سانسور یکشنبه, ژوئن 29, 2008
Posted by saba in روزمرگي.14 comments
ببخشيد يه كمي دير اومدم …اينترنت بازم بازي درآورده اين دفعه وردپرسو باز نميكنه… البته امروز ادمين شبكهمون لطف كردن و بعد از گرفتن رشوه (يه تيكه گاتا)! ،يك عدد پروكسي خيلي ناز بهم اهدا فرمودن كه الان با همون وارد شدم و آپ كردم … آخ جونننننننن …. اينم بگم ها … فكر نكنيد حالم خوبه … خيلي هم بده … خسته شدم …بابا ما نخوايم زنده باشيم بايد كيو ببينيم … هان؟ …
تو هفتهاي كه گذشت تونستم يه خورده درس بخونم و استرسم كمتر شد ، فقط يه خورده ها …نتونستم كلاس ورزش برم به دلايل شخصي!
روز مادر شركتمون براي خانمها جشن گرفته بود و كلي تحويلمون گرفتن …گروه سرود دعوت كرده بودن … برامون سخنراني(!) كردن …از همه مهمتر ناهار دادن و از اون هم مهمتر اينكه كار تعطيل شده بود.
خواهش ميكنم هر چي خواستيد بهم فحش بدين ،چون يه كار بدي كردم …
به حسام چندتا اسام اس سراسر بد دادم …يعني بهش تا ميتونستم بد و بيراه گفتم … بعدش هم عذاب وجدان گرفتم و بهش اسام اس زدم ، عذرخواهي كردم …ميدونم خيلي ديوونهام … خدايا آخه چرا من نميخوام آدم بشم!!!!!! …راستي شما ميدونين چجوري ميشه آدم شد؟
ديروز جاتون خالي تو دفترمون آيسپك خورديم …من داشتم به مهسا ميگفتم كه عذاب وجدان دارم ، امروز خيلي كالري گرفتم ..كه آقاي ص گفت مگه شما چند سال ميخواي زنده باشي؟ منم گفتم 30 سال كه يه دفه همشون ريختن سرم كه شما كه 50 ساله به نظر ميرسي و از اين حرفا …خيلي حرصم گرفته بود … يعني گريهام گرفته بود!..بعدش همون آقاي ص گفت شما بهتون ميخوره 21 سالتون باشه ، منو ميگي جو گرفتم گفتم شما به تنهايي يه آيس پك مهمون من …نتيجه اخلاقي: هيچوقت با خانمها در مورد سنشون شوخي نكنيد ، چون واقعا دلشون ميشكنه و اگه اون موقع نفرين كنن بدونين كه حتما ميگيره !
اگه چيزي يادم اومد ميام مينويسم.
يه چيز ديگه … من نميتونم حرفاي واقعيمو اينجا بنويسم ..يعني ميترسم اگه اونا رو بنويسم شماهايي كه ميايين اينجا رو ميخونيد چه فكري در مورد من ميكنيد؟ ميخواستم ببينم در مورد شما هم اين مورد صدق ميكنه؟ يعني تا حالا تو وبلاگتون كه ميدونيد يه محيط مجازيه و كسي هم نميشناسدتون مجبور به خودسانسوري شدين ؟
مادر شنبه, ژوئن 21, 2008
Posted by saba in روزمرگي.11 comments

- هفته بسيار عاديي رو گذروندم … هيچ اتفاق هيجانانگيزناكي برام نيفتاد … هيچ پيام جديدي دريافت نكردم … هيچ تلفن خوشحال كنندهاي نداشتم … همش كار و كار و كار
- طبق معمول هر هفته دوشنبه رفتم كلاس ورزش و متوجه شدم نيم كيلو ناقابل چاق شدم ! واقعا ممنونممممم.
