باشه ، لب نميزنم يا اگه تو سالادتون آبليمو بريزين نميخورم ، سالاد فقط با سركه خوشمزه ميشه… ما ديگه ميخواستيم همون موقع پاشيم بريم خونمون … گفتيم به خاطر مامان‌بزرگم بده …
رفتم ظرفا رو بشورم ، اومده وايساده بالا سرم … چقدر بد ظرف ميشوري …كم آب مصرف كن … ظرفا رو رو هم نذار قشنگ آبشون بره … منم همش تكرار ميكردم چشم … چشم …
آهان يه چيز ديگه … ساعت دوازده شب پاشديم حاضر شيم بريم خونه ، ميگه كجا حالا زوده ! حالا فكرشو بكنيد هممون داريم چرت ميزنيم … چشما همه كاسه خون … ميگم آخه من بايد برم حمام …مهمه ! … ميگه اگه خيلي برات مهم بود حوله‌تو مياوردي اينجا ، همينجا ميرفتي … گفتم ديگه به فكرم نرسيد اينجا برم حموم بعد پاشم با موهاي خيس راه بيفتم تو كوچه كه فرداش ذات‌الريه بگيرم! …
موقع خداحافظي مامان‌بزرگم آروم در گوشم گفت منظوري نداره زبونش تلخه! … گفتم نه بابا … ما عادت داريم.

تو عروسي و مهموني تا منو ميبينه يه دستي به موهاش ميكشه و ميگه خوش بحال خودم نه لوازم آرايشي مصرف ميكنم نه موهام احتياج به سشوار داره … هميشه هم از همه خوشگلترم … اين آت و آشغالا چيه به پوستت ميزني ؟ … خدايي به نظر شما من بايد چي جوابشو بدم؟!

اسم نداره سه‌شنبه, سپتامبر 9, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
11 comments

همه دنيا بخوان و تو بگي نه … نخواد و تو بگي آره تمومه
همين كه اول و آخر تو هستي … به محتاج تو محتاجي حرومه

ميگم خيلي سخته آدم روزه نباشه ولي انگار كه روزه است ….نبايد دست به هيچي بزنه … نه دروغ بگه …نه غيبت كنه … نه فحش بده …نه كاراي زشت بكنه! … البته داخل پرانتز ميتونه نماز نخونه …فقط همين ! از صبحونه و ناهار تو محل كار خبري نيست … تو خونه هم تا وقت افطار هويجوره! … خب ديگه اعصاب واسه اون آدمه كه نميمونه …ميمونه؟

شنبه كه اومدم اون پستو نوشتم …خب خيلي دلم پر بود يه چيزايي گفتم …چشمتون روز بد نبينه از ساعت 12 ظهر يه دردي منو گرفت كه واقعا مرگو جلوي چشمام ديدم …. ديگه همه آقايون همكارام كه از قضا بسيار بسيار بسيار فضول تشريف دارن فهميدن يه درد بي‌درموني گرفتم ديگه زياد دم دستم نميومدن! … هرجوري بود خودمو تا سرويسمون رسوندم … تو سرويس تا فرزانه اومد گفت چته دختر؟ داري ميميري؟ گفتم يه خورده …خلاصه تا زمانيكه از سرويس پياده شدم با چندتا كيسه فريزري كه جلوي دهنم گرفته بودم به معناي واقعي كلمه به غلط كردن خدم پي بردم … هي مدام ميگفتم خداجون بسمه …ببخشيد … ايشون هم كه روشونو كرده بودن اونطرف اصلا تحويل نميگرفتن! … از سرويس كه پياده شدم فرزانه اومد دنبالم كه ميرسونمت دم خونتون هر چي ميگم تو برو من حالم خوبه مگه ميرفت؟ كلافه شده بودم ….وسطاي راه تا چشمم به درمانگاه افتاد يه دفه افتادم رو زمين …گفتم كه تازگيا خيلي بي‌جنبه شدم ….نه كه ديگه كسي نيست تو مواقع بحراني بهش تكيه كنم اينه كه همش به زمين تكيه ميكنم! … فرزانه با هربدبختي برد كشوندم تا درمانگاه … اونجا هم تا وضعمو ديدن يه سرم بهم زدن! بهدشم به مامانم زنگ زدم كه از نگراني درش بيارم …با صداي خواب‌آلود ميگه آخي …چرا اينجوري شدي … الان به سارا ميگم بياد دنبالت ! ….گفتم نميخواد از خواب بيدارش كني … خودم ميام.

رييسمون بالاخره عوض شد و من برنده يك عدد آيس پك شدم …خيلي خوشحالم كه ديگه مجبور نيستم قيافه چاپلوسشو ببينم با اون گردن كج‌كرده‌اش! …فعلا كه رييس جديد كلاس گذاشته رزومه‌هامونو خواسته … ميخواد هركسيو براساس تواناييهايي كه داره سر پستش بزاره !

من سر افطارا همتونو دعا ميكنم … البته هروقت روزه بهم واجب شد … شما چطور؟

ديگه بريدم! شنبه, سپتامبر 6, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
10 comments

دنياي بدي شده …با هر كي راه اومدم ازم دور شد ..به هركي توجه و محبت كردم بيشتر بهم پشت پا زد

دلم پر بود پيش مامانم يه خورده خاليش كردم …گفتم مادره ..حالمو ميفهمه …از اونروز تا حالا صد دفعه به روم زده ..چه حرفايي بهم زده …ديگه اگه بميرم …اگه داغون بشم به هيچكي نميگم …به هيچكي

حال كسيو دارم كه ميخواد فقط و فقط دست يه  آدم … يه دوست رو بگيره ولي دريغ از حتي يه نفر …همه به فكر زندگي خودشون هستن …خدا وقتي داشت منو مي‌آفريد …رو پيشونيم نوشت تنها و بدبخت و آواره … خداجون ممنونتم ……………………………………………………………………………………………………………… ممنونتم خداجون …………….. ….ميخوام برم از اين شهر …ميخوام ………………………چجوري ميتونم؟

بسكه هميشه مجبور شدم اين بغض لعنتيو قورت بدم خسته شدم …چرا نميتونم مثل آدماي ديگه شاد باشم … شادي برام زياده …يادم نيست چند وقته كسي بهم زنگ نزده …كسي حالمو نپرسيده … چشمامو تو آينه نگاه ميكنم …چشمامم از من متنفر شدن …با خشم نگام ميكنن … خداجون خودت حالمو ميدوني … نزار اينطوري زجر بكشم ……………………………..!

ماه رمضان دوشنبه, سپتامبر 1, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
7 comments

 

كاش توفيق عبادت و روزه داري داشته باشم!

التماس دعا

زندگي ميكنيم شنبه, اوت 30, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
7 comments

 

 

پنجشنبه در حين خوردن صبحانه فيلم «28هفته بعد» رو گذاشتم كه ببينم …از اين فيلمهاي آدمخواري حال بهم زن بود كه من خيلي دوس دارم! چيزي كه برام جالب بود روش تكثيرشون بود …يعني اگه يه آدمخوار يه آدم عادي رو گاز! ميگرفت، اون آدمه هم آدمخوار ميشه.

با دوستام ساعت 2 قرار داشتم ولي ساعت 12 از خونه زدم بيرون …زود رسيدم سرقرار و انقدر بهشون زنگ زدم و غر زدم كه چرا نمياين؟ من تنهام ، عصبانيم … حسابي كلافشون كرده بودم ! رفتيم ميلادنور و من با ديوونگي تمام اون پوليو كه گذاشته بودم تا آخر ماه باهاش سركنم يه بلوز،يه پيرهن ،يه كفش و دوتا روسري خريدم …حالا موندم با 30 تومن چيكار كنم؟ خيلي عصبانيم الان!

 

جمعه با دوستاي سارا رفتيم دارآباد …يه خورده كه رفتيم بالا يكي از بچه‌ها گفت ناراحتي قلبي داره …جا عوض شد …تصميم گرفتيم بريم پارك جمشيديه… تا ساعت 3 اونجا بوديم …بعدش پيش بسوي خونه.

 

ديشب انقدر خسته بودم ،رسيدم خونه يه كله تا 8 خوابيدم، تمام بدنم درد ميكرد و البته درد ميكنه … جنبه ندارم كه! بعدش نماز خوندم و رفتم حمام .از شانس گند من برقمون رفت ، و از اونجايي كه خيلي انسانهاي متمدني بوديم! آبگرمكنمون با برق كار ميكنه …نتيجه ميگيريم ديگه آب گرم هم نداشتيم …به هر جون كندني بود با آب يخ آبكشي كردم …اومدم بيرون …زنگ زدم 121 …بعد از اينكه صدبار شمارشو گرفتم يه آقايي جواب داد، ميگم آقا برق كه ظهر رفته بود، چرا دوباره بردينش؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟ پس ما به مهمونامون چي بگيم؟؟؟؟؟ آقاهه ميگه تا ساعت 11 برق نمياد … شما هم به مهموناتون بگين برن خونشون! پروووووووو… منم عصباني تر شدم ، چند تا فحش به زبون اصلي بهش دادم و گوشي و كوبوندم سرجاش! اينجوري شد كه دو دقيقه بعد جناب برق تشريف آوردن و من دوباره رفتم حمام تا به ادامه‌اش بپردازم!

