خواب یکشنبه, ژوئن 15, 2008
Posted by saba in روزمرگي.18 comments

- به دليل طولاني شدن كلاس بعدازظهر پنجشنبه ،به جشن پرشين بلاگ نرفتم. يكي از دلايلشم اين بود كه تنها بودم…. اصولا آدم كمروييام من! ولي بعدش دلم سوخت كه نرفتم. اين چندروزه تو وبلاگهاي مختلف ( ويولت ،گيلاس خانمي ،يك فتحي ،جادي … ) خوندم كه ظاهرا دوستان، زياد از جشن راضي نبودن وموفق نشدن اونايي رو كه مد نظرشون بوده ، ببينن… خب يه كم خيالم آسوده شد ، چون زياد چيزي رو از دست ندادم.
- روز اول و دوم كلاسها به خوبي و خوشي تموم شد. فقط يه اشكال كوچيك وجود داشت ، اون هم اين بود كه من بيچاره جمعه ساعت 6 صبح از خواب بيدار شدم .. به سختي حاضر شدم و بعداز اينكه چندبار ماشين عوض كردم و يه مسيري هم با مترو اومدم ، رسيدم دانشگاه و در كمال آرامش ديدم روي برد نوشتن : “كلاس روشهاي آماري تشكيل نميگردد.” …. آي سوختم … انقدر عصباني بودم كه فقط دوست داشتم يكيو گير بيارم ، بزنمش كه موفق شدم . ولي از اونجايي كه خيلي آقاي غولپيكري بودند ، نزدمشون يعني زورم بهشون نرسيد… ايشون هم با يه دنيا لبخند و ملاطفت اعلام كردن اين هفته استثنائا كلاس تشكيل نميشه! … خلاصه با حال نزار و درحاليكه بشدت خوابم ميومد ، برگشتم خونه … توي راه يه دفه به سرم زد برم امامزاده صالح كه به خاطر گرمي هوا خيلي زود منصرف شدم. تا رسيدم خونه يه بالشت برداشتم آوردم تو هال كه همه نشسته بودن و گفتم تا شما حرف ميزنين من يه درازي بكشم …. و دراز كشيدن همانا و تا ساعت 2بعدازظهر بيهوش شدن همانا…. ولي خدايي خيلي چسبيد …دوباره بعداز خوردن ناهار تا ساعت 7 يه كله خوابيدم و … شب هم به همين ترتيب ساعت 10 خواب بودم!
ميدونم الان پيش خودتون چقدر برام دل ميسوزونين و ميگين طفلكي چقدر داره به خودش فشار مياره … همش درس ميخونه … واقعا از همدرديتون سپاسگزارم.
- ديشب خواب ديدم يكي از داييهام بچهدار شده ، بعدش من بچهاشو برداشتم بردم گردش … بين راه تو بغل من خودشو خيس ميكنه … و شدتش انقدر زياده كه كل هيكل من و كيفمو خيس ميكنه … بچه رو ميندازم تو ساك …. وقتي ميرسيم خونه از ساك ميارمش بيرون كه ميبينم هنوز داره خودشو خيس ميكنه … در همون حال ساعتم زنگ ميزنه و من بيدار ميشم … به نظر شما تعبيرش چي بوده؟
يه بار ديگه ازتون سوال ميكنم : چرا من نميتونم اينجا عكس بذارم؟ هان؟ چرا؟
امروز بعداز خوردن ناهار كه سالاد ماكاروني بود بشدت معدهام درد گرفته و دارم ميميرم!
اگه نديدينم … حلال كنين…..
پ.ن. حالم خوبه …. تونستم عكس بذارم (از مداد عزيز ممنونم)