- سه شنبه رفتم فردوسي براي مامانم يه سكه ربع خريدم كه روز مادر تقديم مامان عزيزم بكنم… نميدونم؟ فكر كنم يه بار ديگه هم گفتم كه چقدر دلم براي مامانم ميسوزه … واقعا نميدونم اگه جاي مامانم بودم چيكار ميكردم؟ تمام زندگيشو وقف من و سارا كرده … تمام زندگيشو ! بيخيال ازدواج مجدد و اين حرفا شده … بعضي مواقع كه از دست زندگي و خودم و همه عصبانيم و ناخودآگاه همه عصبانيتمو سر مامان نازنينم خالي ميكنم …بعدش دلم ميخواد برم بيفتم به پاش ..ازش بخوام منو ببخشه … با اينكه ميدونم اون از اولش هم منو بخشيده …يه اخلاق بدي كه دارم اينه كه هيچوقت محبتمو بروز نميدم …تا حالا نشده هيچوقت همينجوري برم مامانمو ببوسم …بوسيدن مامانم محدود ميشه به عيد نوروز ، تولد من ، تولد مامان و روز مادر … يعني من فقط سالي 4 بار مامانمو ميبوسم …در بقيه موارد خجالت ميكشم! نميدونم حسي كه دارم خجالته يا غروره؟ هر چي كه هست يه جورايي اكثر مواقع نميتونم خودمو بروز بدم … مثلا يه موردش اينه كه يه موقعهايي كه دراز كشيدمو ناخودآگاه خوابم برده! وقتي بيدار ميشم ميبينم يه بالش زير سرمه و يه ملافه روم كشيده شده … حالا يا مامانم اينكارو انجام ميده يا سارا… ولي تاحالا نشده من برم زيرسر مامانم بالش بذارم … ميدونم الان فكر ميكنين خيلي خودخواهم … ولي ….
- كلاسهاي پنجشنبه و جمعه خيلي خوب برگزار شد … ولي از ديروز يه دلهره عجيبي گرفتم كه زياد هم بيربط نيست … من 25 مرداد امتحان دارم و هنوز شروع نكردم درس بخونم… تصميم گرفتم از همين امروز شروع كنم… بخدا از همين امروز شروع ميكنم.
- پيرو پاراگراف بالايي تصميم گرفتم فقط شنبه ها آپ كنم (نه كه هر روز آپ ميكردم )… و پيرو جمله قبلي فقط شنبهها بهتون سر ميزنم …برام دعا كنين تو امتحانش قبول بشم … خيلي استرس دارم.
- ميدونم روز مادر سه شنبه است! ولي من از همين حالا
روز مادر و زن رو به تمام مادران سرزمينم تبريك ميگم … همينطور به شمايي كه تازه ميخواين بچه دار بشيد و از صميم قلب آرزو ميكنم خدا بهتون فرزند سالم و صالح عطا كنه …همينطور به شما عروس خانوما كه امثال اولين ساليه كه از شوهرتون هديه روز زن ميگيريد (البته به نظر من بهترين هديهاي كه يه مرد ميتونه به خانمش بده ، عشق و وفاداريه… فقط عشق و وفاداري ) … همينطور به شما دختر خانمايي كه مثل خودم كه تنهاي تنهايين …خدايي اين جمله آخر اشك خودمو درآورد …يه شعري هم براي شماهايي كه تنهاييد گفتم كه به نام يكي ديگه به ثبت رسيده:
“به سراغ من اگر ميآييد …نرم و آهسته بياييد …مبادا كه ترك بردارد …چيني نازك تنهايي من.”
خواهشا به اين قسمت كه رسيدين خودتونو كنترل كنيد … نيام هفته بعد ببينم وبلاگ درپيتمو آب برده ها
يه جوري نسبت به اينجا تعلق خاطر پيدا كردم …يه جورايي همتونو دوس دارم …نوع جورشو نميتونم بگم!!!
- دوشنبه شب بله برون پسرداييمه با دوست دخترش …اينو همينجوري نوشتم كه يادم بمونه … وگرنه برام مهم نيست …زياد باهاشون رفت و آمد نداريم …هميشه فكر ميكردم آخه كي مياد زن پسر دايي من بشه …از اين اخلاقاي مرداي صدسال پيشو داره واه واه واه …خدا رو شكر يكي اومد جمعش كنه …ايشالا كه سرعقل اومده باشه …قابل توجهتون كه ايشون 23 سالشه.
خطاب به خودم :
” خداوند بركتي عظيم به تو بخشيده است. تو چه چيزي به او تقديم ميكني. هرروز چيزي هرچند كوچك به او تقديم كن. از روي عشق و به نيازمندان.”
خواب یکشنبه, ژوئن 15, 2008
Posted by saba in روزمرگي.18 comments

- به دليل طولاني شدن كلاس بعدازظهر پنجشنبه ،به جشن پرشين بلاگ نرفتم. يكي از دلايلشم اين بود كه تنها بودم…. اصولا آدم كمروييام من! ولي بعدش دلم سوخت كه نرفتم. اين چندروزه تو وبلاگهاي مختلف ( ويولت ،گيلاس خانمي ،يك فتحي ،جادي … ) خوندم كه ظاهرا دوستان، زياد از جشن راضي نبودن وموفق نشدن اونايي رو كه مد نظرشون بوده ، ببينن… خب يه كم خيالم آسوده شد ، چون زياد چيزي رو از دست ندادم.
