jump to navigation

اسم نداره سه شنبه, سپتامبر 9, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
trackback

همه دنيا بخوان و تو بگي نه … نخواد و تو بگي آره تمومه
همين كه اول و آخر تو هستي … به محتاج تو محتاجي حرومه

ميگم خيلي سخته آدم روزه نباشه ولي انگار كه روزه است ….نبايد دست به هيچي بزنه … نه دروغ بگه …نه غيبت كنه … نه فحش بده …نه كاراي زشت بكنه! … البته داخل پرانتز ميتونه نماز نخونه …فقط همين ! از صبحونه و ناهار تو محل كار خبري نيست … تو خونه هم تا وقت افطار هويجوره! … خب ديگه اعصاب واسه اون آدمه كه نميمونه …ميمونه؟

شنبه كه اومدم اون پستو نوشتم …خب خيلي دلم پر بود يه چيزايي گفتم …چشمتون روز بد نبينه از ساعت 12 ظهر يه دردي منو گرفت كه واقعا مرگو جلوي چشمام ديدم …. ديگه همه آقايون همكارام كه از قضا بسيار بسيار بسيار فضول تشريف دارن فهميدن يه درد بي‌درموني گرفتم ديگه زياد دم دستم نميومدن! … هرجوري بود خودمو تا سرويسمون رسوندم … تو سرويس تا فرزانه اومد گفت چته دختر؟ داري ميميري؟ گفتم يه خورده …خلاصه تا زمانيكه از سرويس پياده شدم با چندتا كيسه فريزري كه جلوي دهنم گرفته بودم به معناي واقعي كلمه به غلط كردن خدم پي بردم … هي مدام ميگفتم خداجون بسمه …ببخشيد … ايشون هم كه روشونو كرده بودن اونطرف اصلا تحويل نميگرفتن! … از سرويس كه پياده شدم فرزانه اومد دنبالم كه ميرسونمت دم خونتون هر چي ميگم تو برو من حالم خوبه مگه ميرفت؟ كلافه شده بودم ….وسطاي راه تا چشمم به درمانگاه افتاد يه دفه افتادم رو زمين …گفتم كه تازگيا خيلي بي‌جنبه شدم ….نه كه ديگه كسي نيست تو مواقع بحراني بهش تكيه كنم اينه كه همش به زمين تكيه ميكنم! … فرزانه با هربدبختي برد كشوندم تا درمانگاه … اونجا هم تا وضعمو ديدن يه سرم بهم زدن! بهدشم به مامانم زنگ زدم كه از نگراني درش بيارم …با صداي خواب‌آلود ميگه آخي …چرا اينجوري شدي … الان به سارا ميگم بياد دنبالت ! ….گفتم نميخواد از خواب بيدارش كني … خودم ميام.

رييسمون بالاخره عوض شد و من برنده يك عدد آيس پك شدم …خيلي خوشحالم كه ديگه مجبور نيستم قيافه چاپلوسشو ببينم با اون گردن كج‌كرده‌اش! …فعلا كه رييس جديد كلاس گذاشته رزومه‌هامونو خواسته … ميخواد هركسيو براساس تواناييهايي كه داره سر پستش بزاره !

من سر افطارا همتونو دعا ميكنم … البته هروقت روزه بهم واجب شد … شما چطور؟

دیدگاه‌ها»

1. اریا - سه شنبه, سپتامبر 9, 2008

سلام.خوبی؟
خوب خدا رو شکر انگار اوضاع شما بهتر شد.
حیف که ماه رمضونه وگرنه می گفتم واسه سر حال اومدن برید کوه :)
ما هم دعا می کنیم اما خوب دعامون از گوشامون بالاتر نمی ره پس سنگین تره دعا نکنیم.
——————————————————————
پاسخ:
سلام
مرسي … اتفاقا تو اين هوا خيلي هم ميچسبه!
ااااااااااااااااااااااا…. بازم كه شكسته نفسي كردين!

