jump to navigation

درك شنبه, مه 30, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
7 comments

هيچوقت نتونستم مامانمو درك كنم
هيچوقت مامانم منو درك نكرد!
سر يه موضوع خيلي كوچيك ديشب با مامانم دعواي مفصلي كرديم.

موضوع از اين قراره كه بهار! گفت تو تيرماه بريم مشهد، منم اومدم به مامانم گفتم كه نظرشو بگه كه يه دفه هرچي از دهنش دراومد بهم گفت.خب ديگه … اينم يه جورشه … كاريشم نميشه كرد.

پ.ن: ميدونم كه همتون فكر ميكنين من خيلي بي‌ادب و بي‌وفام…. ولي اصلا اينطور نيست. همتونو ميخونم.ولي نميتونم نظر بدم… خيلي دلشوره دارم … دوس دارم يه جهيزيه مناسب واسه خودم بخرم … مامانم هم كه چندوقت پيش آب پاكيو ريخت تو دستم كه بيشتر از سه و نيم ميليون نميتونه بهم بده! پس‌انداز خودم هم زياد نيست … چندجايي تقاضاي وام كردم … توكل به خدا … تازه اگه اين وامها درست بشه نميدونم چجوري بايد قسطشونو بدم؟؟؟!!!!
گاهي وقتا خيلي بدجنس ميشم … با خودم ميگم چي ميشد اگه بابام پولدار بود … بعد از مرگش وكيلش باهام تماس ميگرفت ميگفت بيا ارث باباتو بگير …
بابايي كه زنده بودنش هيچ فايده‌اي برام نداشت!
خيلي تنهام.

دوشنبه, مه 25, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
2 comments

همين الان حسام بهم زنگ زد.البته با يه شماره ناشناس.صداشو شناختم.ولي بروي خودم نياوردم.
گفت منو به جا آوردين؟ … نه
گفت من رضايي هستم … آهان
گفت من يه سفري در پيش داشتم زنگ زدم از شما حلاليت بطلبم … آهان
گفت متاهل شدين؟… نه
گفت چرا؟ (خنديد)
گفت مثل اينكه بد موقع مزاحم شدم … نميدونم
گفت زياد براتون خوشايند نبود …
گفت كاري نداري؟ … خدافظ
گفت فداتون بشم،خدافظ!

زندگي تلخ من دوشنبه, مه 25, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
6 comments

