زندگي ميكنيم شنبه, آگوست 30, 2008
Posted by saba in روزمرگي.7 comments

پنجشنبه در حين خوردن صبحانه فيلم “28هفته بعد” رو گذاشتم كه ببينم …از اين فيلمهاي آدمخواري حال بهم زن بود كه من خيلي دوس دارم! چيزي كه برام جالب بود روش تكثيرشون بود …يعني اگه يه آدمخوار يه آدم عادي رو گاز! ميگرفت، اون آدمه هم آدمخوار ميشه.
با دوستام ساعت 2 قرار داشتم ولي ساعت 12 از خونه زدم بيرون …زود رسيدم سرقرار و انقدر بهشون زنگ زدم و غر زدم كه چرا نمياين؟ من تنهام ، عصبانيم … حسابي كلافشون كرده بودم ! رفتيم ميلادنور و من با ديوونگي تمام اون پوليو كه گذاشته بودم تا آخر ماه باهاش سركنم يه بلوز،يه پيرهن ،يه كفش و دوتا روسري خريدم …حالا موندم با 30 تومن چيكار كنم؟ خيلي عصبانيم الان!
جمعه با دوستاي سارا رفتيم دارآباد …يه خورده كه رفتيم بالا يكي از بچهها گفت ناراحتي قلبي داره …جا عوض شد …تصميم گرفتيم بريم پارك جمشيديه… تا ساعت 3 اونجا بوديم …بعدش پيش بسوي خونه.
ديشب انقدر خسته بودم ،رسيدم خونه يه كله تا 8 خوابيدم، تمام بدنم درد ميكرد و البته درد ميكنه … جنبه ندارم كه! بعدش نماز خوندم و رفتم حمام .از شانس گند من برقمون رفت ، و از اونجايي كه خيلي انسانهاي متمدني بوديم! آبگرمكنمون با برق كار ميكنه …نتيجه ميگيريم ديگه آب گرم هم نداشتيم …به هر جون كندني بود با آب يخ آبكشي كردم …اومدم بيرون …زنگ زدم 121 …بعد از اينكه صدبار شمارشو گرفتم يه آقايي جواب داد، ميگم آقا برق كه ظهر رفته بود، چرا دوباره بردينش؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟ پس ما به مهمونامون چي بگيم؟؟؟؟؟ آقاهه ميگه تا ساعت 11 برق نمياد … شما هم به مهموناتون بگين برن خونشون! پروووووووو… منم عصباني تر شدم ، چند تا فحش به زبون اصلي بهش دادم و گوشي و كوبوندم سرجاش! اينجوري شد كه دو دقيقه بعد جناب برق تشريف آوردن و من دوباره رفتم حمام تا به ادامهاش بپردازم!
عسل چهار شنبه, آگوست 27, 2008
Posted by saba in روزمرگي.4 comments

امروز تولد يكي از دوستامه (هدي) … واسه همينم كيك داريم ، آبميوه هم داريم …جاي همتون خالي:))
دقيقا از چهارشنبه هفته پيش ما بيصاحاب (بيرييس) شديم ..رييس محترم پا شدن رفتن شمال ديدن اقوامشون …و بهمين خاطر اين هفته انقده به ما بد! گذشت كه حال و حوصله برامون نمونده ..اه اه اه …همش ناهار بيرون خورديم …همش رفتيم فروشگاه چيزاي خوجچل خريديم …همش رفتيم بازار بزرگ و بازار رضا بد گذرونديم! …امروز هم كه من تزه همين الان از دندونپزشكي اومدم اداره …يكي از دندونامو اندو كرده بودم ،تغيير رنگ داده بود …امروز رفتم بليچينگ كردم …
شايد بعدازظهر بريم هفت حوض ،مانتوهاشو حراج كرده …ميدونين من تا اين چندرغازو اول ماه خرج نكنم ول كن كه نيستم!..
عجيب هوس سفر كردم …به هركي ميگم يه چيزي رو بهونه ميكنه
پنجشنبه با آسو ومهسان قرار گذاشتيم ناهار بريم بيرون …اين چندروزه انقدر راه رفتم جفت پاهام باد كرده تو كفش نميره …ولي منكه از رو نميرم… يه خورده فقط يه خورده خوابم مياد!
تصميم جديد یکشنبه, آگوست 24, 2008
Posted by saba in روزمرگي.6 comments
ميخوام شيوه زندگيمو عوض كنم … نميخوام اشتباهات گذشته رو تكرار كنم … نميخوام محبت الكي كنم … ميخوام با هركس در حد فهم و شعور خودش برخورد كنم … ميخوام واسه كسي تب كنم كه برام بميره … نميخوام ديگه دروغ بگم (خيلي سخته ولي ممكنه!) … وقتي يه نفر داره ظلم ميكنه يا كار اشتباهي انجام ميده و كاري از دستم برنمياد ، دليل نميشه كه غيبت كنم … اگه خيلي مردم و شهامت دارم بايد برم رو در روش حرفامو بهش بزنم … وقتي دارم در مورد چيزي صحبت ميكنم و حس ميكنم مخاطبم دوست نداره بشنوه همونجا قطعش ميكنم نه اينكه ادامهاش بدم … ديگه از هيچكس توقع ندارم كه خيلي باهام صميمي بشه و بهم توجه كنه! … ميخوام خودم باشم چه كسي خوشش بياد يا خوشش نياد … ديگه برام مهم نيست … نميخوام انتظار بكشم اون كسيكه ميخوام با اسب سفيدش بياد ، اينطوري خودمو داغون ميكنم.
