jump to navigation

جغد پير شنبه, جولای 26, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
14 comments

حس نوشتنم نيست ….غمگينم …امروز اومدم و همه وبلاگهاي مورد علاقه‌مو خوندم ….خوشحالم كه همتون خوب هستين …بعضيهاتون دلتنگيد درست عين من …
بايد درس بخونم ولي حسش نيست …
اومدم بهتون بگم حالم خوبه و دوستون دارم …
” قلب جغد پير شكست”
جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

پ.ن: هيچكس متوجه نشد من قالب وبلاگو عوض كردم …حتما به نظرتون قشنگ نيست ، نه؟ عوضش كنم؟
ميخوام نظرخواهي رو باز بزارم …يه وقت ديدي زد و من مردم …حداقل نظراتتون ثبت ميشه اينجا …البته بدون جواب
اين روزها خيلي به مرگ فكر ميكنم …به نظرم خيلي بايد شيرين باشه …مثل يه خواب خوش و بدون درد …همراه با يه روياي آبي …يعني ميشه؟
:) )

تموم شد! شنبه, جولای 19, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
13 comments

سلام دوستاي گلم …باورتون ميشه وقتي كامنتهاتونو خوندم تا چند دقيقه گريه ميكردم …از اينكه دركم كردين سپاسگزارم …شايد يه كم تند رفتم ،ولي با همه اينا از اينكه نوشتم ناراحت نيستم .

ديروز حسام بهم زنگ زد و حال و احوال كرد …بيمقدمه بهش گفتم يعني چي هر چندوقت يه بار زنگ ميزني …چرا نميذاري فراموشت كنم؟ چرا دست از سرم برنميداري؟ چرا با حرفات سركارم ميذاري؟ چرا پارسال بهم گفتي سال بعد تو عيد ميام ببينمت …ولي نيومدي؟ گفتي حتما تا آخر ارديبهشت مياي ولي نيومدي؟ گفتي بالاخره مياي …بالاخره اومدي ولي بازم وقت نكردي منو ببيني؟ موقعيت نداشتي منو ببيني! گفتم ديگه نميخوام به دروغهات گوش بدم …يه لحظه مكث كرد …بعد مثل هميشه شروع كرد به داد زدن …شروع كرد به تهمت زدن …دوباره حرفاي قبل رو پيش كشيد …اين دفعه حرفاش برام جديد بود! ميگفت از نظر اون من دختر راحت و آزادي هستم و به دردش نميخورم …گفت با روحيه‌اي كه دارم به دردش نميخورم …گفت وقتي با پسرخاله هيجده سالت راحت شوخي ميكني ،جلوش حجاب نداري ،معلوم ميشه با خيليهاي ديگه هم ميتني راحت باشي !…توتمام مدتي كه حرفاشو با فرياد ميگفت من ساكت بودم …فقط گريه ميكردم …به بخت بدم لعنت ميفرستادم و گريه ميكردم …من از جونم هم بيشتر ميخواستمش …نميدونستم هچين نظري رو من داره ….نميدونستم …دلم ميخواست ميمردم و اين حرفا رو از زبونش نميشنيدم …هربار صداش بلندتر ميشد …خواستم منم حرف بزنم و از خودم دفاع كنم …ولي صدام گرفته بود …هر چي سرفه كردم صدام درست نشد …فهميده بود دارم گريه ميكنم ولي انگار خوشحال بود … گفتم چرا تو ميتوني تو يه روز از صد نفر خوشت بياد …ولي من نميتونم حتي با پسرداييم كه اندازه سنش ميشناسمش و برام عين يه برادره ،صميمي باشم؟ميدونين چي جوابمو داد؟ گفت تو اسلام من تا چهار تا زن هم ميتونم بگيرم ولي تو فقط بايد يه شوهر داشته باشي! چندشم شد ازش …بهش گفتم اسلام كلي حكم داره در مورد عدل و انصاف و…چرا به اين حكمش چسبيدي؟ خيلي راحت گفت من اوني رو عمل ميكنم كه به نفعم باشه!….گفتم براي خودم متاسفم كه اون زمانيكه فهميدم با آزاده رابطه داري چرا ولت نكردم؟ چرا به التماسهات گوش دادم ؟چرا خرت شدم ؟كه الان بشينم و به تهمتهات و توهينهات گوش بدم! گفتم تو كه اين چيزا رو درمورد من ميدوني چرا بهم زنگ ميزني؟ ولم كن ديگه …بهم قول داديم و قسم خورديم كه ديگه نه من باهاش تماس داشته باشم ، نه اون با من!به همين سادگي تموم شد…دفتر عشقمون بسته شد… گفت موفق باشي و خدافظ…خدافظ.

