jump to navigation

دعا كنيد شنبه, جولای 5, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
25 comments

با يكي از همكارام سر اينكه اسلام دين كاملي هست يا نه بحث ميكرديم ، نميدونم تاحالا براتون پيش اومده ولي من هروقت به اين مسائل زياد فكر ميكنم يه جورايي دچار شك ميشم ،انگار گناه كبيره مرتكب شده باشم زود استغفراله ميگم … يه سوال مطرح كردم كه كسي جوابشو نميدونست: چرا خانمها بايد با حجاب كامل نماز بخونن حتي اگه تو جايي باشن كه هيچ نامحرمي وجودنداشته باشه؟ من واقعا فلسفه اينو نفهميدم ..البته يكي از دوستام گفت بخاطر اينه كه خدا مذكره ..اگه اينطوره چطور تو مواقع ديگه كه خانمها حجاب ندارن مشكلي پيش نمياد؟ مگه خدا همه‌جا حضور نداره؟

دوشنبه رفتم دندونپزشكي ، يه چك‌آپ كامل كردم. دوتا پركرني و جرم گيري احتياج دارم كه واسه هفته بعد
وقت گرفتم …قابل توجه خودم كه درس نميخونم … توروخدا يكي به من انگيزه بده لطفا …دارم از دست ميرم!

سه‌شنبه رفتم منوچهري و يه حالي به خودم دادم ..خريدن لوازم آرايشو خيلي دوس دارم …يعني وقتي وارد مغازه ميشم دوس دارم همشونو بخورم …ببخشيد بخرم!… وقتي داشتم برميگشتم خونه ، تو اتوبوس سه تا دختر پيش همديگه نشسته بودن كه يكيشون ازدواج كرده بود ..اين سه تا بقدري شاد و سرحال بودن كه ناخودآگاه رومو برگردونده بودم طرفشون و حرفاشونو گوش ميدادم ..يه لحظه با خودم گفتم خدا يه دوست دختر باحال هم مثل اينا به ما نداد كه لااقل وقتي دلمون ميگيره يه قراري باهاش بزاريم دو سه ساعتي باهم فقط بخنديم! ..بابا من يه عدد دوست خنده‌رو ميخوام كه هروقت بهش بگم بيا خونمون يا بريم بيرون اوكي باشه! ميدونين من از دوران دانشگاه دوتا دوست برام مونده كه هنوز باهم در تماسيم ،البته با يكيشون فقط اس‌ام‌اسي تماس دارم از اول امسال دارم خودمو ميكشم يه قرار سه‌تايي باهمديگه بزاريم بريم بيرون كه هر دفه يكيشون يه روز مونده به قرار خبردادن كه يا امتحان دارن يا مهمونن يا مهمون دارن يا مسافرتن يا ….ميخوان منو بكشن راحت بشن ..بابا يعني يه قرار دو ساعته انقدر وقت ميگيره ؟ تنهايي هم كه نميشه پاشم برم سينما و پارك ميشه؟!

چهارشنبه بهمون خبر دادن دختر دوساله و نيمه يكي از خدماتيها هپاتيت نوع c گرفته متاسفانه …خيلي ناراحت شدم ..شما نميدونين چقدر نازه ..براش دعا كنيد خوب بشه طفلكي
تازگيا به طرز وحشتناكي! تمايل پيدا كردم به مكالمات تلفني ديگران گوش بدم، حالا فرقي نميكنه كجا باشم … تو اداره يا مترو يا تاكسي يا اتوبوس يا حتا تو جمع دوستا و فاميلا! مخصوصا اگه مكالماتشون عاشقانه باشه ديگه صد درصد حواسم همونجاست …بعدش هم ياد خودم و … ميفتم و افسوس ميخورم …خب اگه يه وقتي داشتين با آقاتون تلفني صحبت ميكردين ،بعد ديدين يكي همينجوري بهتون زل زده ، احتمال بدين شايد من اون آدم فضول باشم . :-/

از همينجا اعلام ميكنم هركس دنبال شانس ميگرده يه تماسي با من بگيره …اصولا تا يه آرايشگر خوب واسه ابرو پيدا ميكنم ،يكي دوباري كه ميرم پيشش دفه سوم يا جاشو عوض كرده يا كلا كارشو تعطيل كرده …يا مثل اين آخري باردار ميشه و تا چندوقتي به خودش مرخصي ميده !

ديشب جاتون خالي انقدر استرس بهم وارد شد كه تا ساعت 4 صبح بيدار بودم ..ماجرا از اين قرار بود كه سارا ديروز با دوستاش قرار داشت كه برن كوه ،البته به ما اينطوري گفته بود ! دراصل رفته بودن يه جاي خوش‌آب و هوا اطراف قزوين …ديروز ساعت 5 صبح از خونه رفت بيرون ،از شانس ما خاله‌ام هم اومده بود خونمون كه شب با مامانم برن عروسي يكي از فاميلامون ،خلاصه تا ساعت 7 كه مامانم اينا ميخواستن برن خبري از سارا نبود ماهم هرچي موبايلشو ميگرفتيم آنتن نميداد تا بالاخره خودش زنگ زد و گفت رفته خونه دوستش براي پروژه‌شون و تا ساعت 9 برميگرده ..ساعت از ده هم گذشته بود كه به سارا زنگيدم گفتم چرا نمياي كه ديدم صداش ميلرزه ،ميگه من با دوستاي دانشگاهم اومديم تور الان هم تو اتوبان تهران – كرج هستيم و ترافيك شديده ،تو يه جوري مامانو قانع كن ،من تا 12 ميام خونه ..مامانم اينا هم ساعت 11 اومدن ديگه به هرترتيبي بود خاطر مامانمو جمع كردم كه سارا تا ساعت 12 برميگرده خونه …حالا داشته باشين ساعت شد يك، شد دو و سارا نيومد ..خودم هم داشتم از نگراني ميمردم ولي خودمو زده‌بودم به خواب كه دوست سارا زنگ زد گفت ماهنوز تو اتوبانيم و تا يك ساعت ديگه ميرسيم تهران ،شما به مامانت بگو!
نميدونين وقتي به مامانم گفتم چه حالي شد! اصلا فكر نميكرد سارا بهش دروغ بگه ، شوكه شده بود ..از يه طرف هم خاله‌ام هي بيدار ميشد ميگفت چرا سارا نيومده؟ …خلاصه ساعت سه و نيم رسيد خونه ..البته مامانم جلوي خاله هيچي بهش نگفت ، ولي ميدونم امروز كه برم خونه يه دعواي درست و حسابي داريم …خدا بخير بگذرونه.
كلاسهامو دارم ميرم …از آمار مهندسي چيز زيادي نميفهمم و اميدي به قبولي ندارم ! استادايي هم كه برامون گذاشتن هيچي بارشون نيست و فقط استرس بچه‌‌ها رو زياد ميكنن ..باورتون ميشه ؟ ديروز سر آمار سه تا مسئله حل كرديم كه هيچكدومشونو استاد بلد نبود ، بچه‌ها حل كردن!
ميدونم خيلي وراجي كردم …ولي ببخشيد
:) )