jump to navigation

تموم شد! شنبه, جولای 19, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
13 comments

سلام دوستاي گلم …باورتون ميشه وقتي كامنتهاتونو خوندم تا چند دقيقه گريه ميكردم …از اينكه دركم كردين سپاسگزارم …شايد يه كم تند رفتم ،ولي با همه اينا از اينكه نوشتم ناراحت نيستم .

ديروز حسام بهم زنگ زد و حال و احوال كرد …بيمقدمه بهش گفتم يعني چي هر چندوقت يه بار زنگ ميزني …چرا نميذاري فراموشت كنم؟ چرا دست از سرم برنميداري؟ چرا با حرفات سركارم ميذاري؟ چرا پارسال بهم گفتي سال بعد تو عيد ميام ببينمت …ولي نيومدي؟ گفتي حتما تا آخر ارديبهشت مياي ولي نيومدي؟ گفتي بالاخره مياي …بالاخره اومدي ولي بازم وقت نكردي منو ببيني؟ موقعيت نداشتي منو ببيني! گفتم ديگه نميخوام به دروغهات گوش بدم …يه لحظه مكث كرد …بعد مثل هميشه شروع كرد به داد زدن …شروع كرد به تهمت زدن …دوباره حرفاي قبل رو پيش كشيد …اين دفعه حرفاش برام جديد بود! ميگفت از نظر اون من دختر راحت و آزادي هستم و به دردش نميخورم …گفت با روحيه‌اي كه دارم به دردش نميخورم …گفت وقتي با پسرخاله هيجده سالت راحت شوخي ميكني ،جلوش حجاب نداري ،معلوم ميشه با خيليهاي ديگه هم ميتني راحت باشي !…توتمام مدتي كه حرفاشو با فرياد ميگفت من ساكت بودم …فقط گريه ميكردم …به بخت بدم لعنت ميفرستادم و گريه ميكردم …من از جونم هم بيشتر ميخواستمش …نميدونستم هچين نظري رو من داره ….نميدونستم …دلم ميخواست ميمردم و اين حرفا رو از زبونش نميشنيدم …هربار صداش بلندتر ميشد …خواستم منم حرف بزنم و از خودم دفاع كنم …ولي صدام گرفته بود …هر چي سرفه كردم صدام درست نشد …فهميده بود دارم گريه ميكنم ولي انگار خوشحال بود … گفتم چرا تو ميتوني تو يه روز از صد نفر خوشت بياد …ولي من نميتونم حتي با پسرداييم كه اندازه سنش ميشناسمش و برام عين يه برادره ،صميمي باشم؟ميدونين چي جوابمو داد؟ گفت تو اسلام من تا چهار تا زن هم ميتونم بگيرم ولي تو فقط بايد يه شوهر داشته باشي! چندشم شد ازش …بهش گفتم اسلام كلي حكم داره در مورد عدل و انصاف و…چرا به اين حكمش چسبيدي؟ خيلي راحت گفت من اوني رو عمل ميكنم كه به نفعم باشه!….گفتم براي خودم متاسفم كه اون زمانيكه فهميدم با آزاده رابطه داري چرا ولت نكردم؟ چرا به التماسهات گوش دادم ؟چرا خرت شدم ؟كه الان بشينم و به تهمتهات و توهينهات گوش بدم! گفتم تو كه اين چيزا رو درمورد من ميدوني چرا بهم زنگ ميزني؟ ولم كن ديگه …بهم قول داديم و قسم خورديم كه ديگه نه من باهاش تماس داشته باشم ، نه اون با من!به همين سادگي تموم شد…دفتر عشقمون بسته شد… گفت موفق باشي و خدافظ…خدافظ.

سارا بهم قول داده كه هيچوقت وبلاگمو نخونه …حرفشو باور كردم ..ولي اگه يه زماني حرف خيلي خصوصي داشتم نميدونستم درسته اينجا بنويسم يا نه؟

ديروز با داييم اينا رفتيم پارك …كلي با سارا بدمينتون بازي كردم…تو ماشين كه بوديم كلي ديوونه بازي درآورديم …به نظر خيلي شاد بودم ولي دلم شكسته بود …از بچگي همينجوري بودم ،تا از يه موضوعي ناراحت ميشدم سعي ميكردم خودمو خيلي خوشحال نشون بدم نكنه يه وقت كسي بو ببره! …چسبيدم به خوندن درسها ..البته اميد زيادي به قبولي ندارم …ولي بازم همه سعيمو ميكنم …توكل به خدا