jump to navigation

جشن پرشين بلاگ چهار شنبه, ژوئن 11, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
11 comments

• يكشنبه يكي از دوستام تو كلاس ورزش داشت در مورد نحوه آشنايي با شوهرش حرف ميزد و اينكه شوهرش بعد از سه ماه بهش پيشنهاد داده و خانواده‌هاشونو در جريان گذاشتن و به همين راحتي به هم رسيدن…. ماجراشونو با داستان خودم وحسام مقايسه كردم ،حسم بهم دروغ ميگفت … اون فريبم داده بود با حرفهاي دروغش، با امروز و فردا كردن‌هاش ، با زبون چرب و نرمش …بهمين راحتي گولم زد و سه سال از بهترين سالهاي عمرمو حرومش كردم… اعتمادم رو نسبت به همه تا حد خيلي زيادي از دست دادم… مخصوصا به آدمهاي مومن ، فكر ميكنم همشون به نوعي ميخوان تظاهر كنن …

 • كلاسهاي پيام نور از پنجشنبه اين هفته شروع ميشه ، بايد ديگه كم‌كم درس بخونم … واي خدا از صبح تا بعدازظهر كلاس داريم .. منم كه درسخون …خدا خودش كمك كنه…. براتون بگم بعد از مشقات فراوون ، اعم از اينكه صفحه ساعت كلاسها نه ازنت اداره باز ميشد نه از خونه .امروز رفتم از خود انتشاراتي دانشگاه گرفتم.

 • از امروز خاله جون مهمون ما هستن تا جمعه … خدا رو صدهزار بار شكر ميكنم كه فردا خونه نيستم.

 • همين الان باهام تماس گرفتن براي جشن پرشين بلاگ دعوتم كردن. البته قبلا ثبت نام كرده بودم… • نميدونم فردا بتونم برم يا نه، خودم كه خيلي دوس دارم برم … شايد كلاس بعداز ظهرمو دودر كنم برم … خيلي دوس دارم بعضيا رو ببينم … اگه رفتم حتما ميام براتون تعريف ميكنم.