مرخصی پنجشنبه, ژوئن 5, 2008
Posted by saba in روزمرگي.9 comments
می بینم که تعطیلات هنوز تموم نشده و ما موفق شدیم که فقط برای 24 ساعت از خونه اش جیم بشیم. این دو روزه انقدر بهمون خوش گذشت که من داشتم دیوونه میشدم…باورتون نمیشه از خوابیدن ,بیدارشدن , غذاخوردن , تی وی نگاه کردن , لباس پوشیدن …ایراد میگیره .متاسفانه دوباره از امشب میریم اونجا تا شنبه بعدازظهر.
یکشنبه بعداز ظهر یه سر رفتم دانشگاه پیام نور ,که متاسفانه با درهای بسته روبرو شدم. روی در ورودی نوشته بودند : دانشجوهایی که برای کلاسهای آمادگی ارشد ثبت نام کردن برای آگاهی از تاریخ کلاسها از تاریخ 20 خرداد به سایت دانشگاه مراجعه کنن.
دوتا اس ام اس داشتم از طرف همونی که تو دو تا پست پایینتر ازش براتون نوشتم که جوابشو ندادم. واقعا نمیدونم منظورش چیه از این کارها که مثل بچه دبیرستانیها رفتار میکنه .:/
یه سوتی گندههههه جلوی مامانم دادم!من اکثر مواقع قبل از اینکه بخوام اینجا رو آپ کنم توی یه دفتر مینویسم. به علت حواس پرتی دفترمو برده بودم خونه خاله. گذاشته بودم رو مبل و واسه خودم رفته بودم نماز بخونم, که یه دفه سارا اومد گفت مامان دفترتو خونده ! منم که تازه دوزاریم افتاده بود با ترس زودی رفتم دفترمو برداشتم, گذاشتم تو کیفم.ولی هرچی دقت میکردم رفتار مامان اصلا باهام تغییر نکرده بود تا دیروز که داشتیم میومدیم خونه گفت من بهت اعتماد کردم ,فکر کردم دیگه بزرگ شدی! این حسام کیه که باهاش دوست شدی ؟ منم خداخواهی یه چیزی تو ذهنم اومد یعنی یکی از خواستگارایی که همکارم مهسا بهم معرفی کرده بود, ولی مامانم نمیدونستو براش تعریف کردم و گفتم هیچ رابطه ای نبوده و الان هم ازش خبری ندارم.ظاهرا مامانم قانع شد…خدا کنه دیگه پیگیری نکنه که مجبور بشم دوباره بهش دروغ بگم!
… خلاصه این دفعه رو خدا بخیر گذروند.
راستی دیروز حسام بهم زنگید و من هم با کمال آرامش تلفنو قطع کردم.از دیشب یه آرامش عجیبی دارم.اینکه تونستم برای اولین بار تو این چندوقته ردش کنم.خدایا ازت متشکرم.