- روز اول و دوم كلاسها به خوبي و خوشي تموم شد. فقط يه اشكال كوچيك وجود داشت ، اون هم اين بود كه من بيچاره جمعه ساعت 6 صبح از خواب بيدار شدم .. به سختي حاضر شدم و بعداز اينكه چندبار ماشين عوض كردم و يه مسيري هم با مترو اومدم ، رسيدم دانشگاه و در كمال آرامش ديدم روي برد نوشتن : “كلاس روشهاي آماري تشكيل نميگردد.” …. آي سوختم … انقدر عصباني بودم كه فقط دوست داشتم يكيو گير بيارم ، بزنمش كه موفق شدم . ولي از اونجايي كه خيلي آقاي غولپيكري بودند ، نزدمشون يعني زورم بهشون نرسيد… ايشون هم با يه دنيا لبخند و ملاطفت اعلام كردن اين هفته استثنائا كلاس تشكيل نميشه! … خلاصه با حال نزار و درحاليكه بشدت خوابم ميومد ، برگشتم خونه … توي راه يه دفه به سرم زد برم امامزاده صالح كه به خاطر گرمي هوا خيلي زود منصرف شدم. تا رسيدم خونه يه بالشت برداشتم آوردم تو هال كه همه نشسته بودن و گفتم تا شما حرف ميزنين من يه درازي بكشم …. و دراز كشيدن همانا و تا ساعت 2بعدازظهر بيهوش شدن همانا…. ولي خدايي خيلي چسبيد …دوباره بعداز خوردن ناهار تا ساعت 7 يه كله خوابيدم و … شب هم به همين ترتيب ساعت 10 خواب بودم!
ميدونم الان پيش خودتون چقدر برام دل ميسوزونين و ميگين طفلكي چقدر داره به خودش فشار مياره … همش درس ميخونه … واقعا از همدرديتون سپاسگزارم.
- ديشب خواب ديدم يكي از داييهام بچهدار شده ، بعدش من بچهاشو برداشتم بردم گردش … بين راه تو بغل من خودشو خيس ميكنه … و شدتش انقدر زياده كه كل هيكل من و كيفمو خيس ميكنه … بچه رو ميندازم تو ساك …. وقتي ميرسيم خونه از ساك ميارمش بيرون كه ميبينم هنوز داره خودشو خيس ميكنه … در همون حال ساعتم زنگ ميزنه و من بيدار ميشم … به نظر شما تعبيرش چي بوده؟
يه بار ديگه ازتون سوال ميكنم : چرا من نميتونم اينجا عكس بذارم؟ هان؟ چرا؟
امروز بعداز خوردن ناهار كه سالاد ماكاروني بود بشدت معدهام درد گرفته و دارم ميميرم!
اگه نديدينم … حلال كنين…..
پ.ن. حالم خوبه …. تونستم عكس بذارم (از مداد عزيز ممنونم)
جشن پرشين بلاگ چهار شنبه, ژوئن 11, 2008
Posted by saba in روزمرگي.11 comments
• يكشنبه يكي از دوستام تو كلاس ورزش داشت در مورد نحوه آشنايي با شوهرش حرف ميزد و اينكه شوهرش بعد از سه ماه بهش پيشنهاد داده و خانوادههاشونو در جريان گذاشتن و به همين راحتي به هم رسيدن…. ماجراشونو با داستان خودم وحسام مقايسه كردم ،حسم بهم دروغ ميگفت … اون فريبم داده بود با حرفهاي دروغش، با امروز و فردا كردنهاش ، با زبون چرب و نرمش …بهمين راحتي گولم زد و سه سال از بهترين سالهاي عمرمو حرومش كردم… اعتمادم رو نسبت به همه تا حد خيلي زيادي از دست دادم… مخصوصا به آدمهاي مومن ، فكر ميكنم همشون به نوعي ميخوان تظاهر كنن …
• كلاسهاي پيام نور از پنجشنبه اين هفته شروع ميشه ، بايد ديگه كمكم درس بخونم … واي خدا از صبح تا بعدازظهر كلاس داريم .. منم كه درسخون …خدا خودش كمك كنه…. براتون بگم بعد از مشقات فراوون ، اعم از اينكه صفحه ساعت كلاسها نه ازنت اداره باز ميشد نه از خونه .امروز رفتم از خود انتشاراتي دانشگاه گرفتم.
• از امروز خاله جون مهمون ما هستن تا جمعه … خدا رو صدهزار بار شكر ميكنم كه فردا خونه نيستم.