بايد ياد بگيرم تو جامعهاي دارم زندگي ميكنم كه پره از آدماي نامرد مردنما و اگه بخوام تو اين مجموعه زندگي كنم بايد ياد بگيرم باهوش باشم ، موقعيت شناس باشم ، بيخيال باشم …
بايد باد بگيرم اوني كه از همه مهمتره تلاش براي راضي نگهداشتن خداونده … اگه خدا راضي باشه ، راضي نبودن بقيه اصلا مهم نيست!
شرمنده شنبه, آگوست 23, 2008
Posted by saba in روزمرگي.3 comments
سرماي سختي خوردم كه از چهارشنبه شروع شد… از سارا گرفتم … البته سارا زود خوب شد … منم جدي نگرفتمش … ولي روز به روز دارم بدتر ميشم … شايد امروز برم دكتر! گلوم بشدت درد ميكنه و صدام درنمياد… عطسه پشت عطسه … ديگه همه رو كلافه كردم … امروز تو سرويس هفت –هشت تا عطسه گندهههههههه زدم … ديگه همه همسرويسيام بيخواب شدن! … تو دفتر هم از صبح تاحالا همه بهم ميگن پاشو برو خونه … ولي منكه گوش نميدم … كي حال داره ! … صبر ميكنم بعداز ظهر با سرويس ميرم …
چهارشنبه رفتم يه مقدار خوردهريزاي آرايشي و بهداشتي خريدم … البته با تيپ اداره ! … فرداش دوباره به سرم زد برم يه سري چيزايي رو كه احتياج داشتم ولي يادم رفته بود بگيرم … يه تهآرايش كردم ،گفتم يه بارم ما تيپ بزنيم ! پسره كه ديروز زورش ميومد باهام حرف بزنه ! همچين تحويلم ميگرفت كه شك كردم ديروز خودم بودم يا نه… منم از حرصم اصلا محلش ندادم زدم بيرون …(ميخواستم بهش بگم من همون دختر ديروزيم كه زورت ميومد جوابمو بدي!)… اين روزا عقل مردم (پسرا) به چشمشونه … همين كه يه دختر خوش آب و رنگ ببينن … ديگه همه معياراي خوب از ذهنشون پاك ميشه و همه هيكلشون ميشه چشم! … البته عكس آقايون … فكر نميكنم دو مورد خانمها به اين شدت باشه … ولي هست!
بشدت دلتنگم … نميدونم چرا؟ غم از دست دادن ندارما … دلم ميسوزه … دلم ميسوزه كه چه شبايي رو با ياد چه آدمي به صبح رسوندم … براي كي ميمردم … رو ديوار كي يادگاري مينوشتم! … حيف از عمرم كه تباه شد … ديگه اون شور و نشاط جووني رو تو خودم نميبينم … انگاري خيلي پير شدم … دلم هيچي نميخواد …نه مهموني … نه تفريح نه سينما … نه گردش با بچهها … چرا انقدر دير فهميدم رو دست خوردم؟؟؟
منكه يه بار از پدر عزيزم بيوفايي ديدهبودم … چرا دوباره گول يه مرد رو خوردم … مرد كه نبود … يه نامرد بود با ظاهر مردنما!
يه وقتايي به سرم ميزنه ديگه ننويسم … آخه شماها گناه دارين كه ميايد اينجا اراجيف منو ميخونين … ميدونم كه بيشتريا كامنت هم نميذارين … ولي همين كه مياين … خب بايد براي رضاي شما هم كه شده يه چيزي بنويسم كه ارزش خوندن داشته باشه!
سريال حضرت يوسف رو نگاه ميكنم… چقدر اين پسربچه دوست داشتني و آرومه … يه وقتايي فكر ميكنم من اگه برادر يوسف بودم چيكار ميكردم؟ مطمئنا نمينداختمش تو چاه … آخه آدم چرا بايد انقدر نادان باشه كه فكر كنه اگه برادرشو بكشه ميتونه محبت پدر رو به خودش جلب كنه؟
پرنده مهاجر سه شنبه, آگوست 19, 2008
Posted by saba in روزمرگي.8 comments
دلم ميخواد برم يه جاي دور…. جايي كه هيچكي منو نشناسه… نه خانوادهاي… نه دوستي… نه آشنايي!… ميخوام برم گم شم… شايد اونجوري ديده بشم… به حساب بيام… ولي دوست ندارم از ايران خارج بشم… داخل پرانتز، حالا يكي نيست بگه ببين اصلا راهت ميدن ، بعدش بگو نميرم
)… تا حالا خيلي بهش فكر كردم… ولي شهامتشو پيدا نكردم… يعني نميدونم با اين پساندازي كه دارم ميتونم برم تو يه شهر كوچيك زندگي كنم ؟ ميتونم خودمو تامين كنم؟ يعني ميتونم يه كاري پيدا كنم كه خرجمو دربيارم؟ يا جايي براي زندگي بتونم اجاره كنم؟ نميدونم تو شهرهاي كوچيك نگاه مردم رو يك دختر تنها چيه؟ ولي مطمئنم هرچي باشه از اينجا بودن بهتره…. تو جمع خانواده و دوست و همكار احساس تنهايي ميكنم… هيچكي منو جدي نميگيره!
