jump to navigation

تنهايي شنبه, جولای 12, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
Tags:
10 comments

روابط مامان با سارا حسنه است، اصلا انگار نه انگار كه سارا ساعت 4صبح اومده خونه..تازه شنبه پاشدن با هم رفتم پاتختي!… حالا اگه من بودم ديگه حسابم با كرام‌الكاتبين بود. خدا شانس بده!!!….هميشه يكي از عقده‌هاي زندگيم اين بوده كه اجازه نداشتم با دوستام برم بيرون مثلا برم خريد يا مهموني يا تولد يا هرجاي ديگه…اگه جايي هم ميرفتم،دور از چشم مامانم بود..همراه با اضطراب كه بعضي وقتها نه تنها به خودم سخت ميگذشت كه به دوستام هم سرايت ميكرد البته الان اوضاع خيلي بهترشده … يادمه روز اولي كه ميخواستم برم دانشگاه مامانم قران رو آورد گفت دستتو بزار رو قران قسم بخور تا زمانيكه درست تموم نشده با دوستات پارك و سينما و …نري …و با هيچ پسري دوست نشي! …منم قسم خوردم …ولي بعدا دقيقا مون كارها رو كردم ..نميدونم مجازات قسم دروغ چيه؟ شايد عذاب رواني كه الان دارم تحمل ميكنم به خاطر همين باشه..

به شدت دارم خاطرات سپيده رو دنبال ميكنم ..سرگذشت اين دختربرام خيلي عجيب و جذابه و خيلي دوست دارم باهاش آشنا بشم …اميدوارم هرجا كه هست خوشبخت باشه.

حسام بهم زنگ زد…البته با يه شماره ديگه …گفت دوهفته پيش اومده تهران ولي طبق معمول باي ديدن من وقت نداشته !منم خيلي بي‌تفاوت برخورد كردم…اونم فهميد و زود قطع كرد …به قول منيژه “به درك“.

احساس پوچي ميكنم …احساس بيفايده بودن …نميخوام ديگه زنده باشم ! يهني چي هر روز صبح ساعت 6 بيدار ميشم با سرويس ميرم اداره …بعدازظهر برميگردم خونه؟..ديگه از اين زندگي خسته شدم… ميدونم گناهام زياده …از خدا خواستم گناهامو ببخشه و منو ببره …به شدت احساس تنهايي ميكنم …همش چشام پراشك ميشه …نميدونم چه دردي گرفتم؟…

آرزو ميكنم مرگ مغزي بشم تا حداقل بعداز مرگم اعضاي بدنم براي اونايي كه واقعا به اين زندگي احتياج دارن ، مفيد باشه…شايد ما هم يه روزي به درد بخوريم.

سارا پنجشنبه با دوستاش رفت توچال…خيلي به من اصرار كرد همراهشون برم …ولي نرفتم…كلاس داشتم…
با سارا چند روزيه كه سرسنگين شدم …

مامانم اينا جمعه بعدازظهر رفتن بيرون به من هم خيلي اصرار كردن ..ولي نرفتم ..حوصله نداشتم …ديروز تا ساعت 12 تنها بودم …دارم به تنهايي عادت ميكنم ..نميدونم خوبه يا بد؟!برام دعاكنيد.

پ.نوشت: مستانه عزيزم عروسيت مبارك باشه …اميدوارم هر روز خوشبخت تر از ديروز باشي و در كنار متين به آرامش برسي.
سايه جان از ته قلبم برات آرزوي خوشبختي ميكنم.

همين الان فهميدم سارا داره وبلاگمو ميخونه! شوكه شدممممم……ديگه نميتونم اينجا بنويسم……خدايا چرا من نبايد هيچ‌جا راحت باشم …آخه ساراي عزيز مگه تو تاحالا شده بياي بشيني پيش من درددل كني؟ چرا داري اينجا رو ميخوني؟:((