• همين الان باهام تماس گرفتن براي جشن پرشين بلاگ دعوتم كردن. البته قبلا ثبت نام كرده بودم… • نميدونم فردا بتونم برم يا نه، خودم كه خيلي دوس دارم برم … شايد كلاس بعداز ظهرمو دودر كنم برم … خيلي دوس دارم بعضيا رو ببينم … اگه رفتم حتما ميام براتون تعريف ميكنم.
اول هفته یکشنبه, ژوئن 8, 2008
Posted by saba in روزمرگي.8 comments
- واي خدا جون خيلي خوشحالم كه تعطيلات تموم شد.. روابط با مامان خانومي حسنه است و انگار هيچ اتفاقي نيفتاده …اصلا فكر نميكردم مامانم ديگه به روم نياره … آخه بچهگيام (منظورم دوران دبيرستانه ها
) اگه يه همچين چيزي اتفاق ميفتاد تيكه بزرگم گوشم بود ..اصولا مامانم خيلي آدم سختگيريه .شايد به خاطر نوع كارش باشه (تو يكي از مجتمع هاي نگهداري از بچههاي بيسرپرست به عنوان معاون كار ميكنه).بهش حق ميدم كه نگران من و سارا باشه …ولي باور كنين گاهي اوقات نميتونم تحمل كنم مدام كنترل بشم ، اين ميشه كه بهش ميگم من ديگه دختر 14-15 ساله نيستم …بزرگ شدم و اين هم ميشه سرآغاز يه دعوايو بگو مگوي بزرگ. - جمعه شب ، خونه خاله مهموني بود .يكي از زنداييهام هميشه سعي ميكنه تو اين مجالس حرف رو بكشونه به ازدواج و يه دفه به من بيچاره گير بده ..اون شب هم جلوي همه گفت صباااجان چه خبر؟ جوابشو ندادم.. دوباره داييم پرسيد صبا خبري نيست؟ گفتم نه بابا ،چه خبري؟ گفت منظورم اينه كه موردي براي ازدواج نيومده؟ (اصولا من اوايل با شنيدن اين جمله تا بناگوش سرخ ميشدم ،ولي الان به قول ماماني روم باز شده ) اين بود كه با كمال پررويي گفتم نه هنوز …بعدش زنداييم گفت بابا عجله كن داره دير ميشه ..بذار ما هم به يه نون و نوايي برسيم (ميدونين كه ، منظورش شام عروسيه)! منم عصباني شدم گفتم: ميدونين چيه؟ من تا يه آدم همهچي تموم نياد ازدواج نميكنم .. خلاصه زنداييم با ناراحتي و درحاليكه پشت چشم مباركو واسه من نازك كرده بود گفت: واااااا مگه تو خودت كاملي؟ يا مگه پدر مادر ماها ازمون سير شده بودن كه مارو دادن به يه آدم معمولي؟ (يعني دايي بنده كه قربونش برم انقده خوشتيپ و خوشگله كه هرجا ميره دخترا دورش ميكنن). گفتم ديگه من اينجوريم ديگه …هيچوقت ازدواج رو يه امر واجب نميدونم كه با هر آدم معموليي بخوام زندگي كنم حتي اگه خودم تمام زشتيها و نواقص عالم رو يه جا داشته باشم! بعدشم شما به مرد به اين نازي ميگي معمولي؟ خدايي اگه همين الان لب تركنه بهترين دخترا رو براش ميگيرم .(قابل توجهتون كه دايي من 50 سالشه و سه تا بچه داره كه بزرگترينشون 22 سالشه …هويجوري الكي يه چي گفتم ديگه). كه يه دفه زنداييم با حالت قهر پاشد رفت اونور اتاق نشست ،منم به روي خودم نياوردم. ميخواست شروع نكنه..هميشه همينطوره ،خودش يه چي ميگه خودشم زود ناراحت ميشه … به من چه!
- تازه همين زندايي گرامي واسه تولدم يه تاپ و شلوارك خوشگل بهم داد كه خيلي خوشم اومد.
- امروز با يه دوست خوب قرار داشتم كه دقايقي پيش اعلام كردند نميتونن بيان …سرشون شلوغه. اشكالي نداره ، منم به كلاس ورزشم ميرسم…. فعلا باي تا بعد
مرخصی پنجشنبه, ژوئن 5, 2008
Posted by saba in روزمرگي.9 comments
می بینم که تعطیلات هنوز تموم نشده و ما موفق شدیم که فقط برای 24 ساعت از خونه اش جیم بشیم. این دو روزه انقدر بهمون خوش گذشت که من داشتم دیوونه میشدم…باورتون نمیشه از خوابیدن ,بیدارشدن , غذاخوردن , تی وی نگاه کردن , لباس پوشیدن …ایراد میگیره .متاسفانه دوباره از امشب میریم اونجا تا شنبه بعدازظهر.