عسل چهارشنبه, اوت 27, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
4 comments

 

 

امروز تولد يكي از دوستامه (هدي) … واسه همينم كيك داريم ، آبميوه هم داريم …جاي همتون خالي:))

دقيقا از چهارشنبه هفته پيش ما بيصاحاب (بي‌رييس) شديم ..رييس محترم پا شدن رفتن شمال ديدن اقوامشون …و بهمين خاطر اين هفته انقده به ما بد! گذشت كه حال و حوصله برامون نمونده ..اه اه اه …همش ناهار بيرون خورديم …همش رفتيم فروشگاه چيزاي خوجچل خريديم …همش رفتيم بازار بزرگ و بازار رضا بد گذرونديم! …امروز هم كه من تزه همين الان از دندونپزشكي اومدم اداره …يكي از دندونامو اندو كرده بودم ،تغيير رنگ داده بود …امروز رفتم بليچينگ كردم …

شايد بعدازظهر بريم هفت حوض ،مانتوهاشو حراج كرده …ميدونين من تا اين چندرغازو اول ماه خرج نكنم ول كن كه نيستم!..

عجيب هوس سفر كردم …به هركي ميگم يه چيزي رو بهونه ميكنه

پنجشنبه با آسو ومهسان قرار گذاشتيم ناهار بريم بيرون …اين چندروزه انقدر راه رفتم جفت پاهام باد كرده تو كفش نميره …ولي منكه از رو نميرم… يه خورده فقط يه خورده خوابم مياد!

 

 

تصميم جديد یکشنبه, اوت 24, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
6 comments

ميخوام شيوه زندگيمو عوض كنم … نميخوام اشتباهات گذشته رو تكرار كنم … نميخوام محبت الكي كنم … ميخوام با هركس در حد فهم و شعور خودش برخورد كنم … ميخوام واسه كسي تب كنم كه برام بميره … نميخوام ديگه دروغ بگم (خيلي سخته ولي ممكنه!) … وقتي يه نفر داره ظلم ميكنه يا كار اشتباهي انجام ميده و كاري از دستم برنمياد ، دليل نميشه كه غيبت كنم … اگه خيلي مردم و شهامت دارم بايد برم رو در روش حرفامو بهش بزنم … وقتي دارم در مورد چيزي صحبت ميكنم و حس ميكنم مخاطبم دوست نداره بشنوه همونجا قطعش ميكنم نه اينكه ادامه‌اش بدم … ديگه از هيچكس توقع ندارم كه خيلي باهام صميمي بشه و بهم توجه كنه! … ميخوام خودم باشم چه كسي خوشش بياد يا خوشش نياد … ديگه برام مهم نيست … نميخوام انتظار بكشم اون كسيكه ميخوام با اسب سفيدش بياد ، اينطوري خودمو داغون ميكنم.
بايد ياد بگيرم تو جامعه‌اي دارم زندگي ميكنم كه پره از آدماي نامرد مردنما و اگه بخوام تو اين مجموعه زندگي كنم بايد ياد بگيرم باهوش باشم ، موقعيت شناس باشم ، بيخيال باشم …
بايد باد بگيرم اوني كه از همه مهمتره تلاش براي راضي نگهداشتن خداونده … اگه خدا راضي باشه ، راضي نبودن بقيه اصلا مهم نيست!

شرمنده شنبه, اوت 23, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
3 comments

سرماي سختي خوردم كه از چهارشنبه شروع شد… از سارا گرفتم … البته سارا زود خوب شد … منم جدي نگرفتمش … ولي روز به روز دارم بدتر ميشم … شايد امروز برم دكتر! گلوم بشدت درد ميكنه و صدام درنمياد… عطسه پشت عطسه … ديگه همه رو كلافه كردم … امروز تو سرويس هفت –هشت تا عطسه گندهههههههه زدم … ديگه همه هم‌سرويسيام بيخواب شدن! … تو دفتر هم از صبح تاحالا همه بهم ميگن پاشو برو خونه … ولي منكه گوش نميدم … كي حال داره ! … صبر ميكنم بعداز ظهر با سرويس ميرم …

چهارشنبه رفتم يه مقدار خورده‌ريزاي آرايشي و بهداشتي خريدم … البته با تيپ اداره ! … فرداش دوباره به سرم زد برم يه سري چيزايي رو كه احتياج داشتم ولي يادم رفته بود بگيرم … يه ته‌آرايش كردم ،گفتم يه بارم ما تيپ بزنيم ! پسره كه ديروز زورش ميومد باهام حرف بزنه ! همچين تحويلم ميگرفت كه شك كردم ديروز خودم بودم يا نه… منم از حرصم اصلا محلش ندادم زدم بيرون …(ميخواستم بهش بگم من همون دختر ديروزيم كه زورت ميومد جوابمو بدي!)… اين روزا عقل مردم (پسرا) به چشمشونه … همين كه يه دختر خوش آب و رنگ ببينن … ديگه همه معياراي خوب از ذهنشون پاك ميشه و همه هيكلشون ميشه چشم! … البته عكس آقايون … فكر نميكنم دو مورد خانمها به اين شدت باشه … ولي هست!

بشدت دلتنگم … نميدونم چرا؟ غم از دست دادن ندارما … دلم ميسوزه … دلم ميسوزه كه چه شبايي رو با ياد چه آدمي به صبح رسوندم … براي كي ميمردم … رو ديوار كي يادگاري مي‌نوشتم! … حيف از عمرم كه تباه شد … ديگه اون شور و نشاط جووني رو تو خودم نمي‌بينم … انگاري خيلي پير شدم … دلم هيچي نميخواد …نه مهموني … نه تفريح نه سينما … نه گردش با بچه‌ها … چرا انقدر دير فهميدم رو دست خوردم؟؟؟
منكه يه بار از پدر عزيزم بيوفايي ديده‌بودم … چرا دوباره گول يه مرد رو خوردم … مرد كه نبود … يه نامرد بود با ظاهر مردنما!

يه وقتايي به سرم ميزنه ديگه ننويسم … آخه شماها گناه دارين كه ميايد اينجا اراجيف منو ميخونين … ميدونم كه بيشتريا كامنت هم نميذارين … ولي همين كه مياين … خب بايد براي رضاي شما هم كه شده يه چيزي بنويسم كه ارزش خوندن داشته باشه!

سريال حضرت يوسف رو نگاه ميكنم… چقدر اين پسربچه دوست داشتني و آرومه … يه وقتايي فكر ميكنم من اگه برادر يوسف بودم چيكار ميكردم؟ مطمئنا نمينداختمش تو چاه … آخه آدم چرا بايد انقدر نادان باشه كه فكر كنه اگه برادرشو بكشه ميتونه محبت پدر رو به خودش جلب كنه؟

پرنده مهاجر سه‌شنبه, اوت 19, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
9 comments

دلم ميخواد برم يه جاي دور…. جايي كه هيچكي منو نشناسه… نه خانواده‌اي… نه دوستي… نه آشنايي!… ميخوام برم گم شم… شايد اونجوري ديده بشم… به حساب بيام… ولي دوست ندارم از ايران خارج بشم… داخل پرانتز، حالا يكي نيست بگه ببين اصلا راهت ميدن ، بعدش بگو نميرم :))… تا حالا خيلي بهش فكر كردم… ولي شهامتشو پيدا نكردم… يعني نميدونم با اين پس‌اندازي كه دارم ميتونم برم تو يه شهر كوچيك زندگي كنم ؟ ميتونم خودمو تامين كنم؟ يعني ميتونم يه كاري پيدا كنم كه خرجمو دربيارم؟ يا جايي براي زندگي بتونم اجاره كنم؟ نميدونم تو شهرهاي كوچيك نگاه مردم رو يك دختر تنها چيه؟ ولي مطمئنم هرچي باشه از اينجا بودن بهتره…. تو جمع خانواده و دوست و همكار احساس تنهايي ميكنم… هيچكي منو جدي نميگيره!

مثلا همين ديروز هيچكس حتي ازم سوال نكرد امتحانتو چجوري دادي؟ اصلا هيچكس نيومد بهم بگه صبا حالت چطوره؟ چه كارا ميكني؟ زنده‌اي؟ يا داري مردگي ميكني؟ هيچي بجز حال و احوال‌پرسي كليشه‌اي ساده!…احساس افسردگي شديد ميكنم!… تا وقتي كه درس ميخوندم حالم خيلي بهتر بود…ولي دوباره برگشتم سر خونه اول… ديشب خونه داييم اينا سر شام نرفتم… يه نفر نيومد بگه كجايي تو؟ موقع عكس گرفتن كه شد يكي نيومد صدام كنه! باشه… اشكالي نداره… زياديم ديگه… ميخواستيم برگرديم خونه، پسرداييم اومد رسوندمون… تازه تو راه داره ميگه صبا چي شده؟ از كي ضدحال خوردي؟ امشب سرحال نبودي… منم چشمامو بستم كه يعني خوابيدم! ميخواستم بگم خفه شو… مامانم هي زد به پهلوم كه جوابشو بده… يه جوري نگاش كردم كه خودش ترسيد روشو كرد اونور… تو ماشين آلبوم جديد سياوش قميشي رو گذاشته بود… كلي تو تاريكي باهاش گريه كردم… آي پرنده مهاجر سفرت سلامت اما … به كجا ميري عزيزم … قفست تمام دنيا…

اين يه هفته كه اداره نبودم همه فكر كردن مزدوج شدم … نگاههاشون مشكوك شده … تا موبايلم زنگ ميخوره برميگردن يه جوري نگاه ميكنن كه انگار ميخوان چيو كشف كنن!! از اونور هي ميگن ما دلمون شيريني ميخواد ، خب شيريني ميخواين برين بخرين ما هم بخوريم …

مهدي جان بيا! شنبه, اوت 16, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
10 comments

