هواي … یکشنبه, سپتامبر 28, 2008
Posted by saba in روزمرگي.trackback
نبستهام به كس دل ، نبسته كس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها ، رها من
زمن هر آنكه او دور،چو دل به سينه نزديك
زمن هر آنكه نزديك ، ازو جدا ، جدا من
نه چشم دل به سويي ، نه باده در سبويي
كه تر كنم گلويي ، به ياد آشنا من
ستاره ها نهفتم در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست ، هواي گريه با من
نبستهام به كس دل ، نبسته كس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها ، رها من
سلام.
دلبستن و دل دادن به هر چی که رفتنی باشه باعث درد ادمه.فکر اینکه یک روز می خوای از دستش بدی لذت داشتنش در اون لحظه رو از دماغ ادم در میاره
اما اینا همش تئوریهای ماست به قولی:
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟
—————————————————————–
پاسخ:
سلام … چي بگم؟ … انقدر داغونم كه فكرم كار نميكنه.
ah in worpress mano divune karde… hei error mide\
neveshte boodam ke kheili hese ghashangie rahaei, inke na kasi be to kari dashte bashe na to be kasi kari dashte bashi, man ke azash lezat mibaram, to ro hala nemidunam
halet khube saba jan? ruberahi aya?
—————————————————————
پاسخ:
اي واي … ببخشيد … نميدونم چرا اينجوري ميشه؟
شايد بعضي وقتا قشنگ باشه ولي نه براي هميشه … اگه اينطوري بود خدا فقط آدم رو ميآفريد
اونوقت فقط حضرت آدم ميموند با دنياي به اين بزرگي.