حدود 28 سال پيش يه دختر خيلي مهربون وخيلي بدشانس تو اين دنيا پيش پدر و مادرش و تنها خواهرش و به همراه شش برادرش زندگي ميكرد…اسم اين دختر فاطمه بود…پدرش مرد فقيري بود …سمسار بود…دختره بينهايت خجالتي و كمرو بود…حدود سه سال پيش وقتي تو خونشون مهموني گرفته بودن آب جوش ميريزه رو دست و صورتش و جزغاله ميشه …به خاطر بي پولي معالجه نميشه و جاي سوختگي تا حد زيادي رو گردنش ميمونه…باباش به شرطي گذاشته بوده ، درس بخونه كه تو كاراي خونه به مامانش كمك كنه …با هر بدبختي بوده ديپلمشو ميگيره و ميره سركار ..خواستگاراي خوبي نداشته ،بيشترشون يا زن طلاق داده بودن يا وضعشون خيلي بد بوده تا مجبور ميشه فقط بخاطر اينكه از اون خونه نجات پيدا كنه زن يه مرد عرب بشه …تو خونشون همه از مادره گرفته تا خواهر و برادراش بهش زور ميگفتن …مجبورش ميكردن تمام كاراي خونه رو خودش بتنهايي انجام بده …شبا وقتي برادراش از مهمونياي شبونشون برميگشتن خونه بيدارش ميكردن كه براشون غذا گرم كنه يا لباساشونو بشوره …وقتي كه ميخواسته زن محمد بشه هيچكدومشون نميرن تحقيق كنن ببينن طرف چجور آدميه …خيلي ساده عقد ميكنه …تو دوران عقد متوجه ميشه كه محمد تعادل رواني نداره …درست مثل پدرش ولي مادرش مرتب ميگفته بايد زندگي كنه و اينكه سرنوشتش اينجوري بوده و جلوي مردم بده كه بهم بزنه …فاطمه اجبارن با محمد عروسي ميكنه …تمام جهيزيشو خودش ميگيره و داداشاي نامردش يه شاهي هم براش خرج نميكنن.
زندگي فاطمه شروع ميشه …هر روز كه ميگذره بيشتر متوجه رفتار غيرعادي محمد ميشه ….محمد آدم بددهن و شكاكي بوده ..حتي اجازه نميداده فاطمه تنها بره خونه باباش …روزها همينطوري ميگذره و فاطمه پيش هركدوم از برادراش كه شكايت ميكنه …همشون ميگن بايد بسازه و نبايد طلاق بگيره…
تا اينكه خدا بهشون يه دختر ميده …يه دختر با وزن 5/4 كيلو با چشماي درشت سبزرنگ ،پوست گندمي ،اندام متوسط و موهاي بور فرفري…اسمشو ميذارن صبا…اومدن صبا هم نميتونه زندگي فاطمه رو گرم كنه …محمد هر روز بدخلقياش بيشتر ميشده و حتي به فاطمه تهمت ميزده كه تو پولاتو از راههاي خلاف بدست مياري و من نميخوام بري سركار …از طرفي هم به خاطر اخلاقش هيچ جا نميتونسته بيشتر از يك ماه دوام بياره و زود اخراج ميشده …4سال به همين منوال ميگذره …تو اين مدت فاطمه يكبار تا مرز طلاق هم پيش ميره كه با وساطت اطرافيان دوباره برميگشته سرخونه زندگيش …تو اين چند سال بيشتر خونه پدرش زندگي ميكرد تا خونه خودش….تا اينكه بچه دومشو هم حامله ميشه …بله …سارا به دنيا مياد …يه دختر خيلي كوچولو با وزن دو كيلو و سر كچل،با چشماي آبي آسموني وپوست سفيد …حدود دو ماه تو بيمارستان تو دستگاه ميمونه …فاطمه الان حدود يك ساله كه سيگار ميكشه …بعد از تولد سارا فاطمه لوله‌هاشو ميبنده تا بدبخت ديگري رو بدنيا نياره …سارا درعرض چندماه قد ميكشه وميشه خوشگلترين بچه فاميل …ولي چه فايده …آزارهاي محمد به بالاترين حدش ميرسه …مرتب فاطمه رو كتك ميزده وبراش چاقو ميكشيده ..خوشبختانه به بچه‌ها كاري نداشته …بچه‌ها تو همچين محيطي بزرگ ميشن و آرزوي همه چي بدلشون ميمونه …درست عين مامانشون …
آرزوي يه لباس قشنگ …يه خونه گرم و صميمي و اينكه فقط براي يكشب تو خونشون دعوا و كتك‌كاري نباشه …تو اين مدت فاطمه و دوتا بچه‌اش مرتب درحال رفت‌وآمد بين خونه پدربزرگ و خونه خودشون بودن …همش قهر و آشتي…
هرسال بايد از اين خونه به خونه ديگه اسباب‌كشي ميكردن…چندبار كار به طلاق كشيد ولي هربار با وساطت فاميل رجوع ميكردن …فاطمه خيلي عصبي شده بود و به هر بهانه‌اي دخترها رو كتك ميزد ….گذشت و گذشت تا نه سال بعد …
يادم مياد دم عيد بود و وضعيت خونه به نسبت بهتر شده بود …بابا با پولهاي مامان يه وانت نيسان خريده بود و روش كار ميكرد …خوشحال بودم كه بابا و مامان باهم خوب شدن تااينكه اونروز بابا اومد خونه و بعد از يه سري مقدمه‌چيني گفت وانتو فرخته و پولاشو داده به مامانش …مامانم آتيش گرفت!!
دوباره دعوا و بزن بزن شروع شد …من و سارا رفته بوديم تو اتاق و داشتيم نگاه ميكرديم …بابام مامانمو هل داد تو آشپزخونه …من دويدم ببينم ميخواد چيكار كنه كه يه دفه ديدم سر مامانمو كرده تو ابگرمكن و مامانم هم فقط داره دست و پا ميزنه …داشتم سكته ميكردم …فقط جيغ ميزدم …جيغ ميزدم …بابام ترسيد و مامانم ول كرد …مامانم افتاد رو زمين …تا چنددقيقه نفس نميكشيد تا بالاخره حالش جا اومد …من گريه ميكردم ولي بابا ميخنديد …از بابا ميترسيدم …با اينكه تاحالا رو من و سارا دست بلند نكرده بود ولي بيشتر شبا خواب ميديدم كه داره سر مامانم و سارا رو ميبرره …
ديده بودم چند بار براي مامانم چاقو كشيده بود…چندبار سرمامانمو كوبونده بود به ديوار يا جالباسي و همش بهش ميگفت ج… مامانم دست منو و سارا رو گرفت و برد تو اتاق و درو هم قفل كرد …صداي بابا ميومد كه ميگفت دروباز كن وگرنه ميشكنمش …بعد از چند دقيقه صداي در اومد و فهميديم بابام از خونه رفته بيرون …مامانم تمام وسايل خونه رو جمع كرد تو اتاق خواب …همه چيو از تلويزيون گرفته تا فرش و كمد و…
اول عيد سال 73 بود …سرسفره هفت‌سين فقط من و مامانم و سارا بوديم …مامانم گريه ميكرد …سارا خوابش برده بود …ولي من گريه ميكردم …
بابا نبود …رفته بود خونه مامانش …فرداش اومد …وسايلشو جمع كرد كه بره …همش ميخنديد …وسيله‌اي نداشت …آس و پاس بود …فقط يه دست رختخواب و چنددست لباس …آهان يادم اومد …تو يخچالو هم خالي كرد باخودش برد …از گوشت و مرغ گرفته تا ميوه و نون و…همه چي …مامانم گفت غذاها رو نبر …پس بچه‌ها چي …بازم خنديد و گفت مامانم اينا لازم دارن و بابا از خونه رفت…
بابا رفت و ما سه تا رو تو يه خونه مستاجري تنها گذاشت…

ترس یکشنبه, مه 17, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
6 comments

روزهاي خوب و بد ميان و ميرن … گاهي اوقات احساس خوشبختي ميكنم و زماني بخاطر انتخابم احساس سرخوردگي ميكنم.
دلشوره دارم كه خوشبخت ميشم يا نه؟ مرد زندگي من واقعا همينه؟ واقعا اينقدر كه خودش ميگه منو دوس داره؟
گاهي وقتا بشدت از يه موضوعي عصباني ميشه … تو اون حالت از من دوري ميكنه … ولي چند ساعت بعدش مياد پيشم و ازم عذرخواهي ميكنه … اين رفتاراش خيلي نگرانم ميكنه.
ديروز بعد از اداره با هم بوديم .خيلي خوش گذشت.دلش ميخواست شام بياد خونه ما.ولي چون مامانم نبود تعارفش نكردم بمونه.دلم براش سوخت.يه چيزي خيلي نگرانم ميكنه… نميتونم زياد دوسش داشته باشم. خيلي سعي كردم. ولي نميتونم!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.