يازده پله زمين رفت به سمت ملكوت
يك قدم مانده ،زمين شوق تكامل دارد

***
بالاخره روز جمعه اومد و تموم شد … دل من هم آروم گرفت …بايد منتظر اعلام نتايج باشم …..توكل به خدا
از نوزدهم تا حالا مرخصي بودم …خيلي حال داد … يه هفته واسه خودم پادشاهي كردم … و از همه مهمتر اينكه ،چون درگير درس و امتحان بودم …كمتر به خودم فكر ميكردم و روحيه‌ام خيلي بهتر شده !
ميخوام برم بدمينتون ثبت‌نام كنم البته با سارا …دارم مخشو ميزنم باهام بياد …
يكشنبه تولد آيدا ،دختر داييمه …رفتم يه تاپ خوشگل قرمز از اين پشت گردنيا براش گرفتم …فكر كنم خيلي بهش بياد …براي خودم هنوز هيچي پيدا نكردم …شايد امروز برم هفت حوض يه چيزي بگيرم …
امتحان ديروز به نظر من از پارسال خيلي سخت‌تر بود ….نميدونم چرا من انقدر بدشانسم آخه! …آدرس حوزه رو هم يه مدلي تو كارت نوشته بودن كه من از هرجا ميپرسيدم ، منظورم 118 و …، هيچ كدومشون نتونستن كمكم كنن تا آخر سر رفتم از رو نقشه پيدا كردم اونم كجا! خاني آباد نو !
آدرسش اينجوري بود :»تهران- خيابان ماهان- خيابان مطهري» …. خلاصه كه همه با مطهري بالاي وليعصر اشتباه گرفته بودن و كلي داد و بيداد راه افتاده بود …طفلكيا بعضياشون فشارشون افتاده بود !… همه ميخواستن برن اعتراض كنن …ولي كيه كه گوش بده؟؟؟

دلشوره یکشنبه, اوت 3, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
10 comments

دلشوره دارم ….

بعد از امتحانم برمیگردم …

جواب کامنتهاتونم همون موقع میدم….

مرسی که به یادم هستین و دعا میکنید برام …. خب چیه؟ دعا کنید دیگه !! :))

جغد پير شنبه, ژوئیه 26, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
15 comments

حس نوشتنم نيست ….غمگينم …امروز اومدم و همه وبلاگهاي مورد علاقه‌مو خوندم ….خوشحالم كه همتون خوب هستين …بعضيهاتون دلتنگيد درست عين من …
بايد درس بخونم ولي حسش نيست …
اومدم بهتون بگم حالم خوبه و دوستون دارم …
» قلب جغد پير شكست»
جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

پ.ن: هيچكس متوجه نشد من قالب وبلاگو عوض كردم …حتما به نظرتون قشنگ نيست ، نه؟ عوضش كنم؟
ميخوام نظرخواهي رو باز بزارم …يه وقت ديدي زد و من مردم …حداقل نظراتتون ثبت ميشه اينجا …البته بدون جواب
اين روزها خيلي به مرگ فكر ميكنم …به نظرم خيلي بايد شيرين باشه …مثل يه خواب خوش و بدون درد …همراه با يه روياي آبي …يعني ميشه؟
:))

تموم شد! شنبه, ژوئیه 19, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
13 comments

سلام دوستاي گلم …باورتون ميشه وقتي كامنتهاتونو خوندم تا چند دقيقه گريه ميكردم …از اينكه دركم كردين سپاسگزارم …شايد يه كم تند رفتم ،ولي با همه اينا از اينكه نوشتم ناراحت نيستم .

ديروز حسام بهم زنگ زد و حال و احوال كرد …بيمقدمه بهش گفتم يعني چي هر چندوقت يه بار زنگ ميزني …چرا نميذاري فراموشت كنم؟ چرا دست از سرم برنميداري؟ چرا با حرفات سركارم ميذاري؟ چرا پارسال بهم گفتي سال بعد تو عيد ميام ببينمت …ولي نيومدي؟ گفتي حتما تا آخر ارديبهشت مياي ولي نيومدي؟ گفتي بالاخره مياي …بالاخره اومدي ولي بازم وقت نكردي منو ببيني؟ موقعيت نداشتي منو ببيني! گفتم ديگه نميخوام به دروغهات گوش بدم …يه لحظه مكث كرد …بعد مثل هميشه شروع كرد به داد زدن …شروع كرد به تهمت زدن …دوباره حرفاي قبل رو پيش كشيد …اين دفعه حرفاش برام جديد بود! ميگفت از نظر اون من دختر راحت و آزادي هستم و به دردش نميخورم …گفت با روحيه‌اي كه دارم به دردش نميخورم …گفت وقتي با پسرخاله هيجده سالت راحت شوخي ميكني ،جلوش حجاب نداري ،معلوم ميشه با خيليهاي ديگه هم ميتني راحت باشي !…توتمام مدتي كه حرفاشو با فرياد ميگفت من ساكت بودم …فقط گريه ميكردم …به بخت بدم لعنت ميفرستادم و گريه ميكردم …من از جونم هم بيشتر ميخواستمش …نميدونستم هچين نظري رو من داره ….نميدونستم …دلم ميخواست ميمردم و اين حرفا رو از زبونش نميشنيدم …هربار صداش بلندتر ميشد …خواستم منم حرف بزنم و از خودم دفاع كنم …ولي صدام گرفته بود …هر چي سرفه كردم صدام درست نشد …فهميده بود دارم گريه ميكنم ولي انگار خوشحال بود … گفتم چرا تو ميتوني تو يه روز از صد نفر خوشت بياد …ولي من نميتونم حتي با پسرداييم كه اندازه سنش ميشناسمش و برام عين يه برادره ،صميمي باشم؟ميدونين چي جوابمو داد؟ گفت تو اسلام من تا چهار تا زن هم ميتونم بگيرم ولي تو فقط بايد يه شوهر داشته باشي! چندشم شد ازش …بهش گفتم اسلام كلي حكم داره در مورد عدل و انصاف و…چرا به اين حكمش چسبيدي؟ خيلي راحت گفت من اوني رو عمل ميكنم كه به نفعم باشه!….گفتم براي خودم متاسفم كه اون زمانيكه فهميدم با آزاده رابطه داري چرا ولت نكردم؟ چرا به التماسهات گوش دادم ؟چرا خرت شدم ؟كه الان بشينم و به تهمتهات و توهينهات گوش بدم! گفتم تو كه اين چيزا رو درمورد من ميدوني چرا بهم زنگ ميزني؟ ولم كن ديگه …بهم قول داديم و قسم خورديم كه ديگه نه من باهاش تماس داشته باشم ، نه اون با من!به همين سادگي تموم شد…دفتر عشقمون بسته شد… گفت موفق باشي و خدافظ…خدافظ.

سارا بهم قول داده كه هيچوقت وبلاگمو نخونه …حرفشو باور كردم ..ولي اگه يه زماني حرف خيلي خصوصي داشتم نميدونستم درسته اينجا بنويسم يا نه؟

ديروز با داييم اينا رفتيم پارك …كلي با سارا بدمينتون بازي كردم…تو ماشين كه بوديم كلي ديوونه بازي درآورديم …به نظر خيلي شاد بودم ولي دلم شكسته بود …از بچگي همينجوري بودم ،تا از يه موضوعي ناراحت ميشدم سعي ميكردم خودمو خيلي خوشحال نشون بدم نكنه يه وقت كسي بو ببره! …چسبيدم به خوندن درسها ..البته اميد زيادي به قبولي ندارم …ولي بازم همه سعيمو ميكنم …توكل به خدا

پدر شناسنامه ای سه‌شنبه, ژوئیه 15, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
13 comments

فردا روز پدر است…

پدرم روزت مبارک!!!!!!!!

چهارده سال است که ندیدمت و تنها با یادآوری خاطرات تلخ گذشته می توانم قسمتهایی از چهره سرد و بیروح و همیشه عصبانی تو را بخاطر بیاورم.

نمیدانم الان کجایی؟ بچه هایی بجز من و سارا داری یا نه؟ نمیدانم در این سالها شده به یادمان بیفتی و بخواهی سراغی از دخترانت بگیری؟

فردا برای من روز تلخیست …مثل همیشه …روزی که نمیدانم به که باید تبریک بگویم؟ چه کسی را باید ببوسم و از زحمات چه کسی تشکر کنم؟

اصلا آیا تو زحمتی برایم کشیده ای؟

…یادم اومد …تو باعث شدی من به این دنیا بیام …

ولی چرا قبل از اینکه بخواهی تصمیم بگیری من بوجود بیام ازم نپرسیدی آیا دوست دارم بی پدر بزرگ بشم؟ آیا دوست دارم بخاطر نبود تو همیشه تحقیر بشم؟

کینه ای ازت بدل ندارم …فقط دلم برات میسوزه …

تو لیاقت پدر بودن رو نداشتی!

تو هیچوقت دوستم نداشتی…حسرت بدلم گذاشتی بابایی

 

 

«حق دارم ازت متنفر باشم یا نه؟»

 

 

روز پدر را به همه بابا های با معرفت و مهربون  تبریک میگم و برای همشون آرزوی موفقیت و کامیابی میکنم.

 

 

پ.ن: دو روز این هفته رو مرخصی گرفتم یه ذره درس بخونم …فعلا که خوب پیش میرم .

