اول هفته یکشنبه, ژوئن 8, 2008
Posted by saba in روزمرگي.8 comments
- واي خدا جون خيلي خوشحالم كه تعطيلات تموم شد.. روابط با مامان خانومي حسنه است و انگار هيچ اتفاقي نيفتاده …اصلا فكر نميكردم مامانم ديگه به روم نياره … آخه بچهگيام (منظورم دوران دبيرستانه ها
) اگه يه همچين چيزي اتفاق ميفتاد تيكه بزرگم گوشم بود ..اصولا مامانم خيلي آدم سختگيريه .شايد به خاطر نوع كارش باشه (تو يكي از مجتمع هاي نگهداري از بچههاي بيسرپرست به عنوان معاون كار ميكنه).بهش حق ميدم كه نگران من و سارا باشه …ولي باور كنين گاهي اوقات نميتونم تحمل كنم مدام كنترل بشم ، اين ميشه كه بهش ميگم من ديگه دختر 14-15 ساله نيستم …بزرگ شدم و اين هم ميشه سرآغاز يه دعوايو بگو مگوي بزرگ. - جمعه شب ، خونه خاله مهموني بود .يكي از زنداييهام هميشه سعي ميكنه تو اين مجالس حرف رو بكشونه به ازدواج و يه دفه به من بيچاره گير بده ..اون شب هم جلوي همه گفت صباااجان چه خبر؟ جوابشو ندادم.. دوباره داييم پرسيد صبا خبري نيست؟ گفتم نه بابا ،چه خبري؟ گفت منظورم اينه كه موردي براي ازدواج نيومده؟ (اصولا من اوايل با شنيدن اين جمله تا بناگوش سرخ ميشدم ،ولي الان به قول ماماني روم باز شده ) اين بود كه با كمال پررويي گفتم نه هنوز …بعدش زنداييم گفت بابا عجله كن داره دير ميشه ..بذار ما هم به يه نون و نوايي برسيم (ميدونين كه ، منظورش شام عروسيه)! منم عصباني شدم گفتم: ميدونين چيه؟ من تا يه آدم همهچي تموم نياد ازدواج نميكنم .. خلاصه زنداييم با ناراحتي و درحاليكه پشت چشم مباركو واسه من نازك كرده بود گفت: واااااا مگه تو خودت كاملي؟ يا مگه پدر مادر ماها ازمون سير شده بودن كه مارو دادن به يه آدم معمولي؟ (يعني دايي بنده كه قربونش برم انقده خوشتيپ و خوشگله كه هرجا ميره دخترا دورش ميكنن). گفتم ديگه من اينجوريم ديگه …هيچوقت ازدواج رو يه امر واجب نميدونم كه با هر آدم معموليي بخوام زندگي كنم حتي اگه خودم تمام زشتيها و نواقص عالم رو يه جا داشته باشم! بعدشم شما به مرد به اين نازي ميگي معمولي؟ خدايي اگه همين الان لب تركنه بهترين دخترا رو براش ميگيرم .(قابل توجهتون كه دايي من 50 سالشه و سه تا بچه داره كه بزرگترينشون 22 سالشه …هويجوري الكي يه چي گفتم ديگه). كه يه دفه زنداييم با حالت قهر پاشد رفت اونور اتاق نشست ،منم به روي خودم نياوردم. ميخواست شروع نكنه..هميشه همينطوره ،خودش يه چي ميگه خودشم زود ناراحت ميشه … به من چه!
- تازه همين زندايي گرامي واسه تولدم يه تاپ و شلوارك خوشگل بهم داد كه خيلي خوشم اومد.
- امروز با يه دوست خوب قرار داشتم كه دقايقي پيش اعلام كردند نميتونن بيان …سرشون شلوغه. اشكالي نداره ، منم به كلاس ورزشم ميرسم…. فعلا باي تا بعد