jump to navigation

سلامی‌ چون بوی خوش آشنایی سه‌شنبه, اکتبر 5, 2010

Posted by saba in روزمرگي.
trackback

سلام من بعد از مدت‌ها برگشتم… پسوردمو گم کرده بودم.

دیدگاه‌ها»

1. dayal - جمعه, اکتبر 15, 2010

چی بگم از کجا بگم دردمو با کیا بگم از عشقی که گم شدو رفت عاشق مردم شدو رفت……..
گاهی دل آدم به اندازه ی یه دونه عدس می شه کوچیک دلش می خواد دا بزنه اما نمی تونه می خواد گریه کنه اما بازم……..
نمی دونم چرا دوره زمونه این طوری شده
هرکی طرفشو واسه پول مقام جذبیت …..این جور چیزا می خواد نمی دونم چرا……..
عشق مرده…….خیلی وقته نه؟
همه به هم باید پشته پا بزنن.دل صاف پیدا نمیشه؟
داره می سوزه تنم یادش شیرین اما زخماش رو تنم
نمی خوامش دیگه با این که دلم می گه خره عشقت همین بود؟
می خوام مردونگیمو بزارم کنارو زارزار گریه کنم ………
خیلی سختمه………
کمک می خوام
آی خدا دلم واست تنگ شده……..مثه همیشه بدادم برس

2. امیر 66 - پنجشنبه, نوامبر 4, 2010

آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود !
وای ! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود !
از در و دیوارتان خون می چکد
خون من فرهاد مجنون می چکد !!
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهاد تان !
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام !
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود !
گر نرفتم هر د و پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود !
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه !
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت !!!

سلام …. واست آرزوی موفقیت می کنم، خیلی قشنگ مینویسی…

3. معين - یکشنبه, نوامبر 7, 2010

سلام
خوش اومدي
روزگارت چطوره
ببينم اينجا خصوصي نداره هههههههههه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.