 

تنهايي شنبه, ژوئیه 12, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
Tags:
11 comments

روابط مامان با سارا حسنه است، اصلا انگار نه انگار كه سارا ساعت 4صبح اومده خونه..تازه شنبه پاشدن با هم رفتم پاتختي!… حالا اگه من بودم ديگه حسابم با كرام‌الكاتبين بود. خدا شانس بده!!!….هميشه يكي از عقده‌هاي زندگيم اين بوده كه اجازه نداشتم با دوستام برم بيرون مثلا برم خريد يا مهموني يا تولد يا هرجاي ديگه…اگه جايي هم ميرفتم،دور از چشم مامانم بود..همراه با اضطراب كه بعضي وقتها نه تنها به خودم سخت ميگذشت كه به دوستام هم سرايت ميكرد البته الان اوضاع خيلي بهترشده … يادمه روز اولي كه ميخواستم برم دانشگاه مامانم قران رو آورد گفت دستتو بزار رو قران قسم بخور تا زمانيكه درست تموم نشده با دوستات پارك و سينما و …نري …و با هيچ پسري دوست نشي! …منم قسم خوردم …ولي بعدا دقيقا مون كارها رو كردم ..نميدونم مجازات قسم دروغ چيه؟ شايد عذاب رواني كه الان دارم تحمل ميكنم به خاطر همين باشه..

به شدت دارم خاطرات سپيده رو دنبال ميكنم ..سرگذشت اين دختربرام خيلي عجيب و جذابه و خيلي دوست دارم باهاش آشنا بشم …اميدوارم هرجا كه هست خوشبخت باشه.

حسام بهم زنگ زد…البته با يه شماره ديگه …گفت دوهفته پيش اومده تهران ولي طبق معمول باي ديدن من وقت نداشته !منم خيلي بي‌تفاوت برخورد كردم…اونم فهميد و زود قطع كرد …به قول منيژه «به درك«.

احساس پوچي ميكنم …احساس بيفايده بودن …نميخوام ديگه زنده باشم ! يهني چي هر روز صبح ساعت 6 بيدار ميشم با سرويس ميرم اداره …بعدازظهر برميگردم خونه؟..ديگه از اين زندگي خسته شدم… ميدونم گناهام زياده …از خدا خواستم گناهامو ببخشه و منو ببره …به شدت احساس تنهايي ميكنم …همش چشام پراشك ميشه …نميدونم چه دردي گرفتم؟…

آرزو ميكنم مرگ مغزي بشم تا حداقل بعداز مرگم اعضاي بدنم براي اونايي كه واقعا به اين زندگي احتياج دارن ، مفيد باشه…شايد ما هم يه روزي به درد بخوريم.

سارا پنجشنبه با دوستاش رفت توچال…خيلي به من اصرار كرد همراهشون برم …ولي نرفتم…كلاس داشتم…
با سارا چند روزيه كه سرسنگين شدم …

مامانم اينا جمعه بعدازظهر رفتن بيرون به من هم خيلي اصرار كردن ..ولي نرفتم ..حوصله نداشتم …ديروز تا ساعت 12 تنها بودم …دارم به تنهايي عادت ميكنم ..نميدونم خوبه يا بد؟!برام دعاكنيد.

پ.نوشت: مستانه عزيزم عروسيت مبارك باشه …اميدوارم هر روز خوشبخت تر از ديروز باشي و در كنار متين به آرامش برسي.
سايه جان از ته قلبم برات آرزوي خوشبختي ميكنم.

همين الان فهميدم سارا داره وبلاگمو ميخونه! شوكه شدممممم……ديگه نميتونم اينجا بنويسم……خدايا چرا من نبايد هيچ‌جا راحت باشم …آخه ساراي عزيز مگه تو تاحالا شده بياي بشيني پيش من درددل كني؟ چرا داري اينجا رو ميخوني؟:((

دعا كنيد شنبه, ژوئیه 5, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
25 comments

با يكي از همكارام سر اينكه اسلام دين كاملي هست يا نه بحث ميكرديم ، نميدونم تاحالا براتون پيش اومده ولي من هروقت به اين مسائل زياد فكر ميكنم يه جورايي دچار شك ميشم ،انگار گناه كبيره مرتكب شده باشم زود استغفراله ميگم … يه سوال مطرح كردم كه كسي جوابشو نميدونست: چرا خانمها بايد با حجاب كامل نماز بخونن حتي اگه تو جايي باشن كه هيچ نامحرمي وجودنداشته باشه؟ من واقعا فلسفه اينو نفهميدم ..البته يكي از دوستام گفت بخاطر اينه كه خدا مذكره ..اگه اينطوره چطور تو مواقع ديگه كه خانمها حجاب ندارن مشكلي پيش نمياد؟ مگه خدا همه‌جا حضور نداره؟

دوشنبه رفتم دندونپزشكي ، يه چك‌آپ كامل كردم. دوتا پركرني و جرم گيري احتياج دارم كه واسه هفته بعد
وقت گرفتم …قابل توجه خودم كه درس نميخونم … توروخدا يكي به من انگيزه بده لطفا …دارم از دست ميرم!

سه‌شنبه رفتم منوچهري و يه حالي به خودم دادم ..خريدن لوازم آرايشو خيلي دوس دارم …يعني وقتي وارد مغازه ميشم دوس دارم همشونو بخورم …ببخشيد بخرم!… وقتي داشتم برميگشتم خونه ، تو اتوبوس سه تا دختر پيش همديگه نشسته بودن كه يكيشون ازدواج كرده بود ..اين سه تا بقدري شاد و سرحال بودن كه ناخودآگاه رومو برگردونده بودم طرفشون و حرفاشونو گوش ميدادم ..يه لحظه با خودم گفتم خدا يه دوست دختر باحال هم مثل اينا به ما نداد كه لااقل وقتي دلمون ميگيره يه قراري باهاش بزاريم دو سه ساعتي باهم فقط بخنديم! ..بابا من يه عدد دوست خنده‌رو ميخوام كه هروقت بهش بگم بيا خونمون يا بريم بيرون اوكي باشه! ميدونين من از دوران دانشگاه دوتا دوست برام مونده كه هنوز باهم در تماسيم ،البته با يكيشون فقط اس‌ام‌اسي تماس دارم از اول امسال دارم خودمو ميكشم يه قرار سه‌تايي باهمديگه بزاريم بريم بيرون كه هر دفه يكيشون يه روز مونده به قرار خبردادن كه يا امتحان دارن يا مهمونن يا مهمون دارن يا مسافرتن يا ….ميخوان منو بكشن راحت بشن ..بابا يعني يه قرار دو ساعته انقدر وقت ميگيره ؟ تنهايي هم كه نميشه پاشم برم سينما و پارك ميشه؟!

چهارشنبه بهمون خبر دادن دختر دوساله و نيمه يكي از خدماتيها هپاتيت نوع c گرفته متاسفانه …خيلي ناراحت شدم ..شما نميدونين چقدر نازه ..براش دعا كنيد خوب بشه طفلكي
تازگيا به طرز وحشتناكي! تمايل پيدا كردم به مكالمات تلفني ديگران گوش بدم، حالا فرقي نميكنه كجا باشم … تو اداره يا مترو يا تاكسي يا اتوبوس يا حتا تو جمع دوستا و فاميلا! مخصوصا اگه مكالماتشون عاشقانه باشه ديگه صد درصد حواسم همونجاست …بعدش هم ياد خودم و … ميفتم و افسوس ميخورم …خب اگه يه وقتي داشتين با آقاتون تلفني صحبت ميكردين ،بعد ديدين يكي همينجوري بهتون زل زده ، احتمال بدين شايد من اون آدم فضول باشم . :-/

از همينجا اعلام ميكنم هركس دنبال شانس ميگرده يه تماسي با من بگيره …اصولا تا يه آرايشگر خوب واسه ابرو پيدا ميكنم ،يكي دوباري كه ميرم پيشش دفه سوم يا جاشو عوض كرده يا كلا كارشو تعطيل كرده …يا مثل اين آخري باردار ميشه و تا چندوقتي به خودش مرخصي ميده !

ديشب جاتون خالي انقدر استرس بهم وارد شد كه تا ساعت 4 صبح بيدار بودم ..ماجرا از اين قرار بود كه سارا ديروز با دوستاش قرار داشت كه برن كوه ،البته به ما اينطوري گفته بود ! دراصل رفته بودن يه جاي خوش‌آب و هوا اطراف قزوين …ديروز ساعت 5 صبح از خونه رفت بيرون ،از شانس ما خاله‌ام هم اومده بود خونمون كه شب با مامانم برن عروسي يكي از فاميلامون ،خلاصه تا ساعت 7 كه مامانم اينا ميخواستن برن خبري از سارا نبود ماهم هرچي موبايلشو ميگرفتيم آنتن نميداد تا بالاخره خودش زنگ زد و گفت رفته خونه دوستش براي پروژه‌شون و تا ساعت 9 برميگرده ..ساعت از ده هم گذشته بود كه به سارا زنگيدم گفتم چرا نمياي كه ديدم صداش ميلرزه ،ميگه من با دوستاي دانشگاهم اومديم تور الان هم تو اتوبان تهران – كرج هستيم و ترافيك شديده ،تو يه جوري مامانو قانع كن ،من تا 12 ميام خونه ..مامانم اينا هم ساعت 11 اومدن ديگه به هرترتيبي بود خاطر مامانمو جمع كردم كه سارا تا ساعت 12 برميگرده خونه …حالا داشته باشين ساعت شد يك، شد دو و سارا نيومد ..خودم هم داشتم از نگراني ميمردم ولي خودمو زده‌بودم به خواب كه دوست سارا زنگ زد گفت ماهنوز تو اتوبانيم و تا يك ساعت ديگه ميرسيم تهران ،شما به مامانت بگو!
نميدونين وقتي به مامانم گفتم چه حالي شد! اصلا فكر نميكرد سارا بهش دروغ بگه ، شوكه شده بود ..از يه طرف هم خاله‌ام هي بيدار ميشد ميگفت چرا سارا نيومده؟ …خلاصه ساعت سه و نيم رسيد خونه ..البته مامانم جلوي خاله هيچي بهش نگفت ، ولي ميدونم امروز كه برم خونه يه دعواي درست و حسابي داريم …خدا بخير بگذرونه.
كلاسهامو دارم ميرم …از آمار مهندسي چيز زيادي نميفهمم و اميدي به قبولي ندارم ! استادايي هم كه برامون گذاشتن هيچي بارشون نيست و فقط استرس بچه‌‌ها رو زياد ميكنن ..باورتون ميشه ؟ ديروز سر آمار سه تا مسئله حل كرديم كه هيچكدومشونو استاد بلد نبود ، بچه‌ها حل كردن!
ميدونم خيلي وراجي كردم …ولي ببخشيد
:))