مثلا همين ديروز هيچكس حتي ازم سوال نكرد امتحانتو چجوري دادي؟ اصلا هيچكس نيومد بهم بگه صبا حالت چطوره؟ چه كارا ميكني؟ زندهاي؟ يا داري مردگي ميكني؟ هيچي بجز حال و احوالپرسي كليشهاي ساده!…احساس افسردگي شديد ميكنم!… تا وقتي كه درس ميخوندم حالم خيلي بهتر بود…ولي دوباره برگشتم سر خونه اول… ديشب خونه داييم اينا سر شام نرفتم… يه نفر نيومد بگه كجايي تو؟ موقع عكس گرفتن كه شد يكي نيومد صدام كنه! باشه… اشكالي نداره… زياديم ديگه… ميخواستيم برگرديم خونه، پسرداييم اومد رسوندمون… تازه تو راه داره ميگه صبا چي شده؟ از كي ضدحال خوردي؟ امشب سرحال نبودي… منم چشمامو بستم كه يعني خوابيدم! ميخواستم بگم خفه شو… مامانم هي زد به پهلوم كه جوابشو بده… يه جوري نگاش كردم كه خودش ترسيد روشو كرد اونور… تو ماشين آلبوم جديد سياوش قميشي رو گذاشته بود… كلي تو تاريكي باهاش گريه كردم… آي پرنده مهاجر سفرت سلامت اما … به كجا ميري عزيزم … قفست تمام دنيا…
اين يه هفته كه اداره نبودم همه فكر كردن مزدوج شدم … نگاههاشون مشكوك شده … تا موبايلم زنگ ميخوره برميگردن يه جوري نگاه ميكنن كه انگار ميخوان چيو كشف كنن!! از اونور هي ميگن ما دلمون شيريني ميخواد ، خب شيريني ميخواين برين بخرين ما هم بخوريم …
مهدي جان بيا! شنبه, آگوست 16, 2008
Posted by saba in روزمرگي.10 comments
يازده پله زمين رفت به سمت ملكوت
يك قدم مانده ،زمين شوق تكامل دارد
***
بالاخره روز جمعه اومد و تموم شد … دل من هم آروم گرفت …بايد منتظر اعلام نتايج باشم …..توكل به خدا
از نوزدهم تا حالا مرخصي بودم …خيلي حال داد … يه هفته واسه خودم پادشاهي كردم … و از همه مهمتر اينكه ،چون درگير درس و امتحان بودم …كمتر به خودم فكر ميكردم و روحيهام خيلي بهتر شده !
ميخوام برم بدمينتون ثبتنام كنم البته با سارا …دارم مخشو ميزنم باهام بياد …
يكشنبه تولد آيدا ،دختر داييمه …رفتم يه تاپ خوشگل قرمز از اين پشت گردنيا براش گرفتم …فكر كنم خيلي بهش بياد …براي خودم هنوز هيچي پيدا نكردم …شايد امروز برم هفت حوض يه چيزي بگيرم …
امتحان ديروز به نظر من از پارسال خيلي سختتر بود ….نميدونم چرا من انقدر بدشانسم آخه! …آدرس حوزه رو هم يه مدلي تو كارت نوشته بودن كه من از هرجا ميپرسيدم ، منظورم 118 و …، هيچ كدومشون نتونستن كمكم كنن تا آخر سر رفتم از رو نقشه پيدا كردم اونم كجا! خاني آباد نو !
آدرسش اينجوري بود :”تهران- خيابان ماهان- خيابان مطهري” …. خلاصه كه همه با مطهري بالاي وليعصر اشتباه گرفته بودن و كلي داد و بيداد راه افتاده بود …طفلكيا بعضياشون فشارشون افتاده بود !… همه ميخواستن برن اعتراض كنن …ولي كيه كه گوش بده؟؟؟
دلشوره یکشنبه, آگوست 3, 2008
Posted by saba in روزمرگي.10 comments
دلشوره دارم ….
بعد از امتحانم برمیگردم …
جواب کامنتهاتونم همون موقع میدم….
مرسی که به یادم هستین و دعا میکنید برام …. خب چیه؟ دعا کنید دیگه !!
)