دلسوزيهاي زجردهنده چهار شنبه, سپتامبر 17, 2008
Posted by saba in روزمرگي.13 comments
افطاري دعوتشون كرده بودن … جاشون مشخص شده بود … سمت راست مال مهمونا و خيرين … سمت چپ مال بچههاي بيسرپرست … براشون خيلي تدارك ديده بودن … مراسم افطار و شام و مولودي همراه با دف و فلوت
يه لحظه همه نگاهها رفت به سمت در ورودي … بچهها وارد سالن شدن … همه سرها پايين … همشون خجالت ميكشيدن ديده بشن … صورتاشون تا بناگوش سرخ شده بود … بعضياشون بغض كرده بودن … براشون دست زدن …. هورا كشيدن … رو سرشون شكلات ريختن … خب طفلكيا بايد به همه معرفي ميشدن كه بچه يتيمن … كه پدر مادرشون يا از دنيا رفتند … يا انقدر بيغيرت بودن كه رهاشون كرده بودن … خيلي آروم رفتن نشستن سرجاشون … ولي جمعيت هنوز داشت نگاهشون ميكرد … بعضيا سرشونو تكون ميدادن … دل ميسوزوندن … بچهها با اينكه بعد از اذان رسيده بودن و احتمالا روزه بودن و گرسنه ، زير سنگيني نگاه آدم خوبا نميتونست هيچي بخورن … بالاخره راضي شدن دست از سر اين بندههاي خدا بردارن و مشغول كار خودشون شدن … بچهها اما خيلي آروم شروع كردن به خوردن افطار … با چشماي پر از اشك
كاش آدم خوبا ميفهميدن كه بچهها نيازي به دلسوزي اونا ندارن … اونا هم انسانن … اونا فقط حقشون پايمال شده … فقط همين
به اميد روزي كه ديگه هيچ انسان نيازمند و لايق ترحمي تو دنيا وجود نداشته باشه … و همه بتونن از تمامي امكانات بطور يكسان بهره ببرن.
الهم عجل لوليكالفرج
آمين