سانسور یکشنبه, ژوئن 29, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
14 comments

ببخشيد يه كمي دير اومدم …اينترنت بازم بازي درآورده اين دفعه وردپرسو باز نميكنه… البته امروز ادمين شبكه‌مون لطف كردن و بعد از گرفتن رشوه (يه تيكه گاتا)! ،يك عدد پروكسي خيلي ناز بهم اهدا فرمودن كه الان با همون وارد شدم و آپ كردم … آخ جونننننننن …. اينم بگم ها … فكر نكنيد حالم خوبه … خيلي هم بده … خسته شدم …بابا ما نخوايم زنده باشيم بايد كيو ببينيم … هان؟ …
تو هفته‌اي كه گذشت تونستم يه خورده درس بخونم و استرسم كمتر شد ، فقط يه خورده ها …نتونستم كلاس ورزش برم به دلايل شخصي!
روز مادر شركتمون براي خانمها جشن گرفته بود و كلي تحويلمون گرفتن …گروه سرود دعوت كرده بودن … برامون سخنراني(!) كردن …از همه مهمتر ناهار دادن و از اون هم مهمتر اينكه كار تعطيل شده بود.

خواهش ميكنم هر چي خواستيد بهم فحش بدين ،چون يه كار بدي كردم …
به حسام چندتا اس‌ام ‌اس سراسر بد دادم …يعني بهش تا ميتونستم بد و بيراه گفتم … بعدش هم عذاب وجدان گرفتم و بهش اس‌ام ‌اس زدم ، عذرخواهي كردم …ميدونم خيلي ديوونه‌ام … خدايا آخه چرا من نميخوام آدم بشم!!!!!! …راستي شما ميدونين چجوري ميشه آدم شد؟

ديروز جاتون خالي تو دفترمون آيس‌پك خورديم …من داشتم به مهسا ميگفتم كه عذاب وجدان دارم ، امروز خيلي كالري گرفتم ..كه آقاي ص گفت مگه شما چند سال ميخواي زنده باشي؟ منم گفتم 30 سال كه يه دفه همشون ريختن سرم كه شما كه 50 ساله به نظر ميرسي و از اين حرفا …خيلي حرصم گرفته بود … يعني گريه‌ام گرفته بود!..بعدش همون آقاي ص گفت شما بهتون ميخوره 21 سالتون باشه ، منو ميگي جو گرفتم گفتم شما به تنهايي يه آيس پك مهمون من …نتيجه اخلاقي: هيچوقت با خانمها در مورد سنشون شوخي نكنيد ، چون واقعا دلشون ميشكنه و اگه اون موقع نفرين كنن بدونين كه حتما ميگيره !
اگه چيزي يادم اومد ميام مينويسم.

يه چيز ديگه … من نميتونم حرفاي واقعيمو اينجا بنويسم ..يعني ميترسم اگه اونا رو بنويسم شماهايي كه ميايين اينجا رو ميخونيد چه فكري در مورد من ميكنيد؟ ميخواستم ببينم در مورد شما هم اين مورد صدق ميكنه؟ يعني تا حالا تو وبلاگتون كه ميدونيد يه محيط مجازيه و كسي هم نميشناسدتون مجبور به خودسانسوري شدين ؟

مادر شنبه, ژوئن 21, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
11 comments

 

 

مادر

 

 

  • هفته بسيار عاديي رو گذروندم … هيچ اتفاق هيجان‌انگيزناكي برام نيفتاد … هيچ پيام جديدي دريافت نكردم … هيچ تلفن خوشحال كننده‌اي نداشتم … همش كار و كار و كار
  • طبق معمول هر هفته دوشنبه رفتم كلاس ورزش و متوجه شدم نيم كيلو ناقابل چاق شدم ! واقعا ممنونممممم.
  • سه شنبه رفتم فردوسي براي مامانم يه سكه ربع خريدم كه روز مادر تقديم مامان عزيزم بكنم… نميدونم؟ فكر كنم يه بار ديگه هم گفتم كه چقدر دلم براي مامانم ميسوزه … واقعا نميدونم اگه جاي مامانم بودم چيكار ميكردم؟ تمام زندگيشو وقف من و سارا كرده … تمام زندگيشو ! بيخيال ازدواج مجدد و اين حرفا شده … بعضي مواقع كه از دست زندگي و خودم و همه عصبانيم و ناخودآگاه همه عصبانيتمو سر مامان نازنينم خالي ميكنم …بعدش دلم ميخواد برم بيفتم به پاش ..ازش بخوام منو ببخشه … با اينكه ميدونم اون از اولش هم منو بخشيده …يه اخلاق بدي كه دارم اينه كه هيچوقت محبتمو بروز نميدم …تا حالا نشده هيچوقت همينجوري برم مامانمو ببوسم …بوسيدن مامانم محدود ميشه به عيد نوروز ، تولد من ، تولد مامان و روز مادر … يعني من فقط سالي 4 بار مامانمو ميبوسم …در بقيه موارد خجالت ميكشم! نميدونم حسي كه دارم خجالته يا غروره؟ هر چي كه هست يه جورايي اكثر مواقع نميتونم خودمو بروز بدم … مثلا يه موردش اينه كه يه موقعهايي كه دراز كشيدمو ناخودآگاه خوابم برده! وقتي بيدار ميشم ميبينم يه بالش زير سرمه و يه ملافه روم كشيده شده … حالا يا مامانم اينكارو انجام ميده يا سارا… ولي تاحالا نشده من برم زيرسر مامانم بالش بذارم … ميدونم الان فكر ميكنين خيلي خودخواهم … ولي ….
  • كلاسهاي پنجشنبه و جمعه خيلي خوب برگزار شد … ولي از ديروز يه دلهره عجيبي گرفتم كه زياد هم بيربط نيست … من 25 مرداد امتحان دارم و هنوز شروع نكردم درس بخونم… تصميم گرفتم از همين امروز شروع كنم… بخدا از همين امروز شروع ميكنم.
  • پيرو پاراگراف بالايي تصميم گرفتم فقط شنبه ها آپ كنم (نه كه هر روز آپ ميكردم )… و پيرو جمله قبلي فقط شنبه‌ها بهتون سر ميزنم …برام دعا كنين تو امتحانش قبول بشم … خيلي استرس دارم.
  • ميدونم روز مادر سه شنبه است! ولي من از همين حالا

روز مادر و زن رو به تمام مادران سرزمينم تبريك ميگم … همينطور به شمايي كه تازه ميخواين بچه دار بشيد و از صميم قلب آرزو ميكنم خدا بهتون فرزند سالم و صالح عطا كنه …همينطور به شما عروس خانوما كه امثال اولين ساليه كه از شوهرتون هديه روز زن مي‌گيريد (البته به نظر من بهترين هديه‌اي كه يه مرد ميتونه به خانمش بده ، عشق و وفاداريه… فقط عشق و وفاداري ) … همينطور به شما دختر خانمايي كه مثل خودم كه تنهاي تنهايين …خدايي اين جمله آخر اشك خودمو درآورد …يه شعري هم براي شماهايي كه تنهاييد گفتم كه به نام يكي ديگه به ثبت رسيده:

         «به سراغ من اگر مي‌آييد …نرم و آهسته بياييد …مبادا كه ترك بردارد …چيني نازك تنهايي من.»

خواهشا به اين قسمت كه رسيدين خودتونو كنترل كنيد … نيام هفته بعد ببينم وبلاگ درپيتمو آب برده ها

يه جوري نسبت به اينجا تعلق خاطر پيدا كردم …يه جورايي همتونو دوس دارم …نوع جورشو نميتونم بگم!!!

  • دوشنبه شب بله برون پسرداييمه  با دوست دخترش …اينو همينجوري نوشتم كه يادم بمونه … وگرنه برام مهم نيست …زياد باهاشون رفت و آمد نداريم …هميشه فكر ميكردم آخه كي مياد زن پسر دايي من بشه …از اين اخلاقاي مرداي صدسال پيشو داره واه واه واه …خدا رو شكر يكي اومد جمعش كنه …ايشالا كه سرعقل اومده باشه …قابل توجهتون كه ايشون 23 سالشه.

