jump to navigation

جامانده بود دوشنبه, می 26, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
4 comments

اوني كه منتظرش بودم حتي براي تولدم هم بهم زنگ نزد….

باشه اشكالي نداره … من هم خدايي دارم

·          شنبه رفتم حج ثبت‌نام كردم. از ساعت 6 صبح رفتم نوبت گرفتم براي ساعت 4:5 بعداز ظهر… خلاصه كه تا ساعت 9 شب تو بانك بودم… حال جسمي م هم اصلن خوب نبود به زور 5 ساعت سرپا وايستادم… وقتي رسيدم خونه ديدم مسيج دارم…از طرف كسي كه چند سال پيش به عنوان خواستگار برام اومده بود ولي چندوقتي باهم ارتباط داشتيم و به خاطر يه سري مسايل به تفاهم نرسيده بوديم … ميگفت تو كار يه نفر يه گرهي افتاده كه فقط به دست من باز ميشه.

·          يكشنبه خيلي روز بدي برام بود … روز دلتنگي و حسرت و راز و نياز با خدا…روز تنهايي … حس ميكردم هيچ كسي حرفمو نميفهمه … دوباره ساعت 9 شب يه مسيج از طرف همون شخص داشتم … ازم گله كرده بود …ميگفت چرا اونو از خودم روندم؟ ميگفت دلش شكسته … ولي من هرچي فكر كردم ديدم من دلشو نشكوندم ما به طور توافقي رابطمونو تموم كرديم …رابطه‌اي هم نبوده … فقط در حد دو سه بار ديدن همديگه و چندتا تماس تلفني … من براش نوشتم منظورتو واضح بگو …كه اون هم تاحالا جوابمو نداده …

” گفتمش دل مي‌خري ؟ پرسيد: چند ؟

گفتمش دل مال تو ، تنها بخند .

خنده كرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود بازآمدم او رفته بود.

دل زدستش روي خاك افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود.”