jump to navigation

يه تغيير بسيار كوچك سه شنبه, اکتبر 7, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
15 comments

اگر فنجاني كوچك زيرباران نگاه‌داريد ، به اندازه همان فنجان به شما مي‌رسد.

اگر كاسه بزرگي نگاه‌داريد ، به همان اندازه در آن آب جمع مي‌شود.

چه ظرفي در زير باران رحمت الهي قرارداده‌ايد؟

“جان راجر”

توفيق اجباري یکشنبه, اکتبر 5, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
3 comments

اين هفته انقدر در جوار خاله‌جون بهم خوش گذشت كه همش تو آسمونا سير ميكردم و وقت نشد بيام يه تك پا اينجا چندخطي سياه كنم … خب البته اين دفعه به چيزايي خيلي بهتر تري گير ميفرمودن مثل اندازه ناخن و برق لب كه بشدت با دومي مخالف بودن و فكر ميكردن خيلي دارم تو اداره با برق ‌لب جلب توجه ميكنم و چندتا از همكاراش بهش گفتن مواظب خواهرزاده‌ات باش يه وقت ندزدنش!

بالاخره اتاقمون عوض شد و از دست همكاراي خوبم كه قد خداااااااا ادعا داشتن راحت شديم … نميدونين چه حس خوبيه وقتي ببيني كسي نيست كه هي تيكه بارت كنه و به همه كارت كار داشته باشه … ولي يه مشكل ديگه پيدا شده! يكي از آقايون محترمه اتاق قبلي كه قبلنا جواب سلامو هم به زور ميدادن دم به دقيقه ميان تو اتاق و حال و احوال ميكنه …ديگه اينكه تو كاميونيكيتر مدام كليپهاي خوشگل ميفرسته كه منم همش در جواب آيكون لبخند مليح براش ميفرستم و ازش تشكر ميكنم … فقط اگه يه روزي جرات كنم بهش ميگم كه چقدر ازش متنفرم و چقدر پيش من ذليله!

امروز با دوستم قرار گذاشته بوديم بريم دانشگاه نمره‌هامونو بگيريم ، شانس من صبح يه دل درد و كمردردي گرفتم كه تصميم گرفتم اداره نيام ولي اومدم …الان هم هرچي موبايلشو ميگيرم در دسترس نيست ، فكر كنم خيلي از دستم ناراحت بشه ..من اگه كسي اينجوري بدقولي كنه تا مدت خيلي زيادي نميبخشمش انقدر كه از سركار گذاشته شدن بدم مياد.

آخر هفته 30 تا مهمون داريم ، ميخوام سوپ شير بپزم و لازانيا و اگه بشه سمبوسه …. چيزاي ديگه با مامانمه. :) )

پ.ن1: ديشب با سارا رفتيم خريد.
پ.ن2: يه چيزي ميخواستم بنويسم هرچي فكر كردم يادم نيومد!
پ.ن3: آرزوهايت را يادداشت كن، خداوند آنها را فراموش نمي‌كند، اما، تو از خاطرت مي‌رود، آنچه كه امروز داري، خواسته ديروزت بوده است.