 

خطاب به خودم :

                     » خداوند بركتي عظيم به تو بخشيده است. تو چه چيزي به او تقديم مي‌كني. هرروز چيزي هرچند كوچك به او تقديم كن. از روي عشق و به نيازمندان

                                                                             

 

خواب یکشنبه, ژوئن 15, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
19 comments

 

بي‌‌ربط

 

  • به دليل طولاني شدن كلاس بعدازظهر پنجشنبه ،به جشن پرشين بلاگ نرفتم. يكي از دلايلشم اين بود كه تنها بودم…. اصولا آدم كمرويي‌ام من! ولي بعدش دلم سوخت كه نرفتم. اين چندروزه تو وبلاگهاي مختلف ( ويولت ،گيلاس خانمي ،يك فتحي ،جادي … ) خوندم كه ظاهرا دوستان، زياد از جشن راضي نبودن وموفق نشدن  اونايي رو كه مد نظرشون بوده ، ببينن… خب يه كم خيالم آسوده شد ، چون زياد چيزي رو از دست ندادم.
  • روز اول و دوم كلاسها به خوبي و خوشي تموم شد. فقط يه اشكال كوچيك وجود داشت ، اون هم اين بود كه من بيچاره جمعه ساعت 6 صبح از خواب بيدار شدم .. به سختي حاضر شدم و بعداز اينكه چندبار ماشين عوض كردم و يه مسيري هم با مترو اومدم ، رسيدم دانشگاه و در كمال آرامش ديدم روي برد نوشتن : «كلاس روشهاي آماري تشكيل نمي‌گردد.» …. آي سوختم … انقدر عصباني بودم كه فقط دوست داشتم يكيو گير بيارم ، بزنمش كه موفق شدم . ولي از اونجايي كه خيلي آقاي غول‌پيكري بودند ، نزدمشون يعني زورم بهشون نرسيد… ايشون هم با يه دنيا لبخند و ملاطفت اعلام كردن اين هفته استثنائا كلاس تشكيل نميشه! … خلاصه با حال نزار و درحاليكه بشدت خوابم ميومد ، برگشتم خونه … توي راه يه دفه به سرم زد برم امامزاده صالح كه به خاطر گرمي هوا خيلي زود منصرف شدم. تا رسيدم خونه يه بالشت برداشتم آوردم تو هال كه همه نشسته بودن و گفتم تا شما حرف ميزنين من يه درازي بكشم …. و دراز كشيدن همانا و تا ساعت 2بعدازظهر بيهوش شدن همانا…. ولي خدايي خيلي چسبيد …دوباره بعداز خوردن ناهار تا ساعت 7 يه كله خوابيدم و … شب هم به همين ترتيب ساعت 10 خواب بودم!

مي‌دونم الان پيش خودتون چقدر برام دل ميسوزونين و مي‌گين طفلكي چقدر داره به خودش فشار مياره … همش درس ميخونه … واقعا از همدرديتون سپاسگزارم.

  • ديشب خواب ديدم يكي از داييهام بچه‌دار شده ، بعدش من بچه‌اشو برداشتم بردم گردش … بين راه تو بغل من خودشو خيس ميكنه … و شدتش انقدر زياده كه كل هيكل من و كيفمو خيس ميكنه … بچه رو ميندازم تو ساك …. وقتي ميرسيم خونه از ساك ميارمش بيرون كه مي‌بينم هنوز داره خودشو خيس مي‌كنه … در همون حال ساعتم زنگ ميزنه و من بيدار ميشم … به نظر شما تعبيرش چي بوده؟

 

 

 

يه بار ديگه ازتون سوال ميكنم : چرا من نميتونم اينجا عكس بذارم؟ هان؟ چرا؟

امروز بعداز خوردن ناهار كه سالاد ماكاروني بود بشدت معده‌ام درد گرفته و دارم ميميرم!

اگه نديدينم … حلال كنين…..

 

پ.ن. حالم خوبه …. تونستم عكس بذارم (از مداد عزيز ممنونم)

جشن پرشين بلاگ چهارشنبه, ژوئن 11, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
11 comments

• يكشنبه يكي از دوستام تو كلاس ورزش داشت در مورد نحوه آشنايي با شوهرش حرف ميزد و اينكه شوهرش بعد از سه ماه بهش پيشنهاد داده و خانواده‌هاشونو در جريان گذاشتن و به همين راحتي به هم رسيدن…. ماجراشونو با داستان خودم وحسام مقايسه كردم ،حسم بهم دروغ ميگفت … اون فريبم داده بود با حرفهاي دروغش، با امروز و فردا كردن‌هاش ، با زبون چرب و نرمش …بهمين راحتي گولم زد و سه سال از بهترين سالهاي عمرمو حرومش كردم… اعتمادم رو نسبت به همه تا حد خيلي زيادي از دست دادم… مخصوصا به آدمهاي مومن ، فكر ميكنم همشون به نوعي ميخوان تظاهر كنن …

 • كلاسهاي پيام نور از پنجشنبه اين هفته شروع ميشه ، بايد ديگه كم‌كم درس بخونم … واي خدا از صبح تا بعدازظهر كلاس داريم .. منم كه درسخون …خدا خودش كمك كنه…. براتون بگم بعد از مشقات فراوون ، اعم از اينكه صفحه ساعت كلاسها نه ازنت اداره باز ميشد نه از خونه .امروز رفتم از خود انتشاراتي دانشگاه گرفتم.

 • از امروز خاله جون مهمون ما هستن تا جمعه … خدا رو صدهزار بار شكر ميكنم كه فردا خونه نيستم.

 • همين الان باهام تماس گرفتن براي جشن پرشين بلاگ دعوتم كردن. البته قبلا ثبت نام كرده بودم… • نميدونم فردا بتونم برم يا نه، خودم كه خيلي دوس دارم برم … شايد كلاس بعداز ظهرمو دودر كنم برم … خيلي دوس دارم بعضيا رو ببينم … اگه رفتم حتما ميام براتون تعريف ميكنم.

اول هفته یکشنبه, ژوئن 8, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
8 comments
  • واي خدا جون خيلي خوشحالم كه تعطيلات تموم شد.. روابط با مامان خانومي حسنه است و انگار هيچ اتفاقي نيفتاده …اصلا فكر نميكردم مامانم ديگه به روم نياره … آخه بچه‌گيام (منظورم دوران دبيرستانه ها :-)) اگه يه همچين چيزي اتفاق ميفتاد تيكه بزرگم گوشم بود ..اصولا مامانم خيلي آدم سختگيريه .شايد به خاطر نوع كارش باشه (تو يكي از مجتمع ‌هاي نگهداري از بچه‌هاي بي‌سرپرست به عنوان معاون كار ميكنه).بهش حق ميدم كه نگران من و سارا باشه …ولي باور كنين گاهي اوقات نميتونم تحمل كنم مدام كنترل بشم ، اين ميشه كه بهش ميگم من ديگه دختر 14-15 ساله نيستم …بزرگ شدم و اين هم ميشه سرآغاز يه دعوايو بگو مگوي بزرگ.
  • جمعه شب ، خونه خاله مهموني بود .يكي از زنداييهام هميشه سعي ميكنه تو اين مجالس حرف رو بكشونه به ازدواج و يه دفه به من بيچاره گير بده ..اون شب هم جلوي همه گفت صباااجان چه خبر؟ جوابشو ندادم.. دوباره داييم پرسيد صبا خبري نيست؟ گفتم نه بابا ،چه خبري؟ گفت منظورم اينه كه موردي براي ازدواج نيومده؟ (اصولا من اوايل با شنيدن اين جمله تا بناگوش سرخ ميشدم ،ولي الان به قول ماماني روم باز شده ) اين بود كه با كمال پررويي گفتم نه هنوز …بعدش زنداييم گفت بابا عجله كن داره دير ميشه ..بذار ما هم به يه نون و نوايي برسيم (ميدونين كه ، منظورش شام عروسيه)! منم عصباني شدم گفتم: ميدونين چيه؟ من تا يه آدم همه‌چي تموم نياد ازدواج نميكنم .. خلاصه زنداييم با ناراحتي و درحاليكه پشت چشم مباركو واسه من نازك كرده بود گفت: واااااا مگه تو خودت كاملي؟ يا مگه پدر مادر ماها ازمون سير شده بودن كه مارو دادن به يه آدم معمولي؟ (يعني دايي بنده كه قربونش برم انقده خوشتيپ و خوشگله كه هرجا ميره دخترا دورش ميكنن). گفتم ديگه من اينجوريم ديگه …هيچوقت ازدواج رو يه امر واجب نميدونم كه با هر آدم معموليي بخوام زندگي كنم حتي اگه خودم تمام زشتيها و نواقص عالم رو يه جا داشته باشم! بعدشم شما به مرد به اين نازي ميگي معمولي؟ خدايي اگه همين الان لب تركنه بهترين دخترا رو براش ميگيرم .(قابل توجهتون كه دايي من 50 سالشه و سه تا بچه داره كه بزرگترينشون 22 سالشه …هويجوري الكي يه چي گفتم ديگه). كه يه دفه زنداييم با حالت قهر پاشد رفت اونور اتاق نشست ،منم به روي خودم نياوردم. ميخواست شروع نكنه..هميشه همينطوره ،خودش يه چي ميگه خودشم زود ناراحت ميشه … به من چه!
  • تازه  همين زندايي گرامي واسه تولدم يه تاپ و شلوارك خوشگل بهم داد كه خيلي خوشم اومد.
  • امروز با يه دوست خوب قرار داشتم كه دقايقي پيش اعلام كردند نميتونن بيان …سرشون شلوغه. اشكالي نداره ، منم به كلاس ورزشم ميرسم…. فعلا باي تا بعد

 

 

مرخصی پنجشنبه, ژوئن 5, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
9 comments

می بینم که تعطیلات هنوز تموم نشده و ما موفق شدیم که فقط برای 24 ساعت از خونه اش جیم بشیم. این دو روزه انقدر بهمون خوش گذشت که من داشتم دیوونه میشدم…باورتون نمیشه از خوابیدن ,بیدارشدن , غذاخوردن , تی وی نگاه کردن , لباس پوشیدن …ایراد میگیره .متاسفانه دوباره از امشب میریم اونجا تا شنبه بعدازظهر.

