jump to navigation

راز شنبه, می 31, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
11 comments

هميشه وقتي كه ميخوام بنويسم چيزي به ذهنم نمياد … تا قبل از اينكه بخوام بنويسم كلي ايده دارم يعني وبلاگهاي ديگه رو كه ميخونم تو ذهنم ميگم منم در اين مورد بنويسم … ولي نميدونم چرا همش يادم ميره … •

 اين روزها احساس خيلي بدي دارم …احساس ياس و نااميدي …احساس از خدا دور شدن، خجالت ميكشم ديگه باهاش حرف بزنم …من قولهاي زيادي به خدا دادم ولي به اكثرشون نتونستم عمل كنم … اين روزها همش باخودم ميگم چرا نتونستم يه دوست صميمي كه بتونم از نزديك باهاش درددل كنم داشته باشم … فكر ميكنم به خاطر همين تنهايي زياده كه نميتونم يا نميخوام قضيه حسام رو تموم كنم …به خدا خجالت ميكشم از اينهمه بي‌ارادگي…شايد كسي نبوده كه بهم ياد بده يا شايد تو بچگي در اثر يه اتفاق اراده‌ام رو از دست دادم… •

يه روز ميام مفصل از زندگي گذشته‌ام مينويسم…. شايد مهمترين دليل رفتارهام جدايي پدر و مادرم باشه كه 16 سال پيش اتفاق افتاد ..وقتي كه 11ساله بودم… حوصله هيچكسي رو ندارم ..تو خونه همش ميخوابم يا خودمو به خواب ميزنم سارا متوجه شده ولي به روم نمياره …شايد ميترسه اگه سوال كنه منم متقابل بخوام از زندگي خصوصيش سوال كنم … ميدونين من و سارا الان حدود 4 ساله يعني از وقتي سارا دانشگاه چالوس قبول شد ،يه جورايي باهم غريبه شديم ..البته من خيلي سعي كردم كه اين شكافو كم كنم ولي سارا نخواست. •

كاش يه دارويي اختراع ميشد كه به محض خوردنش تمام خاطره‌هايي كه تو مغزم از گذشته مونده و عذابم ميده پاك بشه يا مثلا تنهايي‌هام تموم بشه.. واقعا درسته كه ميگن تنهايي فقط برازنده خداست.

يكي از دوستان لطف كرده بود برام نوشته بود كه وسط هفته‌ها برم كوه تا بهتر بشم كه متاسفانه به خاطر نوع كارم نميتونم..آخر هفته هم دوس ندارم برم ..نه كسي باهام مياد و نهخودم دوس دارم تو اون شلوغي پاشم برم. •

 ميخوام جدي بشينم درس بخونم ..كلاسهامون از پنجشنبه اين هفته شروع ميشه …25 مرداد هم بايد امتحان بدم، بايد تو اين مدت سه تا كتاب صنايع روبخونم .. حدود 1500 صفحه ميشه. •

 پنجشنبه يه مقدار خونه داري كردم يعني جارو و گردگيري و پختن ناهار … بچه يكي از همكارهاي مامانم تو فيزيك مشكل داشت …دو تا جلسه سه ساعته رفتم باهاش يه خورده كار كردم خدا كنه قبول بشه ..البته چشمم از اين بچه سربه‌هوا آب نميخوره. •

 امروز تو يه وبلاگ خوندم آدمهاي تنها زودتر به آلزايمر دچار ميشن …گمون كنم در مورد من صدق ميكنه …چون الان هرچي فكر كردم نتونستم اتفاقاي هفته پيشو به ياد بيارم …

زندگي شايد همين باشد سه شنبه, می 27, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
9 comments

 

 

 

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد
یکفریب ساده و کوچک
آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جزبا او نمیخواهی!
من به گمانم زندگی باید همین باشد
آه….آه،اما
او چرااین را نمیداند؟
او چرا اینقدر غافل است از من؟
من نمی دانم چرا طاووس من
این رانمی داند که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نیست

 
مهدی اخوان ثالث

 

 

 

 

 

 

جامانده بود دوشنبه, می 26, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
4 comments

اوني كه منتظرش بودم حتي براي تولدم هم بهم زنگ نزد….

باشه اشكالي نداره … من هم خدايي دارم

·          شنبه رفتم حج ثبت‌نام كردم. از ساعت 6 صبح رفتم نوبت گرفتم براي ساعت 4:5 بعداز ظهر… خلاصه كه تا ساعت 9 شب تو بانك بودم… حال جسمي م هم اصلن خوب نبود به زور 5 ساعت سرپا وايستادم… وقتي رسيدم خونه ديدم مسيج دارم…از طرف كسي كه چند سال پيش به عنوان خواستگار برام اومده بود ولي چندوقتي باهم ارتباط داشتيم و به خاطر يه سري مسايل به تفاهم نرسيده بوديم … ميگفت تو كار يه نفر يه گرهي افتاده كه فقط به دست من باز ميشه.

