jump to navigation

بهار دوشنبه, مارس 16, 2009

Posted by saba in روزمرگي.
trackback

اوايل فكر ميكردم همه‌چي شوخيه!
يه بار تو مسنجر شماره موبايلشو بهم داد ، گفت اگه كاري داشتي تو اداره نبودم به موبايلم زنگ بزن.
اسمشو تو موبايلم گذاشتم “بهار”.
دو سه روز بعدش كه نيومده بود سركار اس ام اس ‌زدم كجايي؟
ديگه اس ام اس بازي شروع شد …چون همكار بوديم خيلي رعايت ميكردم ولي اون ول نميكرد! شبا تا ساعت دو نصفه شب به هم اس‌ام‌اس ميداديم.يه روز كه تا ديروقت تو اداره مونده بودم اومد تو اتاقم گفت ميخوام امروز برسونمت. هنوز به دوست داشتنش شك داشتم.ولي گفتم باشه.
اولين بار تو فردوسي قرار گذاشتيم. ميخواستم از منوچهري موس نرم‌كننده مو بگيرم.
فرداش پنجشنبه رفتيم يه ديزي‌سرا تو خيابون ايرانشهر. با موبايلش ازم عكس گرفت كه با خانواده‌اش نشون بده.
هفته بعد پنجشنبه مامانش تنها اومد خونمون كه منو ببينه. اصلا باورم نميشد كسي كه زماني انقدر ازش متنفر بودم حالا مامانشو فرستاده خواستگاري.
روز عيد غدير با پدر و مادرش اومدن خونمون . بازم همه‌چي به خوبي و خوشي تموم شد. ولي من هنوزم به دوست داشتنش شك داشتم . همينطور به اينكه واقعا دوسش دارم هم شك دارم. بخاطر همين مهريه ‌رو بالا گرفتم .خودم خواستم. ولي باز قبول كرد. قرار شد قبل از محرم و صفر محرم بشيم. خيلي دلشوره گرفته بودم. با تمام شرايطم موافقت كرده بود. ولي من هنوز دو دل بودم . بخاطر همينم به مامانم گفتم بهشون زنگ بزنه بگه بعد از ماه صفر محرم بشيم كه تا اونموقع بيشتر همو بشناسيم.
خيلي امتحانش كردم . اذيتش كردم. باهاش بدرفتاري كردم. ولي جز خوبي و گذشت و مهربوني چيزي ازش نديدم. سر يه موضوعي باهم بحثمون شد… يه دفه كشيد كنار. من كه فكر ميكردم اصلا دوسش ندارم بعد از يك روز نميتونستم دوريشو تحمل كنم. خيلي باخودم كلنجار رفتم. ولي واقعا ميديدم كه دوسش دارم.بهش وابسته شدم. بهش نياز دارم.ازش عذرخواهي كردم.ولي خيلي آروم شده بودم.
فكر ميكردم مثل حسام همه حرفاش دروغه…. يه روز بهم ميگه ديگه نميخوامت.
ولي ثابت كرد كه اينطور نيست.
چهارده اسفند باهم محرم شديم.
ولي بازم باورم نميشه.خداجون ممنونم.

دیدگاه‌ها»

1. احسان - شنبه, مارس 21, 2009

سلام صبا جون …
آقا تبریک … هزار تا … ایشالله که به ÷ای همدیگه پیر بشین
مارو یادت نره برا عروسی دعوت کنیا!!!
راستی سال نو مبارک …
امیدوارم یه سال پر از خیر و موفقیت در انتظارت باشه …

2. inموریx - دوشنبه, مارس 23, 2009

سلام….نوروز مبارک باشه و امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشین….[لبخند][گل]

3. اميد - چهار شنبه, آوریل 15, 2009

سلام
من با سرچ “زندگي مزخرف” اينجا رو پيدا كردم! و حالا بهت نامزدي ات رو تبريك مي گويم و اميدوارم “زندگي قشنگي” داشته باشي.
————————————————————
پاسخ:
سلام … اگه اون دخترو ميشناسيد و ميدونيد كه از نامزدش راضيه و دوسش داره كار درستي نيست… بازم هرجور خودتون صلاح ميدونيد.

4. ایده - پنجشنبه, می 7, 2009

سلام صبا جون. خوبی مادر جون؟ از ته دلم بهت تبریک میگم و امیدوارم که وجودت سرشار از آرامش باشه… خوب یادمه چقدر قبلنا غمگین بودی و سیل اتفاقات ناراحت کننده رهات نمیکرد. خوشحالم که همه چیز خوب و عالی شده… حالا چرا دیگه کم مینویسی؟ بیا و تعریف کن ببینیم چه خبرا هست :)

5. اريا - دوشنبه, می 11, 2009

سلام.
ديديد گفتم اين غمها گذريند.مهم اينه كه درسي بگيريم كه بعد از اين وقتي غمهاي ديگه ميان نا اميد نشيم و به اينده بدبين نشيم.
مبارك باشه و شاد باشيد :)