یکشنبه بعداز ظهر یه سر رفتم دانشگاه پیام نور ,که متاسفانه با درهای بسته روبرو شدم. روی در ورودی نوشته بودند : دانشجوهایی که برای کلاسهای آمادگی ارشد ثبت نام کردن برای آگاهی از تاریخ کلاسها از تاریخ 20 خرداد به سایت دانشگاه مراجعه کنن.

دوتا اس ام اس داشتم از طرف همونی که تو دو تا پست پایینتر ازش براتون نوشتم که جوابشو ندادم. واقعا نمیدونم منظورش چیه از این کارها که مثل بچه دبیرستانیها رفتار میکنه .:/

یه سوتی گندههههه جلوی مامانم دادم!من اکثر مواقع قبل از اینکه بخوام اینجا رو آپ کنم توی یه دفتر مینویسم. به علت حواس پرتی دفترمو برده بودم خونه خاله. گذاشته بودم رو مبل و واسه خودم رفته بودم نماز بخونم, که یه دفه سارا اومد گفت مامان دفترتو خونده ! منم که تازه دوزاریم افتاده بود با ترس زودی رفتم دفترمو برداشتم, گذاشتم تو کیفم.ولی هرچی دقت میکردم رفتار مامان اصلا باهام تغییر نکرده بود تا دیروز که داشتیم میومدیم خونه گفت من بهت اعتماد کردم ,فکر کردم دیگه بزرگ شدی! این حسام کیه که باهاش دوست شدی ؟ منم خداخواهی یه چیزی تو ذهنم اومد یعنی یکی از خواستگارایی که همکارم مهسا بهم معرفی کرده بود, ولی مامانم نمیدونستو براش تعریف کردم و گفتم هیچ رابطه ای نبوده و الان هم ازش خبری ندارم.ظاهرا مامانم قانع شد…خدا کنه دیگه پیگیری نکنه که مجبور بشم دوباره بهش دروغ بگم! 😦 … خلاصه این دفعه رو خدا بخیر گذروند.

راستی دیروز حسام بهم زنگید و من هم با کمال آرامش تلفنو قطع کردم.از دیشب یه آرامش عجیبی دارم.اینکه تونستم برای اولین بار تو این چندوقته ردش کنم.خدایا ازت متشکرم.

🙂

تعطيلات مزخرف یکشنبه, ژوئن 1, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
7 comments

ديروز رفتم كلاس ورزش،خيلي خوب بود.كلي با الهه (دوستم) گفتيم وخنديديم. اصولا دختر شاد و سرزنده‌ايه.23 سالشه ولي درسشو ادامه نداده. اگه بگم تو 24ساعت، 25ساعتشو مي‌خنده دروغ نگفتم.فوق‌العاده مهربون و خوشقلبه. زندگي رو اصلا سخت نمي‌گيره درست برعكس من.

قراره از سه‌شنبه صبح بريم خونه خاله‌ام تا شنبه بعداز ظهر.ديشب هرچي خودمو به درو ديوار زدم كه مامانم مهموني رو كنسل كنه نشد.قبلا گفته بودم كه خاله‌ام مجرده و مستقل زندگي مي‌كنه.زندگي كردن باهاش خدايي خيلي سخته.فوق‌العاده مقرراتي و خشكه، مثلا يه نمونه‌ از رفتارش: اخبار صدا و سيما رو 1000 بار از هر شش تا كانال تي‌وي دنبال ميكنه، يا اينكه تو خونه‌اش حق نداريم به چيزي دست بزنيم.بايد همينجوري بشينيم سرجامون ،به در و ديوار نيگا كنيم….واي …. خيلي سخته… خدايا اين تعطيلات مزخرف زودتر تموم بشه. از همينجا براي همه اونايي كه عازم سفر هستن، لحظات خوشي رو آرزو مي‌كنم.جاي مارو هم خالي كنين، يادتون نره.

تصميم گرفتم موبايلمو اين چند روزه با خودم نبرم …اينطوري راحت‌ترم… يعني كمتر انتظار الكي مي‌كشم.

ميخوام يه ساعتي زودتر تعطيل كنم برم دانشگاه ببينم كلاساي آمادگي پيام‌نور كه قراربود از شانزدهم شروع بشه پس چي شد؟قرار بود از يازدهم بزنن تو سايت كه متاسفانه هيچ خبري ازش نيست!

راستي من چرا ديگه نميتونم تو وردپرس (اينجا) عكس بذارم؟:(

راز شنبه, مه 31, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
11 comments

هميشه وقتي كه ميخوام بنويسم چيزي به ذهنم نمياد … تا قبل از اينكه بخوام بنويسم كلي ايده دارم يعني وبلاگهاي ديگه رو كه ميخونم تو ذهنم ميگم منم در اين مورد بنويسم … ولي نميدونم چرا همش يادم ميره … •

 اين روزها احساس خيلي بدي دارم …احساس ياس و نااميدي …احساس از خدا دور شدن، خجالت ميكشم ديگه باهاش حرف بزنم …من قولهاي زيادي به خدا دادم ولي به اكثرشون نتونستم عمل كنم … اين روزها همش باخودم ميگم چرا نتونستم يه دوست صميمي كه بتونم از نزديك باهاش درددل كنم داشته باشم … فكر ميكنم به خاطر همين تنهايي زياده كه نميتونم يا نميخوام قضيه حسام رو تموم كنم …به خدا خجالت ميكشم از اينهمه بي‌ارادگي…شايد كسي نبوده كه بهم ياد بده يا شايد تو بچگي در اثر يه اتفاق اراده‌ام رو از دست دادم… •

يه روز ميام مفصل از زندگي گذشته‌ام مينويسم…. شايد مهمترين دليل رفتارهام جدايي پدر و مادرم باشه كه 16 سال پيش اتفاق افتاد ..وقتي كه 11ساله بودم… حوصله هيچكسي رو ندارم ..تو خونه همش ميخوابم يا خودمو به خواب ميزنم سارا متوجه شده ولي به روم نمياره …شايد ميترسه اگه سوال كنه منم متقابل بخوام از زندگي خصوصيش سوال كنم … ميدونين من و سارا الان حدود 4 ساله يعني از وقتي سارا دانشگاه چالوس قبول شد ،يه جورايي باهم غريبه شديم ..البته من خيلي سعي كردم كه اين شكافو كم كنم ولي سارا نخواست. •

كاش يه دارويي اختراع ميشد كه به محض خوردنش تمام خاطره‌هايي كه تو مغزم از گذشته مونده و عذابم ميده پاك بشه يا مثلا تنهايي‌هام تموم بشه.. واقعا درسته كه ميگن تنهايي فقط برازنده خداست.

يكي از دوستان لطف كرده بود برام نوشته بود كه وسط هفته‌ها برم كوه تا بهتر بشم كه متاسفانه به خاطر نوع كارم نميتونم..آخر هفته هم دوس ندارم برم ..نه كسي باهام مياد و نهخودم دوس دارم تو اون شلوغي پاشم برم. •

 ميخوام جدي بشينم درس بخونم ..كلاسهامون از پنجشنبه اين هفته شروع ميشه …25 مرداد هم بايد امتحان بدم، بايد تو اين مدت سه تا كتاب صنايع روبخونم .. حدود 1500 صفحه ميشه. •

 پنجشنبه يه مقدار خونه داري كردم يعني جارو و گردگيري و پختن ناهار … بچه يكي از همكارهاي مامانم تو فيزيك مشكل داشت …دو تا جلسه سه ساعته رفتم باهاش يه خورده كار كردم خدا كنه قبول بشه ..البته چشمم از اين بچه سربه‌هوا آب نميخوره. •

 امروز تو يه وبلاگ خوندم آدمهاي تنها زودتر به آلزايمر دچار ميشن …گمون كنم در مورد من صدق ميكنه …چون الان هرچي فكر كردم نتونستم اتفاقاي هفته پيشو به ياد بيارم …

زندگي شايد همين باشد سه‌شنبه, مه 27, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
11 comments

 

 

 

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد
یکفریب ساده و کوچک
آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جزبا او نمیخواهی!
من به گمانم زندگی باید همین باشد
آه….آه،اما
او چرااین را نمیداند؟
او چرا اینقدر غافل است از من؟
من نمی دانم چرا طاووس من
این رانمی داند که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نیست

 
مهدی اخوان ثالث

 

 

 

 

 

 

جامانده بود دوشنبه, مه 26, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
4 comments

اوني كه منتظرش بودم حتي براي تولدم هم بهم زنگ نزد….

باشه اشكالي نداره … من هم خدايي دارم

·          شنبه رفتم حج ثبت‌نام كردم. از ساعت 6 صبح رفتم نوبت گرفتم براي ساعت 4:5 بعداز ظهر… خلاصه كه تا ساعت 9 شب تو بانك بودم… حال جسمي م هم اصلن خوب نبود به زور 5 ساعت سرپا وايستادم… وقتي رسيدم خونه ديدم مسيج دارم…از طرف كسي كه چند سال پيش به عنوان خواستگار برام اومده بود ولي چندوقتي باهم ارتباط داشتيم و به خاطر يه سري مسايل به تفاهم نرسيده بوديم … ميگفت تو كار يه نفر يه گرهي افتاده كه فقط به دست من باز ميشه.

