jump to navigation

خاله جون یکشنبه, سپتامبر 14, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
9 comments

نميشه تو يه مهموني من و خاله‌ام باشيم، من حرص نخورم … تو همه‌چي جر ميكنه … مثلا صحبت از انتخاب واحد سارا شد …سارا ميگه من بيست و سوم انتخاب واحد دارم ،اونوقت خاله‌ام جر ميكنه امكان نداره … كلاساي دانشگاه بيستم شهريور شروع ميشه … بابا آخه مگه تو دانشجويي … ديوونم كردي تو!!!!!
يا مثلا ميگه من هيچكي رو نديدم بدون سحري روزه بگيره … همه همسايه‌هاي من سحر بيدار ميشن دعا ميخونن …شما فكر ميكنين روزه‌تون خيلي درسته فقط پاميشين نماز ميخونين ميخوابين! … شما الان كه جوونيد اصلا بايد سه وقته بريد مسجد واسه نماز … ميگم آخه ما كه سه تاييمون فرداش ميخوايم بريم سركار ، اگه سحر پاشيم ديگه خوابمون نميبره …آخر سر حرصم گرفت ، گفتم اصلا دوست داريم !
يا مثلا ميخواستيم سريال “روز حسرت” رو نيگا كنيم ،هنوز بازي پرسپوليس تموم نشده بود … كنترلو گرفته بود دستش ميگفت بايد بازي تموم شه … حالا خوبه باختن و انقدر مشتاق بود دقايق آخر بازي رو ببينه !
گير داده بود به سارا تو چرا انقدر سياه شدي … چرا انقدر لاغر شدي … فكر كردي خوشگل ميشي غذا نخوري … اصلا چه كرمي ميزني ؟ از قصد ميخواي پوستت برنزه بشه … چرا؟ هان ؟ چرا؟ ديگه حق نداري كرم برنزه بزني … من و سارا هم هي تو دلمون ميگفتيم به توچه! به توچه!… اصلا از فردا ذغال ميماليم به صورتمون كه چشات … استغفراله!
برداشته مرغ درست كرده بودن سس … يه غذاي بي‌نمك …بيرنگ …حالا هي تعريف ميكنه من دستپختم تو كل فاميل تكه … ما هم الكي ميگيم دستت درد نكنه خاله‌جون … يه دفعه برداشته ميگه اگه اين دفعه بيام خونتون به مرغتون رب بزنين يا آبدار باشه ، لب نميزنم يا اگه تو سالادتون آبليمو بريزين نميخورم ، سالاد فقط با سركه خوشمزه ميشه… ما ديگه ميخواستيم همون موقع پاشيم بريم خونمون … گفتيم به خاطر مامان‌بزرگم بده …
رفتم ظرفا رو بشورم ، اومده وايساده بالا سرم … چقدر بد ظرف ميشوري …كم آب مصرف كن … ظرفا رو رو هم نذار قشنگ آبشون بره … منم همش تكرار ميكردم چشم … چشم …
آهان يه چيز ديگه … ساعت دوازده شب پاشديم حاضر شيم بريم خونه ، ميگه كجا حالا زوده ! حالا فكرشو بكنيد هممون داريم چرت ميزنيم … چشما همه كاسه خون … ميگم آخه من بايد برم حمام …مهمه ! … ميگه اگه خيلي برات مهم بود حوله‌تو مياوردي اينجا ، همينجا ميرفتي … گفتم ديگه به فكرم نرسيد اينجا برم حموم بعد پاشم با موهاي خيس راه بيفتم تو كوچه كه فرداش ذات‌الريه بگيرم! …
موقع خداحافظي مامان‌بزرگم آروم در گوشم گفت منظوري نداره زبونش تلخه! … گفتم نه بابا … ما عادت داريم.

تو عروسي و مهموني تا منو ميبينه يه دستي به موهاش ميكشه و ميگه خوش بحال خودم نه لوازم آرايشي مصرف ميكنم نه موهام احتياج به سشوار داره … هميشه هم از همه خوشگلترم … اين آت و آشغالا چيه به پوستت ميزني ؟ … خدايي به نظر شما من بايد چي جوابشو بدم؟!