یکشنبه بعداز ظهر یه سر رفتم دانشگاه پیام نور ,که متاسفانه با درهای بسته روبرو شدم. روی در ورودی نوشته بودند : دانشجوهایی که برای کلاسهای آمادگی ارشد ثبت نام کردن برای آگاهی از تاریخ کلاسها از تاریخ 20 خرداد به سایت دانشگاه مراجعه کنن.
دوتا اس ام اس داشتم از طرف همونی که تو دو تا پست پایینتر ازش براتون نوشتم که جوابشو ندادم. واقعا نمیدونم منظورش چیه از این کارها که مثل بچه دبیرستانیها رفتار میکنه .:/
یه سوتی گندههههه جلوی مامانم دادم!من اکثر مواقع قبل از اینکه بخوام اینجا رو آپ کنم توی یه دفتر مینویسم. به علت حواس پرتی دفترمو برده بودم خونه خاله. گذاشته بودم رو مبل و واسه خودم رفته بودم نماز بخونم, که یه دفه سارا اومد گفت مامان دفترتو خونده ! منم که تازه دوزاریم افتاده بود با ترس زودی رفتم دفترمو برداشتم, گذاشتم تو کیفم.ولی هرچی دقت میکردم رفتار مامان اصلا باهام تغییر نکرده بود تا دیروز که داشتیم میومدیم خونه گفت من بهت اعتماد کردم ,فکر کردم دیگه بزرگ شدی! این حسام کیه که باهاش دوست شدی ؟ منم خداخواهی یه چیزی تو ذهنم اومد یعنی یکی از خواستگارایی که همکارم مهسا بهم معرفی کرده بود, ولی مامانم نمیدونستو براش تعریف کردم و گفتم هیچ رابطه ای نبوده و الان هم ازش خبری ندارم.ظاهرا مامانم قانع شد…خدا کنه دیگه پیگیری نکنه که مجبور بشم دوباره بهش دروغ بگم!
… خلاصه این دفعه رو خدا بخیر گذروند.
راستی دیروز حسام بهم زنگید و من هم با کمال آرامش تلفنو قطع کردم.از دیشب یه آرامش عجیبی دارم.اینکه تونستم برای اولین بار تو این چندوقته ردش کنم.خدایا ازت متشکرم.
تعطيلات مزخرف یکشنبه, ژوئن 1, 2008
Posted by saba in روزمرگي.7 comments
ديروز رفتم كلاس ورزش،خيلي خوب بود.كلي با الهه (دوستم) گفتيم وخنديديم. اصولا دختر شاد و سرزندهايه.23 سالشه ولي درسشو ادامه نداده. اگه بگم تو 24ساعت، 25ساعتشو ميخنده دروغ نگفتم.فوقالعاده مهربون و خوشقلبه. زندگي رو اصلا سخت نميگيره درست برعكس من.
قراره از سهشنبه صبح بريم خونه خالهام تا شنبه بعداز ظهر.ديشب هرچي خودمو به درو ديوار زدم كه مامانم مهموني رو كنسل كنه نشد.قبلا گفته بودم كه خالهام مجرده و مستقل زندگي ميكنه.زندگي كردن باهاش خدايي خيلي سخته.فوقالعاده مقرراتي و خشكه، مثلا يه نمونه از رفتارش: اخبار صدا و سيما رو 1000 بار از هر شش تا كانال تيوي دنبال ميكنه، يا اينكه تو خونهاش حق نداريم به چيزي دست بزنيم.بايد همينجوري بشينيم سرجامون ،به در و ديوار نيگا كنيم….واي …. خيلي سخته… خدايا اين تعطيلات مزخرف زودتر تموم بشه. از همينجا براي همه اونايي كه عازم سفر هستن، لحظات خوشي رو آرزو ميكنم.جاي مارو هم خالي كنين، يادتون نره.
تصميم گرفتم موبايلمو اين چند روزه با خودم نبرم …اينطوري راحتترم… يعني كمتر انتظار الكي ميكشم.
ميخوام يه ساعتي زودتر تعطيل كنم برم دانشگاه ببينم كلاساي آمادگي پيامنور كه قراربود از شانزدهم شروع بشه پس چي شد؟قرار بود از يازدهم بزنن تو سايت كه متاسفانه هيچ خبري ازش نيست!
راستي من چرا ديگه نميتونم تو وردپرس (اينجا) عكس بذارم؟:(