·          يكشنبه خيلي روز بدي برام بود … روز دلتنگي و حسرت و راز و نياز با خدا…روز تنهايي … حس ميكردم هيچ كسي حرفمو نميفهمه … دوباره ساعت 9 شب يه مسيج از طرف همون شخص داشتم … ازم گله كرده بود …ميگفت چرا اونو از خودم روندم؟ ميگفت دلش شكسته … ولي من هرچي فكر كردم ديدم من دلشو نشكوندم ما به طور توافقي رابطمونو تموم كرديم …رابطه‌اي هم نبوده … فقط در حد دو سه بار ديدن همديگه و چندتا تماس تلفني … من براش نوشتم منظورتو واضح بگو …كه اون هم تاحالا جوابمو نداده …

” گفتمش دل مي‌خري ؟ پرسيد: چند ؟

گفتمش دل مال تو ، تنها بخند .

خنده كرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود بازآمدم او رفته بود.

دل زدستش روي خاك افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود.”

تولد شنبه, می 24, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
8 comments

ديروز تولدم بود

27 ساله شدم.

شادي؟ چهار شنبه, می 21, 2008

Posted by saba in روزمرگي.
9 comments

 

امروز از همكارام كادو گرفتم … بهتون نميگم براي چي!

به وقتش…. امروز درست روزي كه بايد شاد باشم سر يه موضوع كوچيك دوباره با مهسا دعوام شد .نشسته بودم تو اتاقم پشت مانيتور كامپيوترم همينجور گريه ميكردم… نتونستم خودمو كنترل كنم رفتم تو دستشويي…. نيم ساعت فقط گريه كردم … از خدا خواستم …نبودنم رو خواستم … همين امروز! همكارام همشون فهميدن …برام مهم نيست برام دل بسوزونن يا تو جمعشون مسخره ام كنن …

امروز كيك خورديم به همون مناسبتي كه بعدا ميفهمين و اصلا شادي نكردم … بيچاره دوستام … بايد اخلاق گند منو تحمل كنن

اگه حدس ميزنين كه من ديروز به حسام زنگ زدم بايد بگم درست فهميدين! و مثل سگ پشيمونم.

:(

خداوندا سه شنبه, می 20, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
5 comments

دكترعلي شريعتي :

خدايا كفر نميگويم ، پريشانم ، چه ميخواهي تو از جانم ؟ مرا بي‌آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي. خداوندا تو مسئولي.خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است. چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است.

امروز دوشنبه, می 19, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
11 comments

امروزمو با دعوا با مهسا همكارم شروع كرد…سر يه موضوع الكي …سر اينكه من بايد هرروز پشت در دفترمون بمونم تا ساعت 8 … خسته شدم

بسكه هركي از راه رسيد هر روز هي گفت چرا پشت در موندي؟ مگه كليد نداري؟… بابا كليد ندارمممممممممممم

ميخوام براي تولد مامانم فريم عينك بگيرم البته قابل توجهتون كه تولدش 24 ارديبهشت بوده….

يه چيز ديگه انقدر از يكي از همكارام بدم مياد فكر ميكنه چون فوق ليسانس و پيمانيه حق داره جاي همه تصميم بگيره و هيچكسي هم نبايد مخافت كنه… البته چون دوتا از همكارام پيشش زبان ميخونن هميشه پشتيشو ميكنن…. خدا شانس بده

خسته شدم همين …..

يادم تو را فراموش شنبه, می 17, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
3 comments

 

چرا نميذاري فراموشت كنم؟

چرا يادتو از دلم بيرون نميبري؟

جاي قبلي چهار شنبه, می 14, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
5 comments

ميتونيد آرشيو وبلاگمو ازwww.sabadoost.blogfa.com بخونيد.

جاي تازه چهار شنبه, می 14, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
2 comments

اولش بگم خيلي دوستون دارم و كلي دلم براتون تنگ شده بود

 

پنجشنبه هفته پيش با سارا رفتيم هفت‌حوض من يه لباس آبي خريدم با يه جفت كفش آبي پاشنه ده سانتي.عروسي هم بد نبود جاتون خالي.من اصولا تو عروسيا خيلي احساس تنهايي ميكنم..همش ياد حسام مي‌افتم.نميدونم چه مرگم ميشه ولي زياد بهم خوش نميگذره …همش حس نوستالژيك بهم دست ميده.

 

حسام بهم زنگ زد.قراره براي يه قرارداد كاري بره دبي …اولش يه ماهه ميره… بعدش يه ساله…

يه ماجرايي رو هم برام تعريف كرد كه حسابي حالمو گرفت… گفتش يه دختره حدود 16 سال بعد از اينكه چندبار اومده مغازه بهش گفته مامانش اينا ميخوان بفرستنش فرانسه اونم به حسام گفته ميشه تو اونجا همراهم باشي؟ يعني تا هميشه!!!!!!!!! تازه مامان دختره هم باهاش صحبت كرده… ولي ظاهرا هنوز ويزاي حسام درست نشده…..دلم براي خودم سوخت … آخه چرا بايد به پسري فكر كنم كه در نبود من به همه جواب مثبت ميده… هان؟ چرا؟؟؟؟؟؟

