شرمنده شنبه, آگوست 23, 2008
Posted by saba in روزمرگي.trackback
سرماي سختي خوردم كه از چهارشنبه شروع شد… از سارا گرفتم … البته سارا زود خوب شد … منم جدي نگرفتمش … ولي روز به روز دارم بدتر ميشم … شايد امروز برم دكتر! گلوم بشدت درد ميكنه و صدام درنمياد… عطسه پشت عطسه … ديگه همه رو كلافه كردم … امروز تو سرويس هفت –هشت تا عطسه گندهههههههه زدم … ديگه همه همسرويسيام بيخواب شدن! … تو دفتر هم از صبح تاحالا همه بهم ميگن پاشو برو خونه … ولي منكه گوش نميدم … كي حال داره ! … صبر ميكنم بعداز ظهر با سرويس ميرم …
چهارشنبه رفتم يه مقدار خوردهريزاي آرايشي و بهداشتي خريدم … البته با تيپ اداره ! … فرداش دوباره به سرم زد برم يه سري چيزايي رو كه احتياج داشتم ولي يادم رفته بود بگيرم … يه تهآرايش كردم ،گفتم يه بارم ما تيپ بزنيم ! پسره كه ديروز زورش ميومد باهام حرف بزنه ! همچين تحويلم ميگرفت كه شك كردم ديروز خودم بودم يا نه… منم از حرصم اصلا محلش ندادم زدم بيرون …(ميخواستم بهش بگم من همون دختر ديروزيم كه زورت ميومد جوابمو بدي!)… اين روزا عقل مردم (پسرا) به چشمشونه … همين كه يه دختر خوش آب و رنگ ببينن … ديگه همه معياراي خوب از ذهنشون پاك ميشه و همه هيكلشون ميشه چشم! … البته عكس آقايون … فكر نميكنم دو مورد خانمها به اين شدت باشه … ولي هست!
بشدت دلتنگم … نميدونم چرا؟ غم از دست دادن ندارما … دلم ميسوزه … دلم ميسوزه كه چه شبايي رو با ياد چه آدمي به صبح رسوندم … براي كي ميمردم … رو ديوار كي يادگاري مينوشتم! … حيف از عمرم كه تباه شد … ديگه اون شور و نشاط جووني رو تو خودم نميبينم … انگاري خيلي پير شدم … دلم هيچي نميخواد …نه مهموني … نه تفريح نه سينما … نه گردش با بچهها … چرا انقدر دير فهميدم رو دست خوردم؟؟؟
منكه يه بار از پدر عزيزم بيوفايي ديدهبودم … چرا دوباره گول يه مرد رو خوردم … مرد كه نبود … يه نامرد بود با ظاهر مردنما!
يه وقتايي به سرم ميزنه ديگه ننويسم … آخه شماها گناه دارين كه ميايد اينجا اراجيف منو ميخونين … ميدونم كه بيشتريا كامنت هم نميذارين … ولي همين كه مياين … خب بايد براي رضاي شما هم كه شده يه چيزي بنويسم كه ارزش خوندن داشته باشه!
سريال حضرت يوسف رو نگاه ميكنم… چقدر اين پسربچه دوست داشتني و آرومه … يه وقتايي فكر ميكنم من اگه برادر يوسف بودم چيكار ميكردم؟ مطمئنا نمينداختمش تو چاه … آخه آدم چرا بايد انقدر نادان باشه كه فكر كنه اگه برادرشو بكشه ميتونه محبت پدر رو به خودش جلب كنه؟
سلام صباي سرمائو!!! :دي
)
بيخود چرا ننويسي؟ بنويس ما بدمون نمياد هر چي هم كه بنويسي.
فقط دلم خواست بگم دلتو باهاش صاف كن صبا جون. هيچ وقت فكر بدي نسبت به اون آدم نكن دلخور نباش و نفرين هم نكن. رهاش كن تا رها بشي. من فكر ميكنم اين بهترين راه حله.
هر آدمي بالاخره تجربه جدايي رو تو زندگيش داره… حالا هركس به هر شكلي… اين به تو كمك ميكنه كه دفعه بعد بيشتر و بهتر بدوني چي ميخواي و خيلي راحتتر بتوني طرفتو محك بزني و بفهمي چقدر به چيزي كه تو ميخواي نزديكتره. من كه خوشحالم كه جدايي رو تجربه كردم. تازه به شكلي كه هيچ كدوم تحت هيچ شرايطي به هم هيچ بدي نكرديم و زمونه ما رو هم جدا كرد. اما بازهم خوشحالم كه تونستم همه چيزو واسه خودم حل كنم. مطمئنم تو هم اگه بخواي يك سال بعد كه از دور دورا به اين قضيه نگاه بكني ميتوني خوشحال باشي از چيزايي كه ياد گرفتي…
—————————————————————–
پاسخ:
سلام عزيزم
باور كن رهاش كردم … گلهاي ازش ندارم …اون حق داره زندگيشو هرجور كه دوست داره بسازه … اگه بگم ازش دلخور نيستم دروغ گفتم … ولي اصلا به اون شدتي كه فكر ميكني نيست …از خودم ناراحتم!
اميدوارم منم روزي بتونم برسم به اينجايي كه تو الان توشي
خوب ..این طبیعته جامعه است ..فرقی نمی کنه ..پسر هم اگه با تیپ معمولی بیاد پیش شما ..تو اداره تحویلش می گیرید ..یا با تیپ کلاسیک ویا فشن بیاد
بگذریم ..
همین پسرها میرن یه دختر با وقار می گیرن ..
—————————————————————-
پاسخ:
من ممكنه تو دلم تحسينش كنم ولي هيچوقت تو برخوردم تاثير نميذاره! …بنظر من اصلا درست نيست
دختر باوقارو فقط براي اين ميگيرن كه ببخشيد مثل يه كلفت كاراي خونه رو انجام بده …بچه داري كنه و هميشه مطيع و آروم باشه! اونوقت اونا هم بتونن به كاراي خودشون (؟) برسن
سلام
(
می دونی چی شد صبا؟ یه دختره جلو من خودشو از بالای پل انداخت پایین. فک کن چه حسی می شی اگه از نزدیک ببینی این صحنه رو…
شوکه شدم…
خیلی اذیت شدم…
درکت می کنم صبا جان. تو واسه رابطت با تمام وجود مایه گذاشتی ولی چیزی ازش ندیدی… امیدوارم…
—————————————————————–
سلام
چه وحشتناك!!!