jump to navigation

ديگه بريدم! شنبه, سپتامبر 6, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
9 comments

دنياي بدي شده …با هر كي راه اومدم ازم دور شد ..به هركي توجه و محبت كردم بيشتر بهم پشت پا زد

دلم پر بود پيش مامانم يه خورده خاليش كردم …گفتم مادره ..حالمو ميفهمه …از اونروز تا حالا صد دفعه به روم زده ..چه حرفايي بهم زده …ديگه اگه بميرم …اگه داغون بشم به هيچكي نميگم …به هيچكي

حال كسيو دارم كه ميخواد فقط و فقط دست يه  آدم … يه دوست رو بگيره ولي دريغ از حتي يه نفر …همه به فكر زندگي خودشون هستن …خدا وقتي داشت منو مي‌آفريد …رو پيشونيم نوشت تنها و بدبخت و آواره … خداجون ممنونتم ……………………………………………………………………………………………………………… ممنونتم خداجون …………….. ….ميخوام برم از اين شهر …ميخوام ………………………چجوري ميتونم؟

بسكه هميشه مجبور شدم اين بغض لعنتيو قورت بدم خسته شدم …چرا نميتونم مثل آدماي ديگه شاد باشم … شادي برام زياده …يادم نيست چند وقته كسي بهم زنگ نزده …كسي حالمو نپرسيده … چشمامو تو آينه نگاه ميكنم …چشمامم از من متنفر شدن …با خشم نگام ميكنن … خداجون خودت حالمو ميدوني … نزار اينطوري زجر بكشم ……………………………..!