 

يكشنبه صبح با مهناز رفتيم مشهد …كاراي اداريمون ساعت 2.5 بعدازظهر تموم شد و ما آزاد شديم كه بريم زيارت …ساعت 5 حسام زنگ زد كه ميخوام ببينمت …خلاصه گفتش با مهناز بريم اونجايي كه اون ميگه … مهناز هم ميگفت من نميام.گير كرده بودم…بهش گفتم نميتونم دوستمو تنها بذارم اون هم ناراحت شد و تا فرداش زنگ نزد…دوشنبه دلم طاقت نياورد و بهش زنگ زدم …(البته اينم بگم ديشبش يه دعواي درست و حسابي تلفني باهم كرديم)…. بهش گفتم ميخوام ببينمت…تو خيابون جنت قرار گذاشتيم ..2 ساعتي باهم بوديم كه به سرعت برق و باد گذشت و دوباره دلتنگيشو تو دلم گذاشت …خيلي مهربون شده بود و..خيلي چيزا برام گفت… گفت دكتر اعصاب ميره …خيلي لاغر شده بود…. تصميم گرفتم ببخشمش …دلم براش سوخت … خيلي سوخت….همون شب به خدا گفتم حسامو حلال كردم … خدايا كمكش كن به هرجايي كه ميخواد برسه… طاقت ناراحتيشو ندارم …وقتي ديدمش بي‌اختيار گريه‌ام گرفت …كلي گريه كردم …اون دستمو گرفته بود و من هق‌هق گريه ميكردم…گريه‌ام بند نميومد… ميدونستم ديگه نميبينمش.ميدونستم….الان كه دارم افكارمو تايپ ميكنم دلم ميخواد دنيا تموم بشه يا من تموم بشم يعني عمرم تموم بشه … يه بغض تلخ گلومو گرفته …بعدش با مهناز رفتيم بازار و يه خورده سوغاتي خريديم و با پرواز 8.30 برگشتيم تهران.

 

امروز صبح داشتم فكر ميكردم من نبايد انتخاب نادرستمو به خدا و سرنوشت نسبت بدم … من بايد دقت ميكردم … هيچكس مقصر نيست جز خود من …ميخوام از اول شروع كنم … يعني ميشه؟ خداجون يعني كمكم ميكني؟ منو ميبخشي؟ ديشب به خدا شب بخير گفتم ..ميدونم صدامو شنيده… شرمنده تم خداجون كه فقط موقع غم و غصه يادت ميفتم ….ياد مهربونيت مي‌افتم

 

ديشب تولد مامانم بود…مامانم 52 ساله شد …دلم ميخواد بهترينها رو براي مامانم فراهم كنم…خيلي دوسش دارم …ماماني دوست دارممممممممممم….. قربونت برم

“سحرگاهان كه شبنم آيتي از پاك بودن را به گلها هديه مي‌بخشد

به آن محراب پاكش آرزو كردم :

برايت خوب ديدن ، خوب بودن ، خوب ماندن را.”

 

براي ثبت نام دوره دانشپذيري پيام نور رفتم و متوجه شدم بايد 641000 تومن شهريه بدم وووو مخم سوت كشيد…خدا كنه حالا انقدر ميخوام پول بدم قبول بشم … ميخوام از شنبه هفته بعد شروع كنم به درس‌خوندن.

 

يه خاطره هم تعريف كنم بد نيست : ديروز سوار BRT بودم ،ايستگاه چهار راه وليعصر راننده دوتا دخترو كه آرايش زننده‌اي داشتن سوار كرد…البته دخترا دانشجو بودن ،يعني دستشون كتاب و جزوه بود …خلاصه راننده سرحرفو باهاشون باز كرد كه چي ميخونيد و كجا ميخونيدو از اين حرفا …دخترا هم طفلكيا هي جواب سربالا ميدادن كه اين رانندهه خفه شه (فقط اينو بگم خاك بر سر ، ريشش تا روي شكم گنده‌اش بود ، مرتيكه هيززز) ديگه كار به اونجا رسيد كه به دخترا ميگفت من بلوتوثم روشنه اگه آهنگ صوتي يا تصويري يا دوربين مخفي چيزي دارين برام سند كنيد ، انقدر كفري شده‌بودم كه ميخواستم همون لحظه برم بزنم تو دهنش تا حد خودشو بدونه… من واقعا نميدونم اينا چي خيال كردن…؟؟؟؟؟؟

 

امشب ميخوايم به مناسبت تولد ماماني سه نفري بريم شام بيرون …راستي بارونو حال كردين؟ منكه روحم تازه شد…دلم ميخواست ميرفتم زيربارون وايميستادم تا خيس آب بشم …ولي چون تو اداره بودم جلوي همكارا درست نبود….

خب ديگه من برم خيلي چشماتونو درد آوردم…ببخشيد كه پرحرفي كردم ، آخه حرفام قلنبه شده بود يه جورايي.

 

 

 

 

 

Hello world! چهار شنبه, می 14, 2008

Posted by saba in Uncategorized.
1 comment so far

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!