jump to navigation

اسم نداره سه شنبه, سپتامبر 9, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
11 comments

همه دنيا بخوان و تو بگي نه … نخواد و تو بگي آره تمومه
همين كه اول و آخر تو هستي … به محتاج تو محتاجي حرومه

ميگم خيلي سخته آدم روزه نباشه ولي انگار كه روزه است ….نبايد دست به هيچي بزنه … نه دروغ بگه …نه غيبت كنه … نه فحش بده …نه كاراي زشت بكنه! … البته داخل پرانتز ميتونه نماز نخونه …فقط همين ! از صبحونه و ناهار تو محل كار خبري نيست … تو خونه هم تا وقت افطار هويجوره! … خب ديگه اعصاب واسه اون آدمه كه نميمونه …ميمونه؟

شنبه كه اومدم اون پستو نوشتم …خب خيلي دلم پر بود يه چيزايي گفتم …چشمتون روز بد نبينه از ساعت 12 ظهر يه دردي منو گرفت كه واقعا مرگو جلوي چشمام ديدم …. ديگه همه آقايون همكارام كه از قضا بسيار بسيار بسيار فضول تشريف دارن فهميدن يه درد بي‌درموني گرفتم ديگه زياد دم دستم نميومدن! … هرجوري بود خودمو تا سرويسمون رسوندم … تو سرويس تا فرزانه اومد گفت چته دختر؟ داري ميميري؟ گفتم يه خورده …خلاصه تا زمانيكه از سرويس پياده شدم با چندتا كيسه فريزري كه جلوي دهنم گرفته بودم به معناي واقعي كلمه به غلط كردن خدم پي بردم … هي مدام ميگفتم خداجون بسمه …ببخشيد … ايشون هم كه روشونو كرده بودن اونطرف اصلا تحويل نميگرفتن! … از سرويس كه پياده شدم فرزانه اومد دنبالم كه ميرسونمت دم خونتون هر چي ميگم تو برو من حالم خوبه مگه ميرفت؟ كلافه شده بودم ….وسطاي راه تا چشمم به درمانگاه افتاد يه دفه افتادم رو زمين …گفتم كه تازگيا خيلي بي‌جنبه شدم ….نه كه ديگه كسي نيست تو مواقع بحراني بهش تكيه كنم اينه كه همش به زمين تكيه ميكنم! … فرزانه با هربدبختي برد كشوندم تا درمانگاه … اونجا هم تا وضعمو ديدن يه سرم بهم زدن! بهدشم به مامانم زنگ زدم كه از نگراني درش بيارم …با صداي خواب‌آلود ميگه آخي …چرا اينجوري شدي … الان به سارا ميگم بياد دنبالت ! ….گفتم نميخواد از خواب بيدارش كني … خودم ميام.

رييسمون بالاخره عوض شد و من برنده يك عدد آيس پك شدم …خيلي خوشحالم كه ديگه مجبور نيستم قيافه چاپلوسشو ببينم با اون گردن كج‌كرده‌اش! …فعلا كه رييس جديد كلاس گذاشته رزومه‌هامونو خواسته … ميخواد هركسيو براساس تواناييهايي كه داره سر پستش بزاره !

من سر افطارا همتونو دعا ميكنم … البته هروقت روزه بهم واجب شد … شما چطور؟