جاي قبلي چهارشنبه, می 14, 2008
Posted by saba in Uncategorized.5 comments
ميتونيد آرشيو وبلاگمو ازwww.sabadoost.blogfa.com بخونيد.
جاي تازه چهارشنبه, می 14, 2008
Posted by saba in Uncategorized.2 comments
اولش بگم خيلي دوستون دارم و كلي دلم براتون تنگ شده بود
پنجشنبه هفته پيش با سارا رفتيم هفتحوض من يه لباس آبي خريدم با يه جفت كفش آبي پاشنه ده سانتي.عروسي هم بد نبود جاتون خالي.من اصولا تو عروسيا خيلي احساس تنهايي ميكنم..همش ياد حسام ميافتم.نميدونم چه مرگم ميشه ولي زياد بهم خوش نميگذره …همش حس نوستالژيك بهم دست ميده.
حسام بهم زنگ زد.قراره براي يه قرارداد كاري بره دبي …اولش يه ماهه ميره… بعدش يه ساله…
يه ماجرايي رو هم برام تعريف كرد كه حسابي حالمو گرفت… گفتش يه دختره حدود 16 سال بعد از اينكه چندبار اومده مغازه بهش گفته مامانش اينا ميخوان بفرستنش فرانسه اونم به حسام گفته ميشه تو اونجا همراهم باشي؟ يعني تا هميشه!!!!!!!!! تازه مامان دختره هم باهاش صحبت كرده… ولي ظاهرا هنوز ويزاي حسام درست نشده…..دلم براي خودم سوخت … آخه چرا بايد به پسري فكر كنم كه در نبود من به همه جواب مثبت ميده… هان؟ چرا؟؟؟؟؟؟
يكشنبه صبح با مهناز رفتيم مشهد …كاراي اداريمون ساعت 2.5 بعدازظهر تموم شد و ما آزاد شديم كه بريم زيارت …ساعت 5 حسام زنگ زد كه ميخوام ببينمت …خلاصه گفتش با مهناز بريم اونجايي كه اون ميگه … مهناز هم ميگفت من نميام.گير كرده بودم…بهش گفتم نميتونم دوستمو تنها بذارم اون هم ناراحت شد و تا فرداش زنگ نزد…دوشنبه دلم طاقت نياورد و بهش زنگ زدم …(البته اينم بگم ديشبش يه دعواي درست و حسابي تلفني باهم كرديم)…. بهش گفتم ميخوام ببينمت…تو خيابون جنت قرار گذاشتيم ..2 ساعتي باهم بوديم كه به سرعت برق و باد گذشت و دوباره دلتنگيشو تو دلم گذاشت …خيلي مهربون شده بود و..خيلي چيزا برام گفت… گفت دكتر اعصاب ميره …خيلي لاغر شده بود…. تصميم گرفتم ببخشمش …دلم براش سوخت … خيلي سوخت….همون شب به خدا گفتم حسامو حلال كردم … خدايا كمكش كن به هرجايي كه ميخواد برسه… طاقت ناراحتيشو ندارم …وقتي ديدمش بياختيار گريهام گرفت …كلي گريه كردم …اون دستمو گرفته بود و من هقهق گريه ميكردم…گريهام بند نميومد… ميدونستم ديگه نميبينمش.ميدونستم….الان كه دارم افكارمو تايپ ميكنم دلم ميخواد دنيا تموم بشه يا من تموم بشم يعني عمرم تموم بشه … يه بغض تلخ گلومو گرفته …بعدش با مهناز رفتيم بازار و يه خورده سوغاتي خريديم و با پرواز 8.30 برگشتيم تهران.
امروز صبح داشتم فكر ميكردم من نبايد انتخاب نادرستمو به خدا و سرنوشت نسبت بدم … من بايد دقت ميكردم … هيچكس مقصر نيست جز خود من …ميخوام از اول شروع كنم … يعني ميشه؟ خداجون يعني كمكم ميكني؟ منو ميبخشي؟ ديشب به خدا شب بخير گفتم ..ميدونم صدامو شنيده… شرمنده تم خداجون كه فقط موقع غم و غصه يادت ميفتم ….ياد مهربونيت ميافتم
ديشب تولد مامانم بود…مامانم 52 ساله شد …دلم ميخواد بهترينها رو براي مامانم فراهم كنم…خيلي دوسش دارم …ماماني دوست دارممممممممممم….. قربونت برم
“سحرگاهان كه شبنم آيتي از پاك بودن را به گلها هديه ميبخشد
به آن محراب پاكش آرزو كردم :
برايت خوب ديدن ، خوب بودن ، خوب ماندن را.”
براي ثبت نام دوره دانشپذيري پيام نور رفتم و متوجه شدم بايد 641000 تومن شهريه بدم وووو مخم سوت كشيد…خدا كنه حالا انقدر ميخوام پول بدم قبول بشم … ميخوام از شنبه هفته بعد شروع كنم به درسخوندن.
يه خاطره هم تعريف كنم بد نيست : ديروز سوار BRT بودم ،ايستگاه چهار راه وليعصر راننده دوتا دخترو كه آرايش زنندهاي داشتن سوار كرد…البته دخترا دانشجو بودن ،يعني دستشون كتاب و جزوه بود …خلاصه راننده سرحرفو باهاشون باز كرد كه چي ميخونيد و كجا ميخونيدو از اين حرفا …دخترا هم طفلكيا هي جواب سربالا ميدادن كه اين رانندهه خفه شه (فقط اينو بگم خاك بر سر ، ريشش تا روي شكم گندهاش بود ، مرتيكه هيززز) ديگه كار به اونجا رسيد كه به دخترا ميگفت من بلوتوثم روشنه اگه آهنگ صوتي يا تصويري يا دوربين مخفي چيزي دارين برام سند كنيد ، انقدر كفري شدهبودم كه ميخواستم همون لحظه برم بزنم تو دهنش تا حد خودشو بدونه… من واقعا نميدونم اينا چي خيال كردن…؟؟؟؟؟؟
امشب ميخوايم به مناسبت تولد ماماني سه نفري بريم شام بيرون …راستي بارونو حال كردين؟ منكه روحم تازه شد…دلم ميخواست ميرفتم زيربارون وايميستادم تا خيس آب بشم …ولي چون تو اداره بودم جلوي همكارا درست نبود….
خب ديگه من برم خيلي چشماتونو درد آوردم…ببخشيد كه پرحرفي كردم ، آخه حرفام قلنبه شده بود يه جورايي.
Hello world! چهارشنبه, می 14, 2008
Posted by saba in Uncategorized.1 comment so far
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!