2. inmorix - سه شنبه, سپتامبر 9, 2008

سلام…امیدوارم که چیز خاصی نباشه و زودتر سالم و سرحال شی که بتونی روزه بگیری و دمه افطار مارو دعا کنی….ما هم شما رو دعا میکنیم….شاد باشین
—————————————————————-
پاسخ:
سلام
مرسي از دعاهاتون

3. صبا - سه شنبه, سپتامبر 9, 2008

سلام عزیز دلم
امیدوارم حالت خوب بشه. می دونی وقتی آدم (یعنی دخترا!) ضعیف می شن خیلی، و تحت فشارن، این قضیه هم خیلی شدیدتر می شه
من خیلی کشیدم
امیدوارم زودتر سرحال شی گلم
—————————————————————-
پاسخ:
سلام :) )
مرسي عزيزم

4. مرجان - سه شنبه, سپتامبر 9, 2008

ای نامرد روزه خور :دیییییی
میدونی زنها توی اینجور مواقع به نظرم نه تنها روزه نرفتن به نفعشون نیست تازه کلی هم ضعیف میشن چون به خاطر خاصیت این ماه و شرم زنونه آدم نمیتونه چیزی بخوره … ایششششششششش

بعضیها قرص میخورن که پ….ریود نشن :->
——————————————————————
پاسخ:
:) )
وااااااااا … قرص اصلا خوب نيست ….
همه چيزاي بد عالم مال خانوماست ديگه!

5. سايه - چهارشنبه, سپتامبر 10, 2008

عزيزم تو دوست گلمي . ولي هرچي كامنت ميذارم نميشه كه واست بفرستم

6. سايه - چهارشنبه, سپتامبر 10, 2008

موفق شدم بالاخره كه كامنت بذارم آآآآآآآآآاخ جووون ادرسمو واست ميل كردم ولي دوباره اينجا ميذارم تا ببيني اين ادرسمه :
—————————————————————–
پاسخ:
مرسي :) )

7. آلوچه! - چهارشنبه, سپتامبر 10, 2008

خب خدا رو شکر که حالت بهتره…
ما هم شما رو دعا میکنیم…
همیشه خوب باشید.
یاحق
—————————————————————–
پاسخ:
مرسي :) )

8. admin - پنجشنبه, سپتامبر 11, 2008

سلام
اول یه نکته ای رو واست بگم فکر نکنی فقط خود خانمهان که وقتی به این دوران میرسند سختی میکشند بلکه این سختی برای همه اطرافیان هم هست. نه اینکه توی این دوران اخلاق خانمها خیلی خوب میشه و اصلا با پاچه های اطرافیان کاری ندارند و زندگی روال عادی داره. خلاصه وقتی خودت به این دوران میرسی باقی هم دچار مشکل میشن از همکارات گرفته تا خانوادت.
امیدوارم با عوض شدن رئیس جدید حال و هوای خودت هم عوض بشه.
راستی من هنوز سر قول و قراری که گذاشتم هستم و همچنان مشغول دعا کردنم و اینکه ایا تو هم ما رو یاد میکنی نمیدونم.
راستی چون چند تا خواننده مشترک داریم یه کم سخته واسم تا بخوام مثل قبل کامنت بذارم.
قبلا کامتنها رو تائید میکردی بعد قابل خوندن واسه همه بود ولی از وقتی قالب رو عوض کردی دیگه تائیدی نیست.
خوشخال میشم به من سر بزنی
——————————————————————
پاسخ:
سلام … اولا بگم كه اون قضيه پاچه گرفتنو نديده گرفتم!
من كه ميام … فقط چون از اينجا با پروكسي ميام ، نميتونم كامنت بزارم … نميدونم چرا!
همش ميگه نوشتن متن الزاميست! :) )

9. idea - جمعه, سپتامبر 12, 2008

اون شعر منو تو فکر برد… قبولش دارم… اما مساله اینجاست که برای من وقتی اون گفته آره خیلی آره ِی قشنگی بوده… بهترین بوده…پس بهش ایمان دارم… به انتخابش
—————————————————————–
پاسخ:
اين شعر منم رو من هم خيلي تاثير گذاشته
يه جورايي ديگه دلواپس نيستم
ايمان آوردم به اينكه هميشه يكي هست كه مواظبمه و من نبايد ترسي از چيزي داشته باشم!

10. مداد - جمعه, سپتامبر 12, 2008

صبا جان ..خدا را در سختی ها ورنج نبین..
خدا رو در زیبایی ها وشادی ها بیاب ..
—————————————————————–
پاسخ:
قشنگ بود :) )

11. اریا - شنبه, سپتامبر 13, 2008

سلام.
باز هم که منو شرمنده کردید.
شما به من لطف دارید و گرنه تعریفی نداشت.
والا اخر عمری فکر نمی کردم از این کارا هم بکنم :) جدا فکر نکنم کسی باور بکنه که خود منم . کلا فکر کنم خط رو خط شده :)
بازم ممنونم.شاد باشید
——————————————————————-
پاسخ:
سلام … :) )