مادر شنبه, ژوئن 21, 2008
Posted by saba in روزمرگي.11 comments

- هفته بسيار عاديي رو گذروندم … هيچ اتفاق هيجانانگيزناكي برام نيفتاد … هيچ پيام جديدي دريافت نكردم … هيچ تلفن خوشحال كنندهاي نداشتم … همش كار و كار و كار
- طبق معمول هر هفته دوشنبه رفتم كلاس ورزش و متوجه شدم نيم كيلو ناقابل چاق شدم ! واقعا ممنونممممم.
- سه شنبه رفتم فردوسي براي مامانم يه سكه ربع خريدم كه روز مادر تقديم مامان عزيزم بكنم… نميدونم؟ فكر كنم يه بار ديگه هم گفتم كه چقدر دلم براي مامانم ميسوزه … واقعا نميدونم اگه جاي مامانم بودم چيكار ميكردم؟ تمام زندگيشو وقف من و سارا كرده … تمام زندگيشو ! بيخيال ازدواج مجدد و اين حرفا شده … بعضي مواقع كه از دست زندگي و خودم و همه عصبانيم و ناخودآگاه همه عصبانيتمو سر مامان نازنينم خالي ميكنم …بعدش دلم ميخواد برم بيفتم به پاش ..ازش بخوام منو ببخشه … با اينكه ميدونم اون از اولش هم منو بخشيده …يه اخلاق بدي كه دارم اينه كه هيچوقت محبتمو بروز نميدم …تا حالا نشده هيچوقت همينجوري برم مامانمو ببوسم …بوسيدن مامانم محدود ميشه به عيد نوروز ، تولد من ، تولد مامان و روز مادر … يعني من فقط سالي 4 بار مامانمو ميبوسم …در بقيه موارد خجالت ميكشم! نميدونم حسي كه دارم خجالته يا غروره؟ هر چي كه هست يه جورايي اكثر مواقع نميتونم خودمو بروز بدم … مثلا يه موردش اينه كه يه موقعهايي كه دراز كشيدمو ناخودآگاه خوابم برده! وقتي بيدار ميشم ميبينم يه بالش زير سرمه و يه ملافه روم كشيده شده … حالا يا مامانم اينكارو انجام ميده يا سارا… ولي تاحالا نشده من برم زيرسر مامانم بالش بذارم … ميدونم الان فكر ميكنين خيلي خودخواهم … ولي ….
- كلاسهاي پنجشنبه و جمعه خيلي خوب برگزار شد … ولي از ديروز يه دلهره عجيبي گرفتم كه زياد هم بيربط نيست … من 25 مرداد امتحان دارم و هنوز شروع نكردم درس بخونم… تصميم گرفتم از همين امروز شروع كنم… بخدا از همين امروز شروع ميكنم.
- پيرو پاراگراف بالايي تصميم گرفتم فقط شنبه ها آپ كنم (نه كه هر روز آپ ميكردم )… و پيرو جمله قبلي فقط شنبهها بهتون سر ميزنم …برام دعا كنين تو امتحانش قبول بشم … خيلي استرس دارم.
- ميدونم روز مادر سه شنبه است! ولي من از همين حالا
روز مادر و زن رو به تمام مادران سرزمينم تبريك ميگم … همينطور به شمايي كه تازه ميخواين بچه دار بشيد و از صميم قلب آرزو ميكنم خدا بهتون فرزند سالم و صالح عطا كنه …همينطور به شما عروس خانوما كه امثال اولين ساليه كه از شوهرتون هديه روز زن ميگيريد (البته به نظر من بهترين هديهاي كه يه مرد ميتونه به خانمش بده ، عشق و وفاداريه… فقط عشق و وفاداري ) … همينطور به شما دختر خانمايي كه مثل خودم كه تنهاي تنهايين …خدايي اين جمله آخر اشك خودمو درآورد …يه شعري هم براي شماهايي كه تنهاييد گفتم كه به نام يكي ديگه به ثبت رسيده:
“به سراغ من اگر ميآييد …نرم و آهسته بياييد …مبادا كه ترك بردارد …چيني نازك تنهايي من.”
خواهشا به اين قسمت كه رسيدين خودتونو كنترل كنيد … نيام هفته بعد ببينم وبلاگ درپيتمو آب برده ها
يه جوري نسبت به اينجا تعلق خاطر پيدا كردم …يه جورايي همتونو دوس دارم …نوع جورشو نميتونم بگم!!!
- دوشنبه شب بله برون پسرداييمه با دوست دخترش …اينو همينجوري نوشتم كه يادم بمونه … وگرنه برام مهم نيست …زياد باهاشون رفت و آمد نداريم …هميشه فكر ميكردم آخه كي مياد زن پسر دايي من بشه …از اين اخلاقاي مرداي صدسال پيشو داره واه واه واه …خدا رو شكر يكي اومد جمعش كنه …ايشالا كه سرعقل اومده باشه …قابل توجهتون كه ايشون 23 سالشه.
خطاب به خودم :
” خداوند بركتي عظيم به تو بخشيده است. تو چه چيزي به او تقديم ميكني. هرروز چيزي هرچند كوچك به او تقديم كن. از روي عشق و به نيازمندان.”