·          يكشنبه خيلي روز بدي برام بود … روز دلتنگي و حسرت و راز و نياز با خدا…روز تنهايي … حس ميكردم هيچ كسي حرفمو نميفهمه … دوباره ساعت 9 شب يه مسيج از طرف همون شخص داشتم … ازم گله كرده بود …ميگفت چرا اونو از خودم روندم؟ ميگفت دلش شكسته … ولي من هرچي فكر كردم ديدم من دلشو نشكوندم ما به طور توافقي رابطمونو تموم كرديم …رابطه‌اي هم نبوده … فقط در حد دو سه بار ديدن همديگه و چندتا تماس تلفني … من براش نوشتم منظورتو واضح بگو …كه اون هم تاحالا جوابمو نداده …

» گفتمش دل مي‌خري ؟ پرسيد: چند ؟

گفتمش دل مال تو ، تنها بخند .

خنده كرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود بازآمدم او رفته بود.

دل زدستش روي خاك افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود.»

تولد شنبه, مه 24, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
8 comments

ديروز تولدم بود

27 ساله شدم.

شادي؟ چهارشنبه, مه 21, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
9 comments

 

امروز از همكارام كادو گرفتم … بهتون نميگم براي چي!

به وقتش…. امروز درست روزي كه بايد شاد باشم سر يه موضوع كوچيك دوباره با مهسا دعوام شد .نشسته بودم تو اتاقم پشت مانيتور كامپيوترم همينجور گريه ميكردم… نتونستم خودمو كنترل كنم رفتم تو دستشويي…. نيم ساعت فقط گريه كردم … از خدا خواستم …نبودنم رو خواستم … همين امروز! همكارام همشون فهميدن …برام مهم نيست برام دل بسوزونن يا تو جمعشون مسخره ام كنن …

امروز كيك خورديم به همون مناسبتي كه بعدا ميفهمين و اصلا شادي نكردم … بيچاره دوستام … بايد اخلاق گند منو تحمل كنن

اگه حدس ميزنين كه من ديروز به حسام زنگ زدم بايد بگم درست فهميدين! و مثل سگ پشيمونم.

😦

خداوندا سه‌شنبه, مه 20, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
11 comments

دكترعلي شريعتي :

خدايا كفر نميگويم ، پريشانم ، چه ميخواهي تو از جانم ؟ مرا بي‌آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي. خداوندا تو مسئولي.خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است. چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است.

امروز دوشنبه, مه 19, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
11 comments

امروزمو با دعوا با مهسا همكارم شروع كرد…سر يه موضوع الكي …سر اينكه من بايد هرروز پشت در دفترمون بمونم تا ساعت 8 … خسته شدم

بسكه هركي از راه رسيد هر روز هي گفت چرا پشت در موندي؟ مگه كليد نداري؟… بابا كليد ندارمممممممممممم

ميخوام براي تولد مامانم فريم عينك بگيرم البته قابل توجهتون كه تولدش 24 ارديبهشت بوده….

يه چيز ديگه انقدر از يكي از همكارام بدم مياد فكر ميكنه چون فوق ليسانس و پيمانيه حق داره جاي همه تصميم بگيره و هيچكسي هم نبايد مخافت كنه… البته چون دوتا از همكارام پيشش زبان ميخونن هميشه پشتيشو ميكنن…. خدا شانس بده

خسته شدم همين …..

يادم تو را فراموش شنبه, مه 17, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
3 comments

 

چرا نميذاري فراموشت كنم؟

چرا يادتو از دلم بيرون نميبري؟

جاي قبلي چهارشنبه, مه 14, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
5 comments

ميتونيد آرشيو وبلاگمو ازwww.sabadoost.blogfa.com بخونيد.

جاي تازه چهارشنبه, مه 14, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
3 comments

اولش بگم خيلي دوستون دارم و كلي دلم براتون تنگ شده بود

 

پنجشنبه هفته پيش با سارا رفتيم هفت‌حوض من يه لباس آبي خريدم با يه جفت كفش آبي پاشنه ده سانتي.عروسي هم بد نبود جاتون خالي.من اصولا تو عروسيا خيلي احساس تنهايي ميكنم..همش ياد حسام مي‌افتم.نميدونم چه مرگم ميشه ولي زياد بهم خوش نميگذره …همش حس نوستالژيك بهم دست ميده.

 

حسام بهم زنگ زد.قراره براي يه قرارداد كاري بره دبي …اولش يه ماهه ميره… بعدش يه ساله…

يه ماجرايي رو هم برام تعريف كرد كه حسابي حالمو گرفت… گفتش يه دختره حدود 16 سال بعد از اينكه چندبار اومده مغازه بهش گفته مامانش اينا ميخوان بفرستنش فرانسه اونم به حسام گفته ميشه تو اونجا همراهم باشي؟ يعني تا هميشه!!!!!!!!! تازه مامان دختره هم باهاش صحبت كرده… ولي ظاهرا هنوز ويزاي حسام درست نشده…..دلم براي خودم سوخت … آخه چرا بايد به پسري فكر كنم كه در نبود من به همه جواب مثبت ميده… هان؟ چرا؟؟؟؟؟؟

 

يكشنبه صبح با مهناز رفتيم مشهد …كاراي اداريمون ساعت 2.5 بعدازظهر تموم شد و ما آزاد شديم كه بريم زيارت …ساعت 5 حسام زنگ زد كه ميخوام ببينمت …خلاصه گفتش با مهناز بريم اونجايي كه اون ميگه … مهناز هم ميگفت من نميام.گير كرده بودم…بهش گفتم نميتونم دوستمو تنها بذارم اون هم ناراحت شد و تا فرداش زنگ نزد…دوشنبه دلم طاقت نياورد و بهش زنگ زدم …(البته اينم بگم ديشبش يه دعواي درست و حسابي تلفني باهم كرديم)…. بهش گفتم ميخوام ببينمت…تو خيابون جنت قرار گذاشتيم ..2 ساعتي باهم بوديم كه به سرعت برق و باد گذشت و دوباره دلتنگيشو تو دلم گذاشت …خيلي مهربون شده بود و..خيلي چيزا برام گفت… گفت دكتر اعصاب ميره …خيلي لاغر شده بود…. تصميم گرفتم ببخشمش …دلم براش سوخت … خيلي سوخت….همون شب به خدا گفتم حسامو حلال كردم … خدايا كمكش كن به هرجايي كه ميخواد برسه… طاقت ناراحتيشو ندارم …وقتي ديدمش بي‌اختيار گريه‌ام گرفت …كلي گريه كردم …اون دستمو گرفته بود و من هق‌هق گريه ميكردم…گريه‌ام بند نميومد… ميدونستم ديگه نميبينمش.ميدونستم….الان كه دارم افكارمو تايپ ميكنم دلم ميخواد دنيا تموم بشه يا من تموم بشم يعني عمرم تموم بشه … يه بغض تلخ گلومو گرفته …بعدش با مهناز رفتيم بازار و يه خورده سوغاتي خريديم و با پرواز 8.30 برگشتيم تهران.

 

امروز صبح داشتم فكر ميكردم من نبايد انتخاب نادرستمو به خدا و سرنوشت نسبت بدم … من بايد دقت ميكردم … هيچكس مقصر نيست جز خود من …ميخوام از اول شروع كنم … يعني ميشه؟ خداجون يعني كمكم ميكني؟ منو ميبخشي؟ ديشب به خدا شب بخير گفتم ..ميدونم صدامو شنيده… شرمنده تم خداجون كه فقط موقع غم و غصه يادت ميفتم ….ياد مهربونيت مي‌افتم

 

ديشب تولد مامانم بود…مامانم 52 ساله شد …دلم ميخواد بهترينها رو براي مامانم فراهم كنم…خيلي دوسش دارم …ماماني دوست دارممممممممممم….. قربونت برم

«سحرگاهان كه شبنم آيتي از پاك بودن را به گلها هديه مي‌بخشد

به آن محراب پاكش آرزو كردم :

برايت خوب ديدن ، خوب بودن ، خوب ماندن را

 

براي ثبت نام دوره دانشپذيري پيام نور رفتم و متوجه شدم بايد 641000 تومن شهريه بدم وووو مخم سوت كشيد…خدا كنه حالا انقدر ميخوام پول بدم قبول بشم … ميخوام از شنبه هفته بعد شروع كنم به درس‌خوندن.

 

يه خاطره هم تعريف كنم بد نيست : ديروز سوار BRT بودم ،ايستگاه چهار راه وليعصر راننده دوتا دخترو كه آرايش زننده‌اي داشتن سوار كرد…البته دخترا دانشجو بودن ،يعني دستشون كتاب و جزوه بود …خلاصه راننده سرحرفو باهاشون باز كرد كه چي ميخونيد و كجا ميخونيدو از اين حرفا …دخترا هم طفلكيا هي جواب سربالا ميدادن كه اين رانندهه خفه شه (فقط اينو بگم خاك بر سر ، ريشش تا روي شكم گنده‌اش بود ، مرتيكه هيززز) ديگه كار به اونجا رسيد كه به دخترا ميگفت من بلوتوثم روشنه اگه آهنگ صوتي يا تصويري يا دوربين مخفي چيزي دارين برام سند كنيد ، انقدر كفري شده‌بودم كه ميخواستم همون لحظه برم بزنم تو دهنش تا حد خودشو بدونه… من واقعا نميدونم اينا چي خيال كردن…؟؟؟؟؟؟

 

امشب ميخوايم به مناسبت تولد ماماني سه نفري بريم شام بيرون …راستي بارونو حال كردين؟ منكه روحم تازه شد…دلم ميخواست ميرفتم زيربارون وايميستادم تا خيس آب بشم …ولي چون تو اداره بودم جلوي همكارا درست نبود….

خب ديگه من برم خيلي چشماتونو درد آوردم…ببخشيد كه پرحرفي كردم ، آخه حرفام قلنبه شده بود يه جورايي.

 

 

 

 

 

Hello world! چهارشنبه, مه 14, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
1 comment so far

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!