درك شنبه, می 30, 2009
Posted by saba in روزمرگي.8 comments
هيچوقت نتونستم مامانمو درك كنم
هيچوقت مامانم منو درك نكرد!
سر يه موضوع خيلي كوچيك ديشب با مامانم دعواي مفصلي كرديم.
موضوع از اين قراره كه بهار! گفت تو تيرماه بريم مشهد، منم اومدم به مامانم گفتم كه نظرشو بگه كه يه دفه هرچي از دهنش دراومد بهم گفت.خب ديگه … اينم يه جورشه … كاريشم نميشه كرد.
پ.ن: ميدونم كه همتون فكر ميكنين من خيلي بيادب و بيوفام…. ولي اصلا اينطور نيست. همتونو ميخونم.ولي نميتونم نظر بدم… خيلي دلشوره دارم … دوس دارم يه جهيزيه مناسب واسه خودم بخرم … مامانم هم كه چندوقت پيش آب پاكيو ريخت تو دستم كه بيشتر از سه و نيم ميليون نميتونه بهم بده! پسانداز خودم هم زياد نيست … چندجايي تقاضاي وام كردم … توكل به خدا … تازه اگه اين وامها درست بشه نميدونم چجوري بايد قسطشونو بدم؟؟؟!!!!
گاهي وقتا خيلي بدجنس ميشم … با خودم ميگم چي ميشد اگه بابام پولدار بود … بعد از مرگش وكيلش باهام تماس ميگرفت ميگفت بيا ارث باباتو بگير …
بابايي كه زنده بودنش هيچ فايدهاي برام نداشت!
خيلي تنهام.