سارا بهم قول داده كه هيچوقت وبلاگمو نخونه …حرفشو باور كردم ..ولي اگه يه زماني حرف خيلي خصوصي داشتم نميدونستم درسته اينجا بنويسم يا نه؟

ديروز با داييم اينا رفتيم پارك …كلي با سارا بدمينتون بازي كردم…تو ماشين كه بوديم كلي ديوونه بازي درآورديم …به نظر خيلي شاد بودم ولي دلم شكسته بود …از بچگي همينجوري بودم ،تا از يه موضوعي ناراحت ميشدم سعي ميكردم خودمو خيلي خوشحال نشون بدم نكنه يه وقت كسي بو ببره! …چسبيدم به خوندن درسها ..البته اميد زيادي به قبولي ندارم …ولي بازم همه سعيمو ميكنم …توكل به خدا

پدر شناسنامه ای سه شنبه, جولای 15, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
13 comments

فردا روز پدر است…

پدرم روزت مبارک!!!!!!!!

چهارده سال است که ندیدمت و تنها با یادآوری خاطرات تلخ گذشته می توانم قسمتهایی از چهره سرد و بیروح و همیشه عصبانی تو را بخاطر بیاورم.

نمیدانم الان کجایی؟ بچه هایی بجز من و سارا داری یا نه؟ نمیدانم در این سالها شده به یادمان بیفتی و بخواهی سراغی از دخترانت بگیری؟

فردا برای من روز تلخیست …مثل همیشه …روزی که نمیدانم به که باید تبریک بگویم؟ چه کسی را باید ببوسم و از زحمات چه کسی تشکر کنم؟

اصلا آیا تو زحمتی برایم کشیده ای؟

…یادم اومد …تو باعث شدی من به این دنیا بیام …

ولی چرا قبل از اینکه بخواهی تصمیم بگیری من بوجود بیام ازم نپرسیدی آیا دوست دارم بی پدر بزرگ بشم؟ آیا دوست دارم بخاطر نبود تو همیشه تحقیر بشم؟

کینه ای ازت بدل ندارم …فقط دلم برات میسوزه …

تو لیاقت پدر بودن رو نداشتی!

تو هیچوقت دوستم نداشتی…حسرت بدلم گذاشتی بابایی

 

 

“حق دارم ازت متنفر باشم یا نه؟”

 

 

روز پدر را به همه بابا های با معرفت و مهربون  تبریک میگم و برای همشون آرزوی موفقیت و کامیابی میکنم.

 

 

پ.ن: دو روز این هفته رو مرخصی گرفتم یه ذره درس بخونم …فعلا که خوب پیش میرم .

 

تنهايي شنبه, جولای 12, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
Tags:
10 comments

روابط مامان با سارا حسنه است، اصلا انگار نه انگار كه سارا ساعت 4صبح اومده خونه..تازه شنبه پاشدن با هم رفتم پاتختي!… حالا اگه من بودم ديگه حسابم با كرام‌الكاتبين بود. خدا شانس بده!!!….هميشه يكي از عقده‌هاي زندگيم اين بوده كه اجازه نداشتم با دوستام برم بيرون مثلا برم خريد يا مهموني يا تولد يا هرجاي ديگه…اگه جايي هم ميرفتم،دور از چشم مامانم بود..همراه با اضطراب كه بعضي وقتها نه تنها به خودم سخت ميگذشت كه به دوستام هم سرايت ميكرد البته الان اوضاع خيلي بهترشده … يادمه روز اولي كه ميخواستم برم دانشگاه مامانم قران رو آورد گفت دستتو بزار رو قران قسم بخور تا زمانيكه درست تموم نشده با دوستات پارك و سينما و …نري …و با هيچ پسري دوست نشي! …منم قسم خوردم …ولي بعدا دقيقا مون كارها رو كردم ..نميدونم مجازات قسم دروغ چيه؟ شايد عذاب رواني كه الان دارم تحمل ميكنم به خاطر همين باشه..

به شدت دارم خاطرات سپيده رو دنبال ميكنم ..سرگذشت اين دختربرام خيلي عجيب و جذابه و خيلي دوست دارم باهاش آشنا بشم …اميدوارم هرجا كه هست خوشبخت باشه.

حسام بهم زنگ زد…البته با يه شماره ديگه …گفت دوهفته پيش اومده تهران ولي طبق معمول باي ديدن من وقت نداشته !منم خيلي بي‌تفاوت برخورد كردم…اونم فهميد و زود قطع كرد …به قول منيژه “به درك“.

احساس پوچي ميكنم …احساس بيفايده بودن …نميخوام ديگه زنده باشم ! يهني چي هر روز صبح ساعت 6 بيدار ميشم با سرويس ميرم اداره …بعدازظهر برميگردم خونه؟..ديگه از اين زندگي خسته شدم… ميدونم گناهام زياده …از خدا خواستم گناهامو ببخشه و منو ببره …به شدت احساس تنهايي ميكنم …همش چشام پراشك ميشه …نميدونم چه دردي گرفتم؟…

آرزو ميكنم مرگ مغزي بشم تا حداقل بعداز مرگم اعضاي بدنم براي اونايي كه واقعا به اين زندگي احتياج دارن ، مفيد باشه…شايد ما هم يه روزي به درد بخوريم.

سارا پنجشنبه با دوستاش رفت توچال…خيلي به من اصرار كرد همراهشون برم …ولي نرفتم…كلاس داشتم…
با سارا چند روزيه كه سرسنگين شدم …

مامانم اينا جمعه بعدازظهر رفتن بيرون به من هم خيلي اصرار كردن ..ولي نرفتم ..حوصله نداشتم …ديروز تا ساعت 12 تنها بودم …دارم به تنهايي عادت ميكنم ..نميدونم خوبه يا بد؟!برام دعاكنيد.

پ.نوشت: مستانه عزيزم عروسيت مبارك باشه …اميدوارم هر روز خوشبخت تر از ديروز باشي و در كنار متين به آرامش برسي.
سايه جان از ته قلبم برات آرزوي خوشبختي ميكنم.

همين الان فهميدم سارا داره وبلاگمو ميخونه! شوكه شدممممم……ديگه نميتونم اينجا بنويسم……خدايا چرا من نبايد هيچ‌جا راحت باشم …آخه ساراي عزيز مگه تو تاحالا شده بياي بشيني پيش من درددل كني؟ چرا داري اينجا رو ميخوني؟:((

دعا كنيد شنبه, جولای 5, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
25 comments

با يكي از همكارام سر اينكه اسلام دين كاملي هست يا نه بحث ميكرديم ، نميدونم تاحالا براتون پيش اومده ولي من هروقت به اين مسائل زياد فكر ميكنم يه جورايي دچار شك ميشم ،انگار گناه كبيره مرتكب شده باشم زود استغفراله ميگم … يه سوال مطرح كردم كه كسي جوابشو نميدونست: چرا خانمها بايد با حجاب كامل نماز بخونن حتي اگه تو جايي باشن كه هيچ نامحرمي وجودنداشته باشه؟ من واقعا فلسفه اينو نفهميدم ..البته يكي از دوستام گفت بخاطر اينه كه خدا مذكره ..اگه اينطوره چطور تو مواقع ديگه كه خانمها حجاب ندارن مشكلي پيش نمياد؟ مگه خدا همه‌جا حضور نداره؟

دوشنبه رفتم دندونپزشكي ، يه چك‌آپ كامل كردم. دوتا پركرني و جرم گيري احتياج دارم كه واسه هفته بعد
وقت گرفتم …قابل توجه خودم كه درس نميخونم … توروخدا يكي به من انگيزه بده لطفا …دارم از دست ميرم!

سه‌شنبه رفتم منوچهري و يه حالي به خودم دادم ..خريدن لوازم آرايشو خيلي دوس دارم …يعني وقتي وارد مغازه ميشم دوس دارم همشونو بخورم …ببخشيد بخرم!… وقتي داشتم برميگشتم خونه ، تو اتوبوس سه تا دختر پيش همديگه نشسته بودن كه يكيشون ازدواج كرده بود ..اين سه تا بقدري شاد و سرحال بودن كه ناخودآگاه رومو برگردونده بودم طرفشون و حرفاشونو گوش ميدادم ..يه لحظه با خودم گفتم خدا يه دوست دختر باحال هم مثل اينا به ما نداد كه لااقل وقتي دلمون ميگيره يه قراري باهاش بزاريم دو سه ساعتي باهم فقط بخنديم! ..بابا من يه عدد دوست خنده‌رو ميخوام كه هروقت بهش بگم بيا خونمون يا بريم بيرون اوكي باشه! ميدونين من از دوران دانشگاه دوتا دوست برام مونده كه هنوز باهم در تماسيم ،البته با يكيشون فقط اس‌ام‌اسي تماس دارم از اول امسال دارم خودمو ميكشم يه قرار سه‌تايي باهمديگه بزاريم بريم بيرون كه هر دفه يكيشون يه روز مونده به قرار خبردادن كه يا امتحان دارن يا مهمونن يا مهمون دارن يا مسافرتن يا ….ميخوان منو بكشن راحت بشن ..بابا يعني يه قرار دو ساعته انقدر وقت ميگيره ؟ تنهايي هم كه نميشه پاشم برم سينما و پارك ميشه؟!

چهارشنبه بهمون خبر دادن دختر دوساله و نيمه يكي از خدماتيها هپاتيت نوع c گرفته متاسفانه …خيلي ناراحت شدم ..شما نميدونين چقدر نازه ..براش دعا كنيد خوب بشه طفلكي
تازگيا به طرز وحشتناكي! تمايل پيدا كردم به مكالمات تلفني ديگران گوش بدم، حالا فرقي نميكنه كجا باشم … تو اداره يا مترو يا تاكسي يا اتوبوس يا حتا تو جمع دوستا و فاميلا! مخصوصا اگه مكالماتشون عاشقانه باشه ديگه صد درصد حواسم همونجاست …بعدش هم ياد خودم و … ميفتم و افسوس ميخورم …خب اگه يه وقتي داشتين با آقاتون تلفني صحبت ميكردين ،بعد ديدين يكي همينجوري بهتون زل زده ، احتمال بدين شايد من اون آدم فضول باشم . :-/

از همينجا اعلام ميكنم هركس دنبال شانس ميگرده يه تماسي با من بگيره …اصولا تا يه آرايشگر خوب واسه ابرو پيدا ميكنم ،يكي دوباري كه ميرم پيشش دفه سوم يا جاشو عوض كرده يا كلا كارشو تعطيل كرده …يا مثل اين آخري باردار ميشه و تا چندوقتي به خودش مرخصي ميده !

ديشب جاتون خالي انقدر استرس بهم وارد شد كه تا ساعت 4 صبح بيدار بودم ..ماجرا از اين قرار بود كه سارا ديروز با دوستاش قرار داشت كه برن كوه ،البته به ما اينطوري گفته بود ! دراصل رفته بودن يه جاي خوش‌آب و هوا اطراف قزوين …ديروز ساعت 5 صبح از خونه رفت بيرون ،از شانس ما خاله‌ام هم اومده بود خونمون كه شب با مامانم برن عروسي يكي از فاميلامون ،خلاصه تا ساعت 7 كه مامانم اينا ميخواستن برن خبري از سارا نبود ماهم هرچي موبايلشو ميگرفتيم آنتن نميداد تا بالاخره خودش زنگ زد و گفت رفته خونه دوستش براي پروژه‌شون و تا ساعت 9 برميگرده ..ساعت از ده هم گذشته بود كه به سارا زنگيدم گفتم چرا نمياي كه ديدم صداش ميلرزه ،ميگه من با دوستاي دانشگاهم اومديم تور الان هم تو اتوبان تهران – كرج هستيم و ترافيك شديده ،تو يه جوري مامانو قانع كن ،من تا 12 ميام خونه ..مامانم اينا هم ساعت 11 اومدن ديگه به هرترتيبي بود خاطر مامانمو جمع كردم كه سارا تا ساعت 12 برميگرده خونه …حالا داشته باشين ساعت شد يك، شد دو و سارا نيومد ..خودم هم داشتم از نگراني ميمردم ولي خودمو زده‌بودم به خواب كه دوست سارا زنگ زد گفت ماهنوز تو اتوبانيم و تا يك ساعت ديگه ميرسيم تهران ،شما به مامانت بگو!
نميدونين وقتي به مامانم گفتم چه حالي شد! اصلا فكر نميكرد سارا بهش دروغ بگه ، شوكه شده بود ..از يه طرف هم خاله‌ام هي بيدار ميشد ميگفت چرا سارا نيومده؟ …خلاصه ساعت سه و نيم رسيد خونه ..البته مامانم جلوي خاله هيچي بهش نگفت ، ولي ميدونم امروز كه برم خونه يه دعواي درست و حسابي داريم …خدا بخير بگذرونه.
كلاسهامو دارم ميرم …از آمار مهندسي چيز زيادي نميفهمم و اميدي به قبولي ندارم ! استادايي هم كه برامون گذاشتن هيچي بارشون نيست و فقط استرس بچه‌‌ها رو زياد ميكنن ..باورتون ميشه ؟ ديروز سر آمار سه تا مسئله حل كرديم كه هيچكدومشونو استاد بلد نبود ، بچه‌ها حل كردن!
ميدونم خيلي وراجي كردم …ولي ببخشيد
:) )