پرنده مهاجر سه شنبه, آگوست 19, 2008
Posted by saba in روزمرگي.8 comments
دلم ميخواد برم يه جاي دور…. جايي كه هيچكي منو نشناسه… نه خانوادهاي… نه دوستي… نه آشنايي!… ميخوام برم گم شم… شايد اونجوري ديده بشم… به حساب بيام… ولي دوست ندارم از ايران خارج بشم… داخل پرانتز، حالا يكي نيست بگه ببين اصلا راهت ميدن ، بعدش بگو نميرم
)… تا حالا خيلي بهش فكر كردم… ولي شهامتشو پيدا نكردم… يعني نميدونم با اين پساندازي كه دارم ميتونم برم تو يه شهر كوچيك زندگي كنم ؟ ميتونم خودمو تامين كنم؟ يعني ميتونم يه كاري پيدا كنم كه خرجمو دربيارم؟ يا جايي براي زندگي بتونم اجاره كنم؟ نميدونم تو شهرهاي كوچيك نگاه مردم رو يك دختر تنها چيه؟ ولي مطمئنم هرچي باشه از اينجا بودن بهتره…. تو جمع خانواده و دوست و همكار احساس تنهايي ميكنم… هيچكي منو جدي نميگيره!
مثلا همين ديروز هيچكس حتي ازم سوال نكرد امتحانتو چجوري دادي؟ اصلا هيچكس نيومد بهم بگه صبا حالت چطوره؟ چه كارا ميكني؟ زندهاي؟ يا داري مردگي ميكني؟ هيچي بجز حال و احوالپرسي كليشهاي ساده!…احساس افسردگي شديد ميكنم!… تا وقتي كه درس ميخوندم حالم خيلي بهتر بود…ولي دوباره برگشتم سر خونه اول… ديشب خونه داييم اينا سر شام نرفتم… يه نفر نيومد بگه كجايي تو؟ موقع عكس گرفتن كه شد يكي نيومد صدام كنه! باشه… اشكالي نداره… زياديم ديگه… ميخواستيم برگرديم خونه، پسرداييم اومد رسوندمون… تازه تو راه داره ميگه صبا چي شده؟ از كي ضدحال خوردي؟ امشب سرحال نبودي… منم چشمامو بستم كه يعني خوابيدم! ميخواستم بگم خفه شو… مامانم هي زد به پهلوم كه جوابشو بده… يه جوري نگاش كردم كه خودش ترسيد روشو كرد اونور… تو ماشين آلبوم جديد سياوش قميشي رو گذاشته بود… كلي تو تاريكي باهاش گريه كردم… آي پرنده مهاجر سفرت سلامت اما … به كجا ميري عزيزم … قفست تمام دنيا…
اين يه هفته كه اداره نبودم همه فكر كردن مزدوج شدم … نگاههاشون مشكوك شده … تا موبايلم زنگ ميخوره برميگردن يه جوري نگاه ميكنن كه انگار ميخوان چيو كشف كنن!! از اونور هي ميگن ما دلمون شيريني ميخواد ، خب شيريني ميخواين برين بخرين ما هم بخوريم …