jump to navigation

تموم شد! شنبه, جولای 19, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
trackback

سلام دوستاي گلم …باورتون ميشه وقتي كامنتهاتونو خوندم تا چند دقيقه گريه ميكردم …از اينكه دركم كردين سپاسگزارم …شايد يه كم تند رفتم ،ولي با همه اينا از اينكه نوشتم ناراحت نيستم .

ديروز حسام بهم زنگ زد و حال و احوال كرد …بيمقدمه بهش گفتم يعني چي هر چندوقت يه بار زنگ ميزني …چرا نميذاري فراموشت كنم؟ چرا دست از سرم برنميداري؟ چرا با حرفات سركارم ميذاري؟ چرا پارسال بهم گفتي سال بعد تو عيد ميام ببينمت …ولي نيومدي؟ گفتي حتما تا آخر ارديبهشت مياي ولي نيومدي؟ گفتي بالاخره مياي …بالاخره اومدي ولي بازم وقت نكردي منو ببيني؟ موقعيت نداشتي منو ببيني! گفتم ديگه نميخوام به دروغهات گوش بدم …يه لحظه مكث كرد …بعد مثل هميشه شروع كرد به داد زدن …شروع كرد به تهمت زدن …دوباره حرفاي قبل رو پيش كشيد …اين دفعه حرفاش برام جديد بود! ميگفت از نظر اون من دختر راحت و آزادي هستم و به دردش نميخورم …گفت با روحيه‌اي كه دارم به دردش نميخورم …گفت وقتي با پسرخاله هيجده سالت راحت شوخي ميكني ،جلوش حجاب نداري ،معلوم ميشه با خيليهاي ديگه هم ميتني راحت باشي !…توتمام مدتي كه حرفاشو با فرياد ميگفت من ساكت بودم …فقط گريه ميكردم …به بخت بدم لعنت ميفرستادم و گريه ميكردم …من از جونم هم بيشتر ميخواستمش …نميدونستم هچين نظري رو من داره ….نميدونستم …دلم ميخواست ميمردم و اين حرفا رو از زبونش نميشنيدم …هربار صداش بلندتر ميشد …خواستم منم حرف بزنم و از خودم دفاع كنم …ولي صدام گرفته بود …هر چي سرفه كردم صدام درست نشد …فهميده بود دارم گريه ميكنم ولي انگار خوشحال بود … گفتم چرا تو ميتوني تو يه روز از صد نفر خوشت بياد …ولي من نميتونم حتي با پسرداييم كه اندازه سنش ميشناسمش و برام عين يه برادره ،صميمي باشم؟ميدونين چي جوابمو داد؟ گفت تو اسلام من تا چهار تا زن هم ميتونم بگيرم ولي تو فقط بايد يه شوهر داشته باشي! چندشم شد ازش …بهش گفتم اسلام كلي حكم داره در مورد عدل و انصاف و…چرا به اين حكمش چسبيدي؟ خيلي راحت گفت من اوني رو عمل ميكنم كه به نفعم باشه!….گفتم براي خودم متاسفم كه اون زمانيكه فهميدم با آزاده رابطه داري چرا ولت نكردم؟ چرا به التماسهات گوش دادم ؟چرا خرت شدم ؟كه الان بشينم و به تهمتهات و توهينهات گوش بدم! گفتم تو كه اين چيزا رو درمورد من ميدوني چرا بهم زنگ ميزني؟ ولم كن ديگه …بهم قول داديم و قسم خورديم كه ديگه نه من باهاش تماس داشته باشم ، نه اون با من!به همين سادگي تموم شد…دفتر عشقمون بسته شد… گفت موفق باشي و خدافظ…خدافظ.

سارا بهم قول داده كه هيچوقت وبلاگمو نخونه …حرفشو باور كردم ..ولي اگه يه زماني حرف خيلي خصوصي داشتم نميدونستم درسته اينجا بنويسم يا نه؟

ديروز با داييم اينا رفتيم پارك …كلي با سارا بدمينتون بازي كردم…تو ماشين كه بوديم كلي ديوونه بازي درآورديم …به نظر خيلي شاد بودم ولي دلم شكسته بود …از بچگي همينجوري بودم ،تا از يه موضوعي ناراحت ميشدم سعي ميكردم خودمو خيلي خوشحال نشون بدم نكنه يه وقت كسي بو ببره! …چسبيدم به خوندن درسها ..البته اميد زيادي به قبولي ندارم …ولي بازم همه سعيمو ميكنم …توكل به خدا

دیدگاه‌ها»

1. ايده - شنبه, جولای 19, 2008

چي بگم؟ ميدونم ناراحتي. ميدونم غم داري. ازش عصباني هستي. ميدوننم… ميفهمم. اما من خوشحالم كه تمام شد. اميدوارم سر قولتون بمونيد و همو فراموش كنيد. نه تو بدي نه اون. اما خيلي وقتا دو تا آدم خوب هم نميتونن كنار هم زندگي كنن يا رابطه داشته باشن. واسم خوشبختي و شادي دونفر اين كافي نيست…
———————————————————————————
پاسخ:
زياد ناراحت نيستم …فقط ياد گرفتم نبايد زود اعتماد كنم و هميشه بايد منتظر يه چيز دور از انتظار باشم …خوشحالم كه حرفاشو بهم زد …چون باعث شد براي هميشه بزارمش كنار.

2. inmorix - شنبه, جولای 19, 2008

سلام…بهترین کار رو انجام دادی دوست من…کسی که از اولش اینجوری بهونه تراشی میکنه و ایراد میگیره معلومه که آخرش چی میشه….دندون فاسد رو بکش و بنداز دور و دیگه هم بهش فکر نکن…میدونم کار سختیه ولی باید اینکارو بکنی…یک بار واسه همیشه…..یادت باشه واسه کسی بمیری که واست تب کنه….شاد باشی و پیروز…
——————————————————————————-
پاسخ:
سلام
زياد هم از اول نبود! …تقريبا سه سال از دوستيمون ميگذره …تاسفم براي اينه كه چقدر دير شناختمش!
ممنونم

3. ازوپ - شنبه, جولای 19, 2008

شروع جالبی بود برای کوبیدن آنان که دوستشان نمی دارم …
این شاید مشکلات من را حل نکند و تحقیر شاید بهترین راه حل نباشد
اما در این وانفسا حداقا آخرین راه است و برای من مانند یک آرام بخش یا الکل که چند ساعتی سرم را گرم نگه دارد
صبای عزیز ما آگاهیم دور و برمون چی می گذره و داستان از چه قراره
اما نوشتن در این به قولی مجازستان حداقل مانند لیتیوم باعت کاهش دردهای به جا و بی جاست
پیروز باشی دوست عزیز
———————————————————————————-
پاسخ:
ميبيني …خودت هم داري ميگي فقط براي چند ساعت ….اگه واقعا كاري از دستت برنمياد بايد بيخيال بشي …چون كسي كه در نهايت بيشترين آسيب رو ميبينه فقط تويي ..
مرسي

4. صبورا - شنبه, جولای 19, 2008

سلام صبا جونم
خوبی خانومی
خیلی از رفتار وحرفای حسام نارحت شدم
یعنی چی ؟
خودتو ناراحت نکنی یه وقتی به خاطر همچین ادمی؟(البته ببخشیدا ) لیاقت تو خیلی خیلی بیشتر از حسام و امثال اونه عزیز دلم
مووووووووچ
——————————————————————————–
پاسخ:
سلام عزيزم …مرسي…

5. صبا - شنبه, جولای 19, 2008

سلام صبای عزیزم
نمی دونم چی باید بگم. شاید هیچی نگم بهتر باشه! ولی فک نمی کردم یه نفر بتونه با عشقش این طوری صحبت کنه. می دونی (البته می بخشیا) حالم از آدمایی که فقط به فکر خودشونو منافع شون هستن بهم می خوره… اصلا تو یه رابطه این شکلی منافع آدم نقشی نباید داشته باشه…
خیلی خوشحالم که تموم کردین. ایشالا هیچ وقت دیگه دلت هواشو نکنه چون این شکلی داغون می شی… سعی کن این خلاء عاطفیتو یه طوری جبران کنی عزیزم. آدما و دوستای جدید شاید بتونن فراموشیو بهت هدیه بدن
شاد باشی خانومی
———————————————————————————
پاسخ:
سلام عزيزم …اميدوارم و سعي خودمو ميكنم كه هيچوقت ديگه يادش نيفتم …اميدوارم …ولي ديگه طاقت اينكه يه آدم جديد بخواد دوباره وارد زندگيم شه و اينطوري داغونم كنه رو ندارم
مرسي

6. dastanak - شنبه, جولای 19, 2008

این تیتر وبلاگت بی اختیا آهی را در دلم بر انگیخت!
——————————————————————————–
پاسخ:
از همون اولش هم ميترسيدم همه چي تموم بشه …كه شد!

7. آبتین - شنبه, جولای 19, 2008

سلام.

چی بگم؟!ناراحت شدم و از برخورد و منطقش منم بدم اومد.این حکم اسلام بدین معنا نیست که مردان هر غلطی که میخواند بکنند.

ببخشید من خودم مرد هستم و بسیار مومن و مقید و از قضا هم بسیار مرد سالارم.ولی این دلیل سواستفاده نمیشه گاهی اوقات میشه مردسالار بودولی انصاف رو هم رعایت کرد و وجدان رو زیرپا لگد نکرد.میشه هم مردسالار بود و هم کاری کرد که خدا و طرف راضی باشه.

زمان پیامبر که وسیله نقلیه فقط الاغ و اسب وشتر و فیل بود مردان که به سفر میرفتند چندین ماه یا سال طول میکشید زیرا هواپیما و قطار نبود که زود برند و برگردند.و مردان بنا به مقتضیات طبیعیشون نیاز به زن دارند و مجبور میشدند که در سفرهای طولانی برای دوری از گناه بجای زنا زن اختیار کنند.یا بخاطر بیوه شدن زنهای بسیار اون زمانها که زنان نمیتونستند منشی بشند یا کارمند اداری بشند تا مخارجشونو تامین کنند.برای اینکه زنان بیوه بی سرپرست باقی نمونند تا در میان اعراب جاهل در امنیت باشند این احکام آمد یا بسیاری مسائل دیگر.که نوشته به درازا میکشه.ولی این دلیل نمیشه که این آیه رو تو سر زنان بکوبیم.

پیامبر فرمود:خداوند جنگ وجهاد را بر مرد و هوو را بر زن قرار داد.یعنی به اندازه ای که جنگ برای مردان سخته تحمل هوو هم به همان اندازه برای زنان سخته. و همانتطور که همیشه جنگ نیست همیشه هم هووو نیست.

من آپم.
———————————————————————————
پاسخ:
سلام …خودتونو ناراحت نكنيد …از اين مردنماهاي نامرد تو اين دنيا بسيارن …نميدونم صبر خدا چقدره كه اينهمه نامردي و رذالت رو ميبينه ولي كاري نميكنه!…

8. آلوچه! - شنبه, جولای 19, 2008

به نظر من هم خیلی خوب شده که یه بار رک و رو راست حرفاش رو بهت زده. و صورت اصلی خودش رو بهت نشون داده. بالاخره تا کی میخواست با وعده و وعید الکی بفهمونه که دوست داره؟ یه روز بهم میریخت. همون بهتر که اون یه روز الان بود.
——————————————————————————–
پاسخ:
خدا رو شكر كه همه چي تموم شد .

9. admin - یکشنبه, جولای 20, 2008

شاید بهترین کاری که میشد کرد همین بوده و بس
تبریک میگم که تونستی بهترین کار رو انجام بدی
———————————————————————————
پاسخ:
مطمئنم كه بهترين كارو انجام دادم…مرسي

10. مداد - دوشنبه, جولای 21, 2008

اصولا یکی از مکانیسم های دفاعی انسان همینه که وقتی ناراحتی عمیق داره ..بیشتر شادی می کنه ویا به دیگران محبت می کنه ..
———————————————————————————
پاسخ:
پس آنرمال نيستم …خدا رو شكر

11. معين - سه شنبه, جولای 22, 2008

سلام

خيلي دير تموم شد

ولي خوبه كه تموم شد

حالا تو تجربه اي داري كه هركسي نداره تجربه تلخ وشيرينهايي كه ميتونه براي قدم هاي بعديت خيلي مفيد باشه

پس شاد بودنت بي دليل نيست چون ميفهمي كه چه كردي و چون رها شدي از دلخستيگيهايي كه براي هيچ داشتي وخودت هم ميدونستي
منتظر يه بهونه بودي يه تلنگر

سبز باشي
———————————————————————————–
پاسخ:
سلام …الان كه فكر ميكنم ميبينم اصلا چيزي شروع نشده بود كه بخواد تموم بشه …از اولش همه‌چيز يه طرفه بود …بيشتر تاسف من هم به خاطر همينه
ممنون

12. مستانه - چهار شنبه, جولای 23, 2008

صبا جان نمی دونم چه حسی داری ولی راستش من خوشحال شدم. چون این رابطه فقط باعث آزارت بود.
——————————————————————————–
پاسخ:
خدا كنه واقعا تموم شده باشه…

13. سايه - شنبه, جولای 26, 2008

خيلي خوشحالم كه اين رابطه تموم شده …
راستي وقتي كه عقدمو ميخوندم تو ذهنم بودي واست دعا كردم
———————————————————————————-
پاسخ:
منم همينطور
راست ميگي سايه؟